زيد شوم جاهل 	  	از آنها بود غافل
و يا عمدا تغافل 	  	نموده و تجاهل
به شرب و لهو پرداخت 	  	گهى برد و گهى باخت
يكى دو جام مى خورد 	  	ز سر عقل و خرد برد
ز بعد يك دو جامى 	  	به مستى تمامى
طلب كرد از اميران 	  	سر شاه شهيدان
چو آوردند آن سر 	  	ميان طشتى از زر
گرفت او چوب در دست 	  	به پاى قهر بنشست
بر آن لبها كه احمد 	  	مكيده بود بى حد
به رخسار دل آرا 	  	كه مى زد بوسه زهرا
به دندان منور 	  	كه مى بوسيد حيدر
به قدرى چوب خود آخت 	  	كه زينب قلب خود باخت
سپند آسا ز جا خواست 	  	به خطبه مجلس آراست
خطبه حضرت زينب در مجلس يزيد لعنة الله عليه
كه اى مردود بى شرم 	  	ندارى از چه آزرم
دمى شرم از خدا كن 	  	ز پيغمبر حيا كن
از اين لب چوب بردار 	  	مده ما را تو آزار
براى او بود بس 	  	كه كشته گشته بى كس
كفايت هستش اى دون 	  	جفاى شمر ملعون
به جز تو اى منافق 	  	كه هستى خصم خالق
بگو اين ظالم ننگ 	  	كه با مرده كند جنگ ؟!
كنى اين فكر ظالم 	  	كه بر مايى تو حاكم
چو بينى ما اسيريم 	  	بچشم ات ما اسيريم
گمان كردى ز نخوت 	  	براى خويش عزت
ولى واقع نه اين است 	  	خدا باريك بين است
به اصحاب ضلالت 	  	بسى حق داده مهلت
نبوده اند در آن خير 	  	كه آن شر بوده لا غير
درنگ و مهلت حق 	  	مدان از غفلت از حق
كه حكمت ها در آن است 	  	بس اسرار نهان است
بود مهلت موقت 	  	سپس از بعد مهلت
عذابى بس اليم است 	  	شررهاى جحيم است
ايا كان جهالت 	  	بود آيا عدالت
كه پوشانى به پرده 	  	كنيز زشت جربه
ولى آل پيمبر 	  	بدون ستر و معجر
رود شهرى به شهرى 	  	از اين دارى چه بهرى
تو را از اين چه مقصود 	  	كه محبوبات معبود
روان باشند بى يار 	  	برهنه سر به بازار
تو اكنون پادشاهى 	  	بكن هر كار خواهى
كه زينب را خدايى است 	  	بحق اش اتكائى است
تو نتوانى كه سازى 	  	به ما گردن فرازى
نه نام ما توانى 	  	كه از دلها برانى
خدا سردار ما است 	  	معين و يار ما است
مرا جدى بود راد 	  	كه او فرمود آزاد
به روز جنگ بطحا 	  	ز بعد فتح دعوا
گروهى كفر كيشان 	  	كه جدت بود از ايشان
تو آن احسان وافى 	  	عجب كردى تلافى
بقدرى گفت زينب 	  	سخن هاى معذب
كه كرد آن ظالم خس 	  	ز فعل زشت خود بس
كنيز خواستن
دگر احوال مجلس 	  	ماءل حال مجلس
بگفتى نيست لايق 	  	كه دانندش خلايق
ولى يك حرف بايد 	  	كه ناگفته نپايد
امان از آن زمانى 	  	كه يك نادان جوانى
ز جهل از جاى برخاست 	  	كنيز از آن زنان خواست
اشاره كرد آن شوم 	  	به دخت شاه مظلوم
چه گويم من كه آن دم 	  	چه حالى شد مجسم
چه فرياد و نوا شد 	  	چه سان تازه عزا شد
چه سان زينب فغان كرد 	  	چو خون از دل روان كرد
كه اى ختم رسولان 	  	ببين بر اين جهولان
كه مى خواهند آل ات 	  	بنات خوش خصالت
كنيز خود بسازند 	  	و ز آن بر خود بنازند
يزيد اين حال چون ديد 	  	ز خجلت آب گرديد
بكرد آن شامى دون 	  	ز بزم خويش بيرون
چو زينب باخبر شد 	  	كه دفع اين خطر شد
لب از آه و فغان بست 	  	به جاى خويش بنشست
ولى با قلب پردرد 	  	نهفته گريه مى كرد
به صد رنج و الم جفت 	  	ز سوز سينه مى گفت
حسين اى يار زينب 	  	گل بى خار زينب
فدايت زينب تو 	  	به قربان لب تو
فداى آن لب خوب 	  	كه شد كوبيده با چوب
فداى آن سر پاك 	  	كه شد بسته به فتراك
قال الله يا محمد...
اما انه سيد الشهداء من الاولين و الاخرين فى الدنيا و الاخرة و سيد شباب اهل الجنة من الخلق اجمعين و ابوه افضل منه و خير، فاقراءه السلام و بشّره بانه راية الهدى ، و منار اوليائى و حفيظى و شهيدى على خلقى ، و خازن علمى و حجتى على اهل السماوات و اهل الارضين و الثقلين الجن و الانس .
((كامل الزيارات ، ص 70))
خداوند فرمود: اى محمد، به حقيقت كه حسين آقاى شهيدان اولين و آخرين در دنيا و آخرت است ، آقاى جوانان تمام بهشتيان است و پدرش ‍ برتر و بهتر از اوست . او را سلام برسان و به او بشارت بده كه او پرچم هدايت ، و نشانه اولياء من و حفيظ حريم من ، و گواه بر خلق من ، و خزانه دار علم من ، و حجت من بر اهل آسمانها و زمين و دو گروه جن و انس ‍ است .فصل هفتم : بازگشت به مدينه
حرم امن
يكى شهريست ماءمون 	  	مبارك فال و ميمون
ز يمن اش بهره ور خلق 	  	زيارتگاه هر خلق
مدينه است نامش 	  	زياد است احترامش
چو كعبه منزل اوست 	  	چه جنت خلوت اوست
از آفاتش خبر نيست 	  	بلا را رهگذر نيست
چو مكه جاى امنيست 	  	كسى خائف در آن نيست
مقر زهد و علم است 	  	محلم صلح و سلم است
نه در آن خوف و حرب است 	  	نه جاى طعن و ضرب است
محمد (ص ) را مقام است 	  	جدل در آن حرام است
نبى داده است فرمان 	  	كه باشد ساكن آن
چه اهلى چه مهاجر 	  	چه زوار و مسافر
ز شر خصم محفوظ 	  	ز عيش صاف محفوظ
نبى تا در جهان بود 	  	همان فرمان روان بود
ز بعد مصطفى هم 	  	نخورد اين امر بر هم
اگر مى كرد كس خون 	  	به يثرب ملتجى چون
شر از كشتى امان بود 	  	معينش مردمان بود
ز بعد مصطفى هم 	  	نخورد اين امر بر هم
ز هجرت تا چهل سال 	  	نشد اين حكم ابطال
اخراج از مدينه
يزيد شوم گمراه 	  	چو شد بعد از پدر شاه
از او شد هتك اسلام 	  	از او شد نقض احكام
نخستين كارش اين بود 	  	كه كتبا امر فرمود
به والى مدينه 	  	به قهر و خشم و كينه
كه از فرزند زهرا 	  	امام اهل دنيا
بگيرد بيعت وى 	  	و يا عمرش كند طى
حسين از اين خبر شد 	  	كه هنگام خطر شد
دو كار اندر نظر هست 	  	كه در هر يك خطر هست
اگر بيعت كند شاه 	  	شود هر فرد گمراه
اگر سازد تبانى 	  	كشندش بى تاءنى
امام عادل بر 	  	چو خود را ديد مضطر
شبانه قلب پر خون 	  	ز يثرب رفت بيرون
عجب پر حزن كارى 	  	چه نكبت روزگارى
به شهر شاه بطحا 	  	كه ايمن از خطرها
بود هر فرد مومن 	  	حسين اش نيست ايمن
حسين از شهر رفته 	  	دل مردم گرفته
همه مردم حزين اند 	  	ز هجر او غمين اند
خروج او عجيب است 	  	دل هر كس كعيب است
اهالى انتظارند 	  	به هر ره گوش دارند
كه از آن سيد پاك 	  	سليل شاه لولاك
بيايد اطلاعى 	  	ز شمس آيد شعاعى
افواهات شايعه
خبرهاى وقايع 	  	در اطراف است شايع
به گوش از رهگذرها 	  	رسد موحش خبرها
يكى گويد كه شد شاه 	  	به مكه كشته ناگاه
كند شخص دگر ردّ 	  	كه مطلب نيست سند
يكى گويد كه حضرت 	  	به دشمن داده بيعت
دگر گويد كه از اين 	  	اكاذيب شياطين
نه اين مطلب صحيح است 	  	فقط كذب صحيح است
كجا آل ابراهيم 	  	بنمودند تسليم ؟
شد از يك سمت معلوم 	  	كه آن مولاى معصوم
ز خوف دشمن دون 	  	ز مكه رفته بيرون
يزيد بى مروت 	  	عنيد بى فتوت
خيال كشتنش داشت 	  	به حج آسوده نگذاشت
برفت از ترس دشمن 	  	به سمتى نامعين
يكى را اعتقاد است 	  	يمن شهر و مراد است
يكى را در مذاق است 	  	كه قصد شهر عاق است
ز يك اخبار پيداست 	  	كه اندر كوفه غوغاست
ز يك منبع رسيده است 	  	خبر مسلم شهيد است
خبرها بى شمار است 	  	به هر شهر و ديار است
ولى اخبار منقول 	  	عمومش نيست مقبول
منابع مستند نيست 	  	سند معتمد نيست
اعلان حاكم مدينه
چو آن شاه معظم 	  	دهِ ماهِ محرم
شهيد كربلا شد 	  	سرش از تن جدا شد
ز قول حاكم شهر 	  	بگوش مردم شهر
رسيد اين قصد ناگه 	  	بر آمد از قلوب آه
وليكن اهل يثرب 	  	شدند اكثر مذبذب
نه باور داشتندش 	  	دروغ انگاشتندش
كه اين امر پر احوال 	  	شده گفته به اجمال
نكرده حاكم افشا 	  	تفاصيل خبر را
منابع مستند ني