 امـام عـذرى نـداشـتـه اسـت . ولىمـرسـل بـودن خـبـر و نـاشـنـاس بـودن سرزنش كننده و معلوم بودندوسـتـى ابـن عباس نسبت به اهل بيت ، روى هم رفته ، بخش آغاز اينخبر، يعنى عبارت ((ابن عباس ‍ را به خاطر ترك يارى حسين نكوهشكردند)) را غير قابل اطمينان مى سازد.
نـيـز بـايـد يادآور شويم كه به اتفاق همه مورخان ، ابن عباس درواپـسـيـن روزهـاى زنـدگـى نابينا شده بود؛ و سعيد بن جبير او راراهنمايى مى كرد.(412) ممكن است كه اين كم سويى چشمتا نابينايى پيش رفته باشد؛ و آن طورى كه از گفتار ابن قتيبهدر المـعـارف بـرمـى آيـد اين كم سويى در اواخر دوران معاويه آغازگـرديـده بـود. او مـى گـويـد: چـشـم هـاى سـه تـن از يـكنـسـل كم سو بود: عبدالله بن عباس ، پدرش عباس بن عبدالمطلب وپدر او عبدالمطلب بن هاشم ... از اين رو معاويه به ابن عباس گفت: شـمـا بـنـى هـاشـم از ناحيه چشم بيمار مى شويد؛ و ابن عباس درپـاسـخ گـفـت : و شـمـا بـنـى امـيـه دلتـان بـيـمـار مـىشود.(413) روشن است كه چنانچه ديدگان ابن عباس بهجدّ ضعيف نشده بود، مناسبت و انگيزه اى براى معاويه وجود نداشت .
مـسروق گويد: هنگامى كه ابن عباس را ديدم گفتم : زيباترين مردم؛ و چـون بـه سـخـن درآمـد گـفـتـم : فـصيح ترين مردم ؛ و چون بهنـقـل حـديـث پـرداخت گفتم : داناترين مردم . عمر بن خطاب او را بهخـود نـزديـك مـى كرد و كنارش مى نشست و همراه همه صحابه با اومـشـورت مـى كـرد. در پـايـان عـمـر چـشـمـانـش كـم سـو شـدهبود.(414)
مـى دانـيـم كـه مـسروق ، در سال 62 يا 63 هجرى درگذشته است ،بـنـابـر ايـن مـى تـوان گـفت كه به احتمال بسيار زياد چشمان ابنعـبـاس پـيش از سال 62 يا 63 كم سو بوده است ؛ چرا كه موضوعكم سويى چشمان ابن عباس در گفتار مسروق نيز آمده است .
در ايـنـجا روايتى وجود دارد كه از ظاهرش برمى آيد كه چشمان ابنعـبـاس در اوايل سال 61 هجرى ، يعنى پيش از آنكه خبر شهادت امامحسين به مدينه برسد، كم سو و يا نابينا بوده است . اين روايت راشيخ طوسى در امالى خويش به سندى كه از ابن جبير ـ راهنماى ابنعـبـاس ـ بـه ابـن عـبـاس مـى رسـد نـقل مى كند: در خانه ام سرگرماسـتراحت بودم كه ناگهان فرياد بسيار بلندى از خانه ام سلمه ،هـمـسـر پـيـامـبـر(ص )، بـلند شد، من بيرون آمدم و راهنمايم مرا بهمـنـزل ام سلمه برد. زن و مرد مدينه نيز به آنجا آمدند. چون به اورسـيـدم گـفـتـم : يـا ام المـؤ منين چرا فرياد ناله و استغاثه برمىآورى ؟ او پـاسـخى به من نداد و نزد ديگر زنان بنى هاشم رفت وگـفـت : اى دخـتـران عـبـدالمـطـلب ، مـرا يارى و همراهى كنيد و همراهمگريه كنيد. به خدا سوگند كه سرور شما و سرور جوانان بهشتكـشـتـه شـد. بـه خـدا سـوگـنـد كـه سـبـطرسول خدا و دسته گل او به شهادت رسيد!
گفتند: يا ام المؤ منين ، اين را از كجا دانستى ؟ گفت : هم اينك پيامبرخـدا(ص ) را در خواب ديدم كه پريشان و وحشتزده بود. چون از اينحـالتـش پـرسـيـدم فـرمـود: ((امـروز پـسـرم حـسـيـن بـااهـل بـيتش كشته شد و من آنان را به خاك سپردم و اكنون از كارشانفراغت يافته ام .))
مـن [ام سـلمـه ] بـرخاستم و در حالى كه هيچ از خود نمى دانستم بهخـانـه رفـتـم و بـه جـست و جو پرداختم . ناگهان چشمم به تربتحـسـيـن افـتـاد كـه جـبـرئيل از كربلا آورد و گفت كه هرگاه اين خاكتـبـديـل بـه خـون شـد پـسـرت كـشـتـه شـده اسـت ؛ ورسـول خـدا(ص ) آن را بـه مـن داد و فرمود: اين خاك را درون شيشهبـگـذار و نـزد خـويـش نـگـهـدار. هـنـگـامـى كـهتـبـديـل بـه خـون شـد بـدان كه حسين كشته شده است ؛ و من اينك آنشيشه را ديدم كه تبديل به خون شده مى جوشد!
سـپـس ام سـلمه از آن خون برگرفت و بر چهره اش ماليد و آن روزرا روز ماتم و نوحه سرايى بر حسين قرار داد. پس از آن كاروانيانآمـدنـد و خـبـر دادنـد كـه حـسـيـن در آن روز كـشـتـه شـده اسـت.(415)
اينكه ابن عباس مى گويد: ((من بيرون آمدم و راهنمايم مرا به خانهام سـلمـه بـرد)). نـشـان مـى دهـد كـه بـهاحـتـمـال زيـاد چـشـم او كـم سـو و يـا نابينا بوده است . آن راهنما همخـودش را راهـنـمـايـى مـى كـرده اسـت و نه مركبش را؛ چرا كه مسافتنزديك بود و او با گوش خود صداى ناله و شيون خانه ام سلمه راشنيد و تشخيص داد كه صدا از خانه اوست .
از آنـچـه گـفـتـه شـد يـقـيـن مـى كـنـيـم كـه ابـن عـبـاس در اواخـرسـال شصتم هجرى ـ وبالطبع روزهاى حضور امام (ع ) در مكه از كمسـويـى و يـا نـابـيـنـايى چشم رنج مى برده است ؛ و همين امر موجبگـشته بود كه نتواند به امام حسين (ع ) بپيوندد و در ركابش جهادكند. او معذور بود و به همين سبب از او براى پيوستن به خود دعوتنكرد و اجازه داد كه به مدينه بازگرددو اخبار دستگاه بنى اميه رابـه او گـزارش دهد و فرمود: اى پسر عباس ، تو پسر عموى پدرمنى ، و از آن هنگام كه تو را شناخته ام ، پيوسته به نيكى امر مىكنى . تو با پدرم همراه بودى و پيشنهادهاى هدايتگرانه مى دادى ،او پـيوسته از تو طلب خيرخواهى مى كرد و با تو به مشورت مىپـرداخـت و تـو نـيز نظر درست را به او پيشنهاد مى دادى ، در پناهخـداونـد بـه مـديـنـه بـاز گـرد و چيزى از اخبارت را از من پوشيدهمدار.(416)
مسعودى در مروج الذهب آورده است : (([ابن عباس ] به سبب گريه برعـلى ، حـسن و حسين ، بينايى اش را از دست داده بود)). اين سخن بهيقين ما خدشه اى وارد نمى سازد. چرا كه ضرورتا از اين روايت برنمى آيد كه او پس از شهادت امام حسين (ع ) نابينا شده است . بلكهاز ظـاهـر آن چـنـيـن بـرمـى آيـد كـه سـبـب نـابينايى وى گريه هاىفراوان او در فقدان اميرالمؤ منين على (ع )(417)، حسن (ع) و حـسـيـن (ع ) بـوده اسـت . مـفـهوم اين سخن اين است كه گريه هاىفـراوان از انـدوه شـهـادت امـيرالمؤ منين على (ع ) و سپس امام حسن (ع)(418) و سپس درگذشت امام حسين (ع ) اندك اندك چشمانشرا كـم سو كرده بود. ناگفته نماند ابن عباس به خاطر اينكه ـ باوجـود آگـاهـى بـر سرنوشت حضرت و رنج هايى كه مى كشد ـ باوى همراه نشد و در ركابش به شهادت نرسيد، بسيار مى گريست ؛و اين ادعا دلايل تاريخى بسيارى دارد.نامه هاى ابن عباس به يزيد
در برخى كتاب هاى تاريخى آمده است كه هنگام فرود آمدن امام حسين(ع ) در مكه ، يزيد نامه اى به ابن عباس نوشت (419) واز وى خـواسـت كه ميان او و امام (ع ) ميانجيگرى كند و او را از قيام وخـروج بـر حكومت بنى اميه باز دارد. وى در اين نامه چنان از فريبهـاى دنـيـوى اسـتـفـاده كـرد كـه تـنها با ضعف هاى نفسانى و معنوىخودش تناسب داشت .
اين منابع مى گويند: سپس ابن عباس به او نوشت : ((اما بعد، نامهات رسـيـد و يـادآور شده بودى كه حسين و ابن زبير به مكه رفتهاند. اما ابن زبير مردى است كه انديشه و خواست او از ما جداست و دردلش از مـا كـيـنـه پـنهانى دارد و پيوسته مى كوشد آتشى عليه ماروشن شود و از آن سوء استفاده كند؛ خداوند هيچ گرهى را از كار اونگشايد! درباره اش هر طور خواهى رفتار كن .
امـا حسين ، هنگامى كه حرم جدش و خانه هاى پدرانش را ره