گز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق 	  	ثبت است بر جريده عالم دوام ما
والسلام على الباكين الحسين (عليه السلام )
حسين محمدى گل تپه
رمضان المبارك 1422 ه .ق .
عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال :
من اراد الله به الخير قذف فى قلبه حب الحسين (عليه السلام ) و حب زيارته و من اراد الله به السوء قذف فى قلبه بغض الحسين (عليه السلام ) و بغض زيارته .
(كامل الزيارات ص 153)
هر كه را خداوند تبارك و تعالى اراده كند كه خيرى به او برساند در دل او محبت امام حسين (عليه السلام ) و زيارتش را مى اندازد و هر كه را خداوند تبارك و تعالى اراده كند كه بدى به او برسد در دل او بغض حسين (عليه السلام ) و زيارتش را مى اندازد.فصل اول : روز عاشورا
روز پروحشت
صباحى وحشت آور 	  	مثال صبح محشر
نمايان در سماء خور(14) 	  	چو جام زر ز خون پر
گرفته دور آن خون 	  	غبارى از حد افزون
تو گفتى سرخ وردى 	  	شده مايل به زردى
رسيده از مدارى 	  	به آن اندك سوارى
ز سه رنگ مخالف 	  	كه گرديده مؤ الف
عيان يك شكل تيره 	  	از آن افسار خيره
جهان از غرب يا شرق 	  	به بحر خون و غم غرق
خوشى صورت نهفته 	  	دل عالم گرفته
همين روز پر آشوب 	  	كه كردند وصف آن خوب
ميان خلق مشهور 	  	بود نامش به عاشور
اگر يك شخص نادان 	  	نفهمد معنى آن
كنم واضح زياده 	  	بگويم صاف و ساده
بود اين روز پر غم 	  	دهم روز محرم
ز هجرت اندر اين سال 	  	گذشته شصت و يك سال
دشت هولناك
بيابانى بلاخيز 	  	غم آور محنت انگيز
پر است از هول و وحشت 	  	كه صحراى قيامت
شعاع شمس ، ميزان 	  	بر آن دشت و بيابان
به قدرى جسم سوز است 	  	كه پندارى تموز است
نه برگ سبز بر جا 	  	بر آن از فرط گرما
نه حيوانى كه رنده 	  	نمى پرد پرنده
ز هاى و هوى خيلى (15) 	  	به دشت افتاده سيلى
شده از سيل فتنه 	  	حصار امن رخنه
نه سيل آب سركش 	  	كه باشد سيل آتش
شرار آتش جنگ 	  	جهد فرسنگ فرسنگ
شده از جنگ حايل 	  	ز سرها عقل زايل
چه صحرا باشد اين دشت 	  	كه از انظار بگذشت
زمين كربلا هست 	  	كه سرتاسر بلا هست 
 دو لشگر آماده براى جنگ
در اين صحراى خونخوار 	  	پى اجراى پيكار
شود ديده دو عسكر 	  	به يكديگر برابر
تمامى از پى رزم 	  	بكرده عزم ها جزم
وليكن اين دو لشكر 	  	نمى باشند هم سر
بود اين دو سپه را 	  	تفاوت آشكارا
هم از مقدار و سردار 	  	هم از احوال افراد
گروهى دشمن حق 	  	گروهى حق مطلق
گروهى بيش از آلاف 	  	همه بى عدل و انصاف
گروهى از دو صد كم 	  	همه در عدل محكم
گروهى را ذخيره 	  	شده شش ماهه جيره
رسد هر لحظه از شهر 	  	به آن ها قوت و ظهر
شكمها سير از نان 	  	براى چهارپايان
به امر مير كوفه 	  	رسد هر دم علوفه
گروهى زار و بى تاب 	  	نه نان دارند و نه آب
ز شهر و ملك خود دور 	  	ميان خلق مهجور
ره آذوقه بسته 	  	دل جمله شكسته
همه دارند روزه 	  	همه تشنه سه روزه
گروهى فارغ البال 	  	نه زن همره نه اطفال
نه اندر دل يك ارزن 	  	خيال دختر و زن
همه ترتيب داده 	  	امور خانواده
زنان و طفلهاشان 	  	دل آسوده به جاشان
نشسته شاد و آرام 	  	نديده جور ايام
گروهى را به همراه 	  	زنان دل پر از آه
صغيران پريشان 	  	ز ديده اشك پاشان
از او زنهاى غمناك 	  	فغان رفته به افلاك
يكى را قحطى آب 	  	برون برده ز سر خواب
يك در فكر اولاد 	  	به عرشش رفته فرياد
يكى بيم جوانش 	  	ز درد آتش به جانش
به دل گويد كه اكبر 	  	بود شبه پيمبر
مبادا كشته گردد 	  	به خون آغشته گردد
يكى را شيرخواره 	  	ميان گاهواره
ز فقد آب در تب 	  	رسيده روح بر لب
گروهى كم ز حيوان 	  	برى از خوى انسان
همه مثل بهائم 	  	پى جمع غنائم
همه اشباع انعام 	  	نبرده بو ز اسلام
نفهميده ز هستى 	  	به جز شهوت پرستى
ز خر صد مرحله پست 	  	به شوق جايزه مست
دل آنها مخالف 	  	به انواع عواطف
مريد درهم و پول 	  	خجل از فعلشان غول
اسير نفس شيطان 	  	مطيع آل سفيان
به هشته گنج عقبى 	  	براى حال دنيا
فكنده بر جبين چين 	  	ز بغض آل ياسين
كمرها بسته يكسر 	  	به كين پور حيدر
گشوده دستها را 	  	به قتل نسل زهرا
همه شوم و عنيدند 	  	طرفدار يزيدند
گروهى پاك دامان 	  	همه اصحاب ايمان
همه با دانش و هوش 	  	همه كم حرف و خاموش
همه اهل فضائل 	  	همه پاك از رذائل
همه ابدال و اوتاد 	  	همه زهّاد و عبّاد
همه در جنگ رستم 	  	همه در جود حاتم
شهيد نشاءتين اند 	  	هواخواه حسينند
آغاز جنگ
چو خورشيد جهانگير 	  	بقدر طول يك تير
ز مشرق كرد طى راه 	  	عيان گرديد ناگاه
در افواج يزيدى 	  	جُم و جوش شديدى
سپه سالار اردو 	  	نكرده عقل و دين بو
عمر بن سعد وقاص 	  	به بحر جهل غواص
غريق قلزم قى 	  	حريص كشور رى
ز جاى خود بر آمد 	  	به پيش عسكر آمد
به فرمان دادن او 	  	مرتب گشت اردو
نبرده از حيا سهم 	  	نهاده در كمان سهم
بگفت اى جمع ياران 	  	پياده يا سواران
به سوى من نگاهى 	  	كنيد آنگه گواهى
دهيد اندر بر مير 	  	كه اول من زدم تير
چو تير آن مرد نامرد 	  	رها سوى حسين كرد
شد از آن زشتكاران 	  	شروع تير باران
كمان داران هر صف 	  	كمان بگرفته بر كف
خدنگ از آن كمانها 	  	پرد سوى نشانها
هوا از پرّش آن 	  	چو جولانگاه مرغان
ورودش بر هدفها 	  	بلرز افكنده صفها
ز ضرب نعل اسبان 	  	زمين گرديد جنبان
غبار آنسان عيان شد 	  	كه خور در آن نهان شد
تو گفتى ابر مرگ است 	  	خدنگ آنرا تگرگ است
چو ياران شهنشاه 	  	جنود خاص الله
هجوم تير ديدند 	  	سپر در سر كشيدند
به ميدان پا فشردند 	  	به حربه دست بردند
ز جام عشق حق مست 	  	سنان و تيغ در دست
سبك كردند جمله 	  	به دشمن سخت حمله
بدل شد تير جنگى 	  	به يك شمشير جنگى
غبار آنسان عيان شد 	  	كه خور در آن نهان شد
قريب يك دو ساعت 	  	شدند آن دو جماعت
به هم مشغول پيكار 	  	ز هر دو كشته بسيار
سپس آن جنگ سر شد 	  	عيان وضع دگر شد
دو قوم از هم جدا شد 	  	بيابان بى صدا شد
به جاى خويش هر قوم 	  	ستاند اندر آن يوم
پس از يك جنگ خونى 	  	بشد صمت و سكونى
عيان در بين آن خيل 	  	دمى آرام شد سيل
مبارزه و جنگ تن به تن
چو قدرى آرميدند 	  	نفسهايى كشيدند
مبارزهاى چالاك 	  	دلاورهاى بى باك
برون از آن دو صف شد 	  	بيكديگر طرف شد
تو از حق يك ز باطل 	  	شده با هم مقابل
تو گويى ابر مرگ است 	  	خدنگ آن را تگرگ است
گهى ابليس جويى 	  	قتيل نيك خويى
گهى در حق پرستى 	  	ز خصم آمد شكستى
دمى حالت چنين بود 	  	مبارزها قرين بود
به هر سو تاز و تك بود 	  	نبرد يك به يك بود
جنگ مغلوبه
سپس جنگ دگر شد 	  	از اول سخت تر شد
دو لشكر ريخت بر هم 	  	چو دو مرگ مجسم
نگويم شرح اين جنگ 	  	كه دلها مى شود تنگ
جگر گردد پر الماس 	  	ز قطع دست عباس
ز خون دل رخ احمر 	  	شود از قتل اكبر
چو نتوان گفت حالش 	  	بيان سازم ماءلش (16)
ماءل جنگ شد اين 	  	كه ياران شه دين
سر از كف جمله دادند 	  	به بحر خون فتادند
ز جان خود گذشتند 	  	همه مقتول گشتند
به خاك تيره خفتند 	  	به باغ خود رفتند
از آن شيران هيجا 	  	نه يك تن مانده بر جا
بشد آن دشت خالى 	  	از آن مردان عالى
كان على بن الحسين عليهما السلام يقول
ايما مؤ من دمعت عيناه لقتل الحسين بن على دمعة حتى تسيل على خده بوّاءه الله بها فى الجنه غرفا يسكنها احقابا و ايما مومن دمعت عيناه حتى تسيل على خده فينا لاذى مسنا من عدونا فى الدنيا بواءه الله بها فى الجنة مبواء 