صدق
(كامل الزيارات ، ص 106.)
ديده هر مومن براى شهادت حسين (عليه السلام ) گريان شود، تا جايى كه بر صورتش جارى شود خداوند متعال غرفه هايى در بهشت به او عنايت كند كه دائم در آن سكونت نمايد. و هر مومنى به خاطر آزارى كه ما در دنيا از دشمنان ديديم بر ما گريه كند تا اشكش بر چهره اش بريزد خداوند او را در بهشت اقامت صدق و هميشگى دهد.فصل دوم : برادر و خواهر
ساعت دوم بعد از ظهر
يكى پر حال روزيست 	  	هواى جسم سوزيست
دو از پيشين گذشته 	  	حرارت سخت گشته
شعاع خور زياد است 	  	به عين اشتداد است
چنان سخت است گرما 	  	كه چسبد بر زمين پا
هوا آنسان پر آزر 	  	كه جوشد مغز در سر
شود بر سنگ تخته 	  	ز گرمى گوشت به پخته
زمين آنقدر ببينم 	  	كه گر ريزم هر دم
به خاك از آب مشكى 	  	نگردد رفع خشكى
لب تشنه برد رشك 	  	به حال چشم پر اشك
وضعيت ميدان جنگ
در اين جوش حرارت 	  	هم آن اهل شرارت
هم آن قوم بدانديش 	  	كه گفتم حالشان پيش
در آن دشت بلاخيز 	  	كه كردم وصف آن نيز
به كف شمشير تيزند 	  	مهياى ستيزند
همه دلشاد و خرم 	  	كه شد يار حسين كم
يكى گويد بشارت 	  	كه آمد وقت غارت
كنون آسان شده كار 	  	شده شهر بى علمدار
علمدارش تلف شد 	  	دلش غم را هدف شد
يكى گويد كه ياران 	  	حسين را نيست اعوان
اگر مى داشت ياور 	  	نمى شد كشته اكبر
يكى در ترك تازى 	  	كه آخر گشته بازى
دم صبر و ثبات است 	  	همين دم شاه مات است
به هر سو جست و خيزيست 	  	عجب يك رستخيزست
صداها هست بارز 	  	الا هل من مبارز
وضعيت حرم سرا
در اين آشوب و غوغا 	  	به ديگر سمت صحرا
نمايان خيمه هايى ست 	  	در آن شور و نوايى است
فغان و ناله برپاست 	  	خروش آن ، جمع زنهاست
به يك سمت بيابان 	  	چو خور يك خيمه تابان
به هر وضعش گواهى 	  	كه باشد جاى شاهى
در خيمه سواريست 	  	تنش پرزخم كاريست
دل غمگين ستاده 	  	به نيزه تكيه داده
اگر پرسى كه هست اين 	  	بزرگ آل ياسين
رئيس اهل بطحا 	  	فروغ چشم زهرا
انيس قلب حيدر 	  	امين رب داور
عزيز جان احمد 	  	گل باغ محمد
امام عالمين است 	  	شه بيكس حسين است
به جرم اينكه ننمود 	  	خلاف حكم معبود
به اصل فسق و بدعت 	  	به طوع و ميل بيعت
شد اول از وطن دور 	  	سپس از مكه مهجور
كنون مانده ست بى يار 	  	ميان قوم اشرار
على اكبر جوانش 	  	برادر زادگانش
برادرهاى شيرش 	  	جوانان دليرش
رجال جان نثارش 	  	صغير شيرخوارش
همه از دست رفته 	  	به خون و خاك خفته
به دورش معشر زن 	  	تمامى گرم شيون
سراسر رنج برده 	  	همه اقوام مرده
يكى گويد كه بابا 	  	امان از جوش گرما
يكى در آه و فرياد 	  	كه داد از تشنگى داد
برادر و خواهر
به پيش آن سواره 	  	چو يك تابان ستاره
عيان رنگ پريده 	  	زنى قامت خميده
بود آن ماه پيكر 	  	ورا بيچاره خواهر
همان فرخنده اقبال 	  	همان شوريده احوال
همان محبوبه رب 	  	كه نامش هست زينب
زنى زار و بلاكش 	  	محمد جد پاكش
على باب گرامش 	  	بتول پاك نامش
نه از پيرى قدش خم 	  	خم است از كثرت غم
ز داغ هر دو فرزند 	  	ز قتل خويش و پيوند
لبش از تشنگى خشك 	  	چو كافورش شده مشك (17)
نه از پيرى سفيد است 	  	ز زحمت ها كشيده است
در اين ساعت نه بر سر 	  	كسش جز يك برادر
برادر هم روان است 	  	به فكر ترك جان است
به خواهر هم يقين است 	  	كه ديدار آخرين است
كنون دارد به خاطر 	  	كه اندر وقت آخر
برادر را ببيند 	  	دمى با او نشيند
كند راز دل خويش 	  	بگويد مشكل خويش
ولى وقت نشستن 	  	نمانده بهر اين زن
مخالف جنگجويند 	  	همه در هاى و هويند
اگر در جنگ آنها 	  	كند فرزند زهرا
دمى ديگر تاءنى 	  	اعادى بى تبانى
به خيمه در مى آيند 	  	زنان را مى ربايند
گفتار خواهر
چو زينب ديد ناچار 	  	جدا مى گردد از يار
به رخسار برادر 	  	بسى زد بوسه خواهر
دو ديده ساخته رود 	  	زبانش در سخن بود
كه اى آرام جانم 	  	بزرگ خاندانم
تو هستى از تبارم 	  	به تو هست افتخارم
ز بودت عشرتم هست 	  	وجودت عزتم هست
در اين دنياى فانى 	  	به طفلى و جوانى
روانى شاد بودم 	  	ز غم آزاد بودم
چه احمد ذات محمود 	  	مرا جدى بسر بود
چو حيدر مرد نامى 	  	بُدم باب گرامى
چو زهرا مادرم بود 	  	به زانويش سرم بود
به دورم انجمن بود 	  	برادر چون حسن بود
چو احمد شد به دنيا 	  	به سوى رب اعلا
پس از جدم پيمبر 	  	انيسم بود مادر
چو مادر از سرم رفت 	  	فروغ از اخترم رفت
دلم خوش با پدر بود 	  	مرا او تاج سر بود
چو حيدر خفت در خون 	  	به تيغ دشمن دون
وجودت افسرم بود 	  	حسن تاج سرم بود
چو او شد كشته زهر 	  	بريد از او مرا دهر
تو بودى در بصر نور 	  	به تو دل بود مسرور
كنون خواهى تو مردن 	  	به غربت جان سپردن
مرا در غم گذارى 	  	به نامحرم سپارى
چه سازد يك زن فرد 	  	ميان جمع نامرد
اگر تنها تنم بود 	  	نه با كس دشمنم بود
ولى در اين بيابان 	  	چه سازم با يتيمان
منم يك بينوا زن 	  	به دورم شصت و شش تن
زنان داغ ديده 	  	بنات غم رسيده
ندارم محرم و يار 	  	به جز يك مرد بيمار
كه در بستر فتاده 	  	قوا از دست داده
چنان طاقت شده طاق 	  	كه گردم نزد خلاق
قبول افتد دعايم 	  	به مرگ خود رضايم
تو دائم در حياتى 	  	مرا باشد نشاطى
اگر از پا فتادى 	  	مرا از دست دادى
يقين مى دانم اى نور 	  	كه چون از تو شوم دور
اسير و خوار و زارم 	  	به سر چادر ندارم
برادر اى برادر! 	  	مرا شد خاك بر سر
گفتار برادر
خميده خواهر زار 	  	مباشد غم دل افگار
تويى محبوبه حق 	  	ز تو دين راست رونق
تو دخت مرتضايى 	  	از آل مصطفايى
تو را بوده ست شبها 	  	مكان در دوش زهرا
تو نور آن چراغى 	  	گل آن سبز باغى
تو شاخ آن درختى 	  	به عالم نيك بختى
منال از محنت سخت 	  	مدان خود را تو بدبخت
اگر ديدى تو خوارى 	  	عزيز كردگارى
به حكم حق رضا باش 	  	رضا در هر قضا باش
خدا فرمود قسمت 	  	كه در اين ملك غربت
سر افتد از تن من 	  	تو افتى دست دشمن
در اين بس مصلحت هاست 	  	به آن خلاق داناست
براى من شهادت 	  	بود خير و سعادت
شود چون كشته گردم 	  	تويى آيين جدم
براه دين اسلام 	  	مرا مرگ است اكرام
نيفتم گر كه بر خون 	  	يزيد فاسق دون
به دنيا دير ماند 	  	به مردم حكم راند
دهد از ظلم و بيداد 	  	اساس شرع بر باد
ولى چون كشته گشتم 	  	ز دنيا در گذشتم
پس از مرگم بدنيا 	  	شود آشوب برپا
بخيزد انقلابى 	  	عيان گردد سحابى
چنان سيلى براند 	  	كه يك ظالم نماند
يزيد از بعد مرگم 	  	بماند در جهان كم
بزودى جان سپارد 	  	جهان را واگذارد
شود گم اعتبارش 	  	همه خويش و تبارش
تو را نامى بلند است 	  	مقامى ارجمند است
اگر بينى حقيرى 	  	رويه بر اسيرى
ندارد اين دوامى 	  	تو آخر نيك نامى
به دنيا و به عقبى 	  	شود خصم تو رسوا
شوى چندى تو محبوس 	  	ولى برجاست ناموس
نپايد حبس اندى 	  	خلاصى گشته سختى
دهد لطف خدايى 	  	ز زندانت رهايى
سپس پاداش زحمت 	  	الى روز قيامت
برحمت مى شوى ياد 	  	تو با آباء و اجداد
مشو خواهر پريشان 	  	مشو همشيره گريان
گفتار خواهر
ايا سردار زينب 	  	ايا غمخوار زينب
فروزان ماه زينب 	  	امام و شاه زينب
سخنهاى تو پند است 	  	بسى خوشتر ز قند است
زدايد تلخى هجر 	  	فزايد قوت و صبر
به تو اى اصل ايمان 	  	مرا عهد است و پيمان
كه باشم زينب تو 	  	محمد مطلب تو
به مقصود شريفت 	  	بمنظور منيفت
كنم با بردبارى 	  	به طوع و ميل يارى
ز عهد طفلى و مهد 