.(400)
تاءمل در آنچه نقل شد نشان مى دهد كه :
1 ـ ادعـاى ايـن دو كـتاب مبنى بر اينكه ابن عباس از امام (ع ) خواستكـه با بنى اميه صلح كند و به فرمان يزيد درآيد، نادر و خلافنقل كتاب هاى معتبر است .
2 ـ نـويـسـنـده اسـرار الشـهـاده ايـن موضوع را به كتاب الفوارحالحسينيه نسبت مى دهد (كه اعتبارى ندارد) و نويسنده معالى السبطينآن را بـه بـرخى كتاب ها نسبت مى دهد و روشن است كه اين ارجاع هاضعيف است .
3 ـ عـبـارت اين ادعا گفتار خود ابن عباس نيست ، بلكه انشاى صاحباسرار الشهاده و صاحب معالى السبطين است .
4 ـ عبارت صاحب اسرار الشهاده با معالى السبطين نيز با يكديگرتعارض روشن دارند. اولى مى گويد: ((به او پيشنهاد كرد كه بهمـكـه بـازگـردد))، يعنى اينكه گفت و گو پس از خروج امام (ع ) ازمـكـه صـورت گرفته است ؛ و در كتاب دوم آمده است : ((شتاب مكن ودر مكه بمان ))، يعنى اينكه گفت و گو در مكه انجام شده است .
هـمـچنين روشن است ، اعتقاد به اينكه گفت و گو پس از خروج امام ازمـكـه انـجـام شد، از اصل ادعا نادرتر است . زيرا مشهور و ثابت ايناست كه ابن عباس ، پس از خروج امام (ع ) از مكه مكرمه با وى ديدارنكرده است .
خـلاصـه مـطـلب ايـنـكـه ايـن ادعـاى نـادر هـيـچدليـل معتبر و قابل اطمينانى ندارد، بلكه اصلا دليلى ندارد. آنچهاز مـتون معتبر استفاده مى شود اين است كه ابن عباس قيام امام (ع ) راتـاءيـيـد مـى كـرد ولى با رفتن وى به عراق ، پيش از آنكه مردمشاقـدام عـمـلى كـرده باشند مخالف بود. آرى ، سيد بن طاووس در يكگفتار مبهم مى نويسد: عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير آمدند وبـه امام پيشنهاد كردند كه از رفتن خوددارى ورزد. حضرت فرمود:پيامبر خدا(ص ) به من فرمانى داده است و من در پى انجام آن هستم .سپس ‍ ابن عباس بيرون رفت و مى گفت : واحسينا!(401)
عـبـارت مـبـهـم ((بـه امـام پـيـشنهاد كرد كه از رفتن خوددارى ورزد))دليل بر پيشنهاد ترك قيام امام (ع ) نيست ؛ بلكه دلالتش بر تركورود بـه عراق است و آن حضرت عنوان كرد كه رفتن او به فرمانرسول خدا(ص ) است .چرا ابن عباس همراه امام (ع ) نرفت ؟
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم ـ رضى الله عنهم اجمعين ـبـه امـامـت امـامـان دوازده گـانـه اهـل بـيـت ، پـس ازرسول خدا(ص ) ايمان داشت ،(402) به حقشان آگاه بودو يـقـين داشت كه يارى دادن آنها و جهاد زير پرچمشان همانند نماز وروزه واجب است .(403) سيره وى نسبت به امام اميرالمؤ منين، امـام حسن و امام حسين (ع ) كاشف از اين ايمان و اين يقين و اين معرفتاست .(404) او به اين كه خداوند دوستى و فرمانبردارىاهـل بـيـت را نصيب او كرده است به خود مى باليد و افتخار مى كردكـه سـر بـه فـرمـان آن بـزرگـواران اسـت .نـقـل شـده اسـت كـه روزى ابـن عـباس براى امام حسن و امام حسين (ع )ركـاب گرفت تا سوار شوند. مدرك بن زياد با مشاهده اين وضعيتبـه ابن عباس اعتراض كرد و گفت : ((تو از آنها سالمندترى ، آيابرايشان ركاب مى گيرى ؟
گـفـت : اى احـمـق آيـا مـى دانـى كـه ايـنها چه كسانى هستند؟ اينان دوفـرزنـد رسـول خـدايند، آيا اين افتخار خدايى نيست كه براى آنهاركاب بگيرم و آنها را پياده كنم ؟(405)
ابـن عـبـاس آنـچـه را كـه از رسول خدا(ص ) و از اميرالمؤ منين (ع )،دربـاره شـهـادت حـسـيـن (ع ) شنيده بود حفظ داشت و مى گفت : هنگامرفـتـن بـه صـفـيـن در ركـاب عـلى (ع ) بـودم ، چـون به نينوا، برسـاحل فرات ، رسيديم با صداى بلند فرمود: اى پسرعباس ، آياايـنـجـا را مـى شناسى ؟ گفتم : يا اميرالمؤ منين ، نه ! فرمود: اگرتـو هـم مـانـنـد من اينجا را مى شناختى از آن نمى گذشتى مگر آنكهچون من مى گريستى !
گـويد: سپس آن قدر گريست كه محاسنش خيس شد و اشك بر سينهاش جارى گشت .
مـا نيز با او گريستيم ؛ و فرمود: آه ، آه ، مرا با خاندان ابوسفيانچه كار؟ مرا با خاندان حرب و حزب شيطان و دوستان كفر چه كار؟يـا ابـاعـبـدالله شـكـيـبا باش ، آنچه از آنان به تو مى رسد، بهپدرت نيز رسيده است .))(406)
ابـن عـبـاس مـى گـفـت : ((مـا شـك نـداشـتيم كه از ميان شمار فراواناهـل بـيـت ، حـسـيـن بـن عـلى (ع ) در كـربـلا كـشـتـه مـىشود!))(407)
بـنـابـراين اين سؤ ال مطرح است كه چرا ابن عباس از پيوستن بهكـاروان حـسـيـنـى و يـارى دادن سـرور مـظـلومان و رسيدن به فيضشهادت خوددارى ورزيد؟
آيا دل بسته زمين شد و پس از عمرى جهاد در راه خدا و يارى حق دنيارا بر آخرت برگزيد!؟
كسى كه با سيره ابن عباس آشنا باشد، حتى فكر چنين پرسشى راهم به خود راه نمى دهد! مگر ابن عباس همان كسى نيست كه در گفت وگـوى نـخـسـت خـود بـا امـام حـسـيـن (ع ) در مـكـه در شـعـبـانسـال شـصـت هـجـرى عـرضـه داشـت : ((فـدايـت شـوم اى فـرزنـدرسـول خـدا(ص ) گـويـى مـرا به خود مى خوانى و از من اميد يارىدارى ! بـه خـداى يگانه سوگند، چنانچه با اين شمشير در حضورشما زده شوم تا آنچه را دارم از دست بدهم هنوز يك صدم حق شما راادا نكرده ام . اينك من در حضور شمايم . هر امرى داريد بفرماييد!))
بنابر اين ، آيا گذشت عمر او را از يارى حسين (ع ) ناتوان ساختهبود؟
مـى دانـيم كه ابن عباس در سال 68 يا 69 هجرى در سن 70 يا 71سـالگـى بـدرود حـيـات گـفـت .(408) بـنـابـر ايـن درسـال شـصـت هـجـرى 62 يـا 63 سـال داشـتـه اسـت . او حـدود پـنـجسـال از امام حسين (ع ) بزرگ تر بود. بنابر اين از نظر سلامت وقـدرت بـدنـى تـوان جـهـاد هـمراه امام (ع ) را داشت . به ويژه آنكهچـيـزى مـبـنـى بـر ايـن كـه او نـيـز مـانـنـد مـحـمـد حنفيه بيمار بودهنقل نشده است .
بنابر اين سبب خوددارى وى چه بود؟
پيش از پرداختن به موضوع سبب خوددارى ابن عباس از پيوستن بهنـهـضت مقدس امام حسين (ع ) به دو نكته مهم و اساسى كه به معذوربودن وى كمك مى كند اشاره مى گردد.
1ـ در همه آنچه درباره ديدارها و گفت و گوهاى ابن عباس و امام (ع )در مكه نقل شده است ديده نمى شود كه امام به طور مستقيم همان طوركـه خـواسـتـار يـارى ابن عمر شد از وى نيز يارى خواسته باشد.حـتـى هنگامى كه امام (ع ) در گفت و گوى نخست خود با ابن عباس وابـن عـمـر فـرمود كه ((خداوندا تو گواه باش ))،(409)ابن عباس جانِ كلام امام (ع ) را دريافت و آمادگى خود را براى يارىو جـهـاد در راه امام (ع ) اعلام كرد. جز اين هيچ اشاره دور يا نزديكىنمى توان يافت كه بر تقاضاى امام (ع ) از ابن عباس براى يارىخود دلالت داشته باشد.
2ـ تـا آنـجـا كه ما تتبع كرده ايم ، هيچ روايتى در تاريخ نيست كهنشان دهد، ابن عباس از ديدگاه اهل بيت (ع ) به سبب نپيوستن به امامحـسـيـن (ع ) مـقـصر دانسته شده باشد يا وى را نكوهش كرده باشند.بـلكـه از امـام صادق (ع ) نقل شده است كه امام باقر(ع ) به شدتابن عباس را دوست مى داشت .(410) تنها ابن شهر آشوبدر يك روايت مرسل گويد: ((هنگامى كه ابن عباس را به خاطر تركيارى حسين نكوهش كردند، گفت : ياران حسين نه يك تن زياد شدند ونـه كـم . مـا پـيـش از ديـدنـشـان آنـان را بـه نـام مـى شـنـاخـتـيـم!)).(411) از ايـن روايـت بـرمـى آيـد كه ابن عباس براىتـرك