 شط گشت مفتوح
شه لب تشنه چون بط 	  	فرس را راند در شط
ننوشيده هنوز آب 	  	كه تيرى گشت پرتاب
به فهم آمد چنانش 	  	كه پر خون شد دهانش
شه از شط تشنه برگشت 	  	ز شرب آب بگذشت
هنوز از آن جراحت 	  	نكرده استراحت
كه آمد از صف جنگ 	  	به پيشانى او سنگ
حسين را چهره شق شد 	  	رخ از خون چون شفق شد
دو چشم اش خون گرفته 	  	ز جسم اش قوه رفته
كه تير يك معاند 	  	بقلبش گشت وارد
و تينش گشت مقطوع 	  	روان شد خون چو ينبوع
در آن دم زد لعينى 	  	به فرقش تيغ كينى
زدش ديگر سيه رو 	  	يكى نيزه به پهلو
نماند از زخم كارى 	  	در او تاب سوارى
ز پشت اسب افتاد 	  	جبين بر خاك بنهاد
لشكر به حرمسرا مى روند
سپاه ترس خورده 	  	قشون دل فسرده
چون اين حالت بديدند 	  	ز دل نعره كشيدند
بر آمد از ميانه 	  	نفير شاديانه
شدند اعراب جاهل 	  	به نهب مال مايل
به سوى خيمه اعراب 	  	روان شد مثل سيلاب
امام صاحب اعجاز 	  	به رب خويش دمساز
به خون رخسار شسته 	  	وصال يار جسته
چو بشنيد اين هياهو 	  	نظر انداخت آن سو
حقيقت را چو دريافت 	  	براى دفع بشتافت
ولى از زخم وافر 	  	نشد بر دفع قادر
ز جا برخاست چون باد 	  	ولى بر خاك افتاد
چو نامد كارش از دست 	  	سر دو پاى بنشست
زبان وعظ بگشود 	  	به آن جهّال فرمود
كه اى اوباش فاجر 	  	عرب هستيد آخر
عرب را نخوتى هست 	  	حيا و غيرتى هست
شما را كو هميت ؟ 	  	كجا شد آدميت ؟
بگفتش شمر مردود 	  	از اين حرفت چه مقصود
بگفتا مقصد اين است 	  	اگر انصاف و دين است
كه تا كارم نسازيد 	  	سوى خيمه نتازيد
بگفتش شمر سهل است 	  	حسين هم رزم اهل است
ببايد دفع او كرد 	  	سپس در خيمه رو كرد
به حكمش قوم منفور 	  	شدند از خيمه ها دور
زينب سلام الله عليها در قتلگاه
ولى زينب خبر شد 	  	كه خاك او را بسر شد
دمى كه ديد خواهر 	  	سوى اسب برادر
كه زينش غرق خون است 	  	سر و دم غرق خون است
بر آمد آن زكيه 	  	به تل زينبيه
فكند آن دخت زهرا 	  	نگاهى سوى صحرا
در آن صحرا چه بيند 	  	الهى كس نبيند
حسين افتاده بر خاك 	  	ميان قوم سفاك
به دورش بيشماره 	  	پياده و سواره
همه بى رحم و خونريز 	  	به كف ها اسلحه تيز
هر آن حربه كه دارند 	  	به جسم اش مى گذارند
ستاده شمر بدخو 	  	بقصد كشتن او
سپه سالار دل سنگ 	  	كه گشته فاتح جنگ
سلاح از تن گسسته 	  	تماشاگر نشسته
نبيند هيچ خواهر 	  	به اين حالت برادر
گفتار خواهر
چو زينب ديد پامال 	  	برادر را به آن حال
به سرعت شد روان او 	  	به سوى مير اردو
به مژگان صد گوهر سفت 	  	به آن بيدادگر گفت
كه اى از مردمى دور 	  	ز حس رحم مهجور
چه سان اين حال بينى 	  	تماشاگر نشينى
در اين غوغا كه برپاست 	  	كجا جاى تماشاست
حسينم اوفتاده 	  	قوا از دست داده
كنندش پاره پاره 	  	كنى سويش نظاره
چو مقدارى سخن گفت 	  	جواب از خصم نشنفت
دويد او چشم خونبار 	  	به سوى شمر خونخوار
به شمر شوم فرمود 	  	هر آن چه گفتنى بود
نداد او چون جوابش 	  	فزون شد اضطرابش
در آن دم كرد زينب 	  	برادر را مخاطب
عزيز جان زارم 	  	چراغ شام تارم
ضياء هر دو عينم 	  	شه بى كس حسينم
انيس قلب ريشم 	  	شه بى قوم و خويشم
حسين مه جبينم 	  	چه حال است اينكه بينم
چه آمد بر سر تو 	  	بميرد خواهر تو
الهى كور باشم 	  	نصيب گور باشم
ببينم قلب پرسوز 	  	تو را من در چنين روز
كنم سويت نظاره 	  	ندارم هيچ چاره
بيابان پر ز دشمن 	  	نباشد دوست يك تن
نه يك با غيرت راد 	  	كه از وى جويم امداد
برادر اى برادر! 	  	مرا شد خاك بر سر
گفتار برادر
بلاكش زينب من 	  	مكن زارى به دشمن
كه اين قومند بى شرم 	  	در آنها نيست آزرم
مبادا دشمنانت 	  	رسانندت اهانت
هزاران زخم بر تن 	  	به است از طعن دشمن
مرا در راه معبود 	  	شهادت بود مقصود
به مقصود رسيدم 	  	همين ساعت شهيدم
تو را دارد لياقت 	  	كه سازى صبر و طاقت
به هر درد و بليه 	  	به هر رنج و رزيه
على را دخترى تو 	  	ز زنها برترى تو
تو را زهراست مادر 	  	بود جدت پيمبر
مشو مانند زنها 	  	عزيزم ناشكيبا
به زنها ياورى كن 	  	به طفلان مادرى كن
به خيمه روز ميدان 	  	مشو خواهر تو گريان
عن ابى جعفر (عليه السلام ) قال سمعته يقول :
من اراد ان يعلم انه من اهل الجنة فليعرض حبنا على قلبه فان قبله فهو مومن و من كان لنا محبا فليرغب فى زياره قبر الحسين (عليه السلام ) فمن كان للحسين (عليه السلام ) زوارا عرفناه بالحب لنا اهل البيت و كان من اهل الجنة ، و من لم يكن للحسين (عليه السلام ) زوارا كان ناقص ‍ الايمان .
((كامل الزيارات ، ص 212))
راوى مى گويد از حضرت باقر (عليه السلام ) شنيدم مى فرمود:
كسى كه مى خواهد بداند از اهل بهشت است دوستى ما را بر قلبش عرضه بدارد اگر پذيرفت مومن است و هر كس كه عاشق ماست رغبت در زيارت قبر حسين (عليه السلام ) مى نمايد، پس كسى كه زائر حسين (عليه السلام ) است ، او را به محبت خود مى شناسيم و اهل بهشت است و آن كه زائر حسين (عليه السلام ) نيست ايمانش ناقص است .فصل چهارم : شام غريبان
شام غريبان
شبى مملو از احزان 	  	چو شبهاى غريبان
به تن پوشيده عالم 	  	لباس اهل ماتم
نسيم فصل ريزان 	  	وزان اندر بيابان
از آن در بحر و در بر 	  	شكسته شدّت حرّ
هراسان سبزه و برگ 	  	كه آمد قاصد مرگ
به لرز اوراق اشجار 	  	كه دشمن شد نمودار
ز آن پهلوى شوهر 	  	بخفته روى بستر
صغيران با پدرها 	  	به بالين هشته سرها
همه خوابند و آرام 	  	به صحن خانه و بام
مباشد شخص بيدار 	  	به غير ذات دادار
نه چشمى در نظاره 	  	به جز چشم ستاره
صحراى موحشه
بيابانى است موحش 	  	كه در آن نيست جنبش
شده بر دشت و صحرا 	  	خموشى حكمفرما
گرفته صحنه ارض 	  	كمى از نور مه قرض
از آن گرديده روشن 	  	تمام دشت و دامن
زنان پهلوى شوهر 	  	بخفته روى بستر
صغيران با پدرها 	  	به بالين هشته سرها
همه خوابند و آرام 	  	به صحن خانه و بام
مباشد شخص بيدار 	  	به غير ذات دادار
نه چشمى در نظاره 	  	به جز چشم ستاره
اردوى خوابيده
ميان دشت و صحرا 	  	يكى اردوست پيدا
كه منصب دار و عسكر 	  	به خواب افتاده يكسر
همه ساكن چو سايه 	  	مباشد كس طلايه
ببايد خوش بخوابند 	  	كه جمله كاميابند!!
چرا خوش نگذرانند 	  	كه اكنون فاتحانند
شده مغلوب دشمن 	  	نمانده زنده يك تن
نباشد حاجت پاس 	  	كه زنده نيست عباس
سپه در عيش و امن است 	  	كه شمشير حسين نيست
همين لشكر شب پيش 	  	ز فرط ترس و تشويش
غروب جمله بود آب 	  	برون از چشمشان خواب
كنون هستند راحت 	  	دوا كرده جراحت
ز نان و آب پرجوف 	  	بدون وحشت و خوف
خوشند از اينكه فردا 	  	گرفته مال يغما
كند هر كس عزيمت 	  	به خانه با غنيمت
نظرى به قتلگاه
به ديگر سمت صحرا 	  	به خاك افتاده هر جا
بدنها از كسانى 	  	كه آنها را تو دانى
تمامى مومن خاص 	  	تمامى اهل اخلاص
همه اصحاب فرقان 	  	همه محمود خلقان
همه پاكيزه رايان 	  	همه صاحب وفايان
همه انصار احمد 	  	فداكار محمد
منور دل ز زيتش 	  	محب اهل بيتش
همه در روز سابق 	  	بدست قوم فاسق
به عشق شاه لولاك 	  	بيفتادند بر خاك
گذشتند از سر جان 	  	به راه دين يزدان
يكى در يارى حق 	  	سرش گرديده منشق
يكى از عشق حق مست 	  	بخون غلطيده بى دست
يكى را در دهن شير 	  	گلويش پاره از تير
يكى را چاك سينه 	  	ز عمق اهل كينه
ز خون حق پرستان 	  	شده صحرا گلستان
در آن گلزار پ