ست 	  	سندها معتمد نيست
رسيدن بشير
يكى روز غم افزاست 	  	تاءثر حكمفرماست
دل هر فرد محزون 	  	چكد از ديده ها خون
چنان يثرب فسرده 	  	چنان دلها فشرده
كه احمد رفته گويا 	  	همين ساعت ز دنيا
گروهى سوى هامون 	  	شده از شهر بيرون
ستاده قلب پر آه 	  	نظر دارند در راه
به ره پيشان غباريست 	  	در آن پيدا سواريست
كه دارد شكوه از دهر 	  	ز دشت آيد سوى شهر
سواره پيشتر شد 	  	اهالى را خبر شد
كه مردى آمد از راه 	  	كه از اخبارش آگاه
به دورش شد تهاجم 	  	چو دانستند مردم
كه نام او بشير است 	  	ز هر مطلب خبير است
جگر خون آن سوار است 	  	غم او بيشمار است
سرافكنده به زير است 	  	دلش از عمر سير است
نه بالا مى كند طرف 	  	نه با كس مى زند حرف
چو گرديدند جويا 	  	از او مردم خبرها
بگفت آييد يكسر 	  	به محراب پيمبر
كه گردد گفته اخبار 	  	هويدا گردد اسرار
افشاى خبر
چو آن افسرده قاصد 	  	به مسجد گشت وارد
به يثرب تخم غم كاشت 	  	ز مطلب پرده برداشت
بگفتا اى اهالى 	  	ادانى و اعالى
ز ديده خون چكانيد 	  	به منزلها نمانيد
حسين از دستتان شد 	  	سر او بر سنان شد
تنش پا مال مركب 	  	اسيرى ديد زينب
در اين دم آل طه 	  	رسند از شام اينجا
اگر اهل صوابيد 	  	سوى آن ها شتابيد
دل آن ها بجوييد 	  	تسلى شان بگوييد
چو شايع اين خبر شد 	  	ز دلها صبر در شد
به يثرب محشرى شد 	  	عجايب منظرى شد
فغان از شهر برخاست 	  	كه قتل شاه شد راست
اهالى از زن و مرد 	  	به صحرا روى آورد
خطبه خواندن حضرت زين العابدين (عليه السلام )
به يك نقطه ز صحرا 	  	كه شهر است آشكارا
از آن نقطه نمودار 	  	فكنده كاروان بار
شكسته كاروانى 	  	به ناله همرهانى
قرين غصه و آه 	  	بدن كاهيده چون كاه
چو خلق آنجا رسيدند 	  	اسيران را بديدند
امين رب معبود 	  	كه نام او على بود
حسين را او پسر بود 	  	در اين دم بى پدر بود
همان آقاى بيمار 	  	كه نامش يافت اذكار
همان سردار اسلام 	  	كه از كوفه الى شام
ز تب لرزان تنش بود 	  	غل اندر گردن بود
به روى منبر ايستاد 	  	ز دل برداشت فرياد
يكى خطبه ادا كرد 	  	ستايش از خدا كرد
مصيبت هاى خود را 	  	بيان كرد آشكارا
به نوعى كرد تبيين 	  	مصائب را شه دين
كه از هر مرد و هر زن 	  	بر آمد آه و شيون
سپس گشتند داخل 	  	به شهر آن جمع خون دل
نوحه سرايى حضرت ام كلثوم سلام الله عليها
در آن دم ام كلثوم 	  	دل افگار مغموم
چو باران گريه مى كرد 	  	خروشان نوحه مى كرد
كه اى شهر دل آرا 	  	مده ما را به خود جا
كه ما افسرده هستيم 	  	برادر مرده هستيم
بسى شرم است ما را 	  	اگر پرسى تو از ما
منوّر ماهتان كو؟ 	  	موقّر شاهتان كو؟
برادر را كه برديد 	  	به دست كه سپرديد؟
نبود اين كارتان خوب 	  	كه چون اولاد يعقوب
سپرديد اى بزرگان 	  	برادر را به گرگان
مپرس از ما مدينه 	  	كه رخ ‌هاى برهنه
چه سان رفتيد در شام 	  	ميان مجلس عام
نه آسان مشكل ماست 	  	پر از غم ها دل ماست
غم ما گفتنى نيست 	  	غبارش رفتنى نيست
حضرت زينب در سر قبر حضرت فاطمه سلام الله عليها
ز صوت ام كلثوم 	  	تمام خلق مغموم
كه از نو محشر آمد 	  	عزاى ديگر آمد
رسيدند از بيابان 	  	گروه دل كبابان
به دلهاى مكدر 	  	به نهر، آب پيمبر
فغان و آه از آن دم 	  	كه زينب قلب پر غم
ز راه افكند خود را 	  	به روى قبر زهرا
زمين از گريه گل كرد 	  	بيان درد دل كرد
كه مادر بين به حالم 	  	به قلب پر ملالم
ز هجران تلخ كامم 	  	به تو بادا سلامم
ز تو اى با جلالت 	  	مرا باشد خجالت
كه بردم نور عينت 	  	گل باغت حسين ات
ز يثرب سوى بطحا 	  	نياوردم پس او را
حسين از سر جدا شد 	  	قتيل اشقيا شد
ز دنيا تشنه لب رفت 	  	به صد رنج و تعب رفت
بناتت گشته پامال 	  	به دست قوم جهال
به كوفه رفته بوديم 	  	بسى ره طى نموديم
مشقت ها كشيديم 	  	بيابانها دويديم
به شهر شام رفتيم 	  	به بزم عام رفتيم
به سرها سنگ خورديم 	  	فراوان رنج برديم
به پاها خار ديديم 	  	هزار آزار ديديم
رخت خونين
همى گفت آن عفيفه 	  	ستم هاى خليفه
كه از اعداى بدخو 	  	رسيده بود بر او
چو هر رنج و مَهَن گفت 	  	در آخر اين سخن گفت
كه مادر گر حسين را 	  	نياوردم ز صحرا
بود ز آن يار جانى 	  	به همراهم نشانى
نشانى را كه دارم 	  	به تو اكنون سپارم
قيامت گشت ظاهر 	  	چو از ما بين چادر
كشيد او قلب محزون 	  	يكى رخت پر از خون
فكند آن بى برادر 	  	به روى قبر مادر
جاى خالى
پس از زارى بسيار 	  	كه شرحش هست دشوار
شدند آنها روانه 	  	از آنجا سوى خانه
ز دهر آورده زينب 	  	ز هجر افسرده زينب
به خانه چون در آمد 	  	ز دل دودش بر آمد
كه خالى ديد ظاهر 	  	مصلاى برادر
ز وحشت پاش لرزيد 	  	به روى خاك غلطيد
جبين بر خاك ماليد 	  	ز قلب چاك ناليد
كه اى آرام جانم 	  	كه اى روح و روانم
شفيق جسم و جانم 	  	رفيق مهربانم
سر و جانم فدايت 	  	كه خالى مانده جايت
تو را خالى مصلاست 	  	مرا دو ديده درياست
كجايى اى برادر! 	  	كه بينى حال خواهر
ز هجران تو چون است 	  	دلش لبريز خون است
پس از قدرى سخن ها 	  	به زحمت خاست از جا
چو مرغ پر شكسته 	  	دل از اندوه خسته
در آن اندوه خانه 	  	كه بودش آشيانه
همى مى گشت حيران 	  	به هر سو اشك باران
برادر را همى جست 	  	برادر كو كه مى گفت
به آن دل ريش حيران 	  	مشو همشيره گريان <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:6.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:7.txt">گوشه اى از زندگانى و قيام حضرت سيدالشهدا،امام حسين (عليه السلام)</a><a class="text" href="w:text:8.txt">هجرت امام حسين (ع) از مدينه به مكه و دعوت اهل كوفه از ايشان</a><a class="text" href="w:text:9.txt">جلوگيرى سپاه حر بن يزيد رياحى از ادامه حركت امام (ع)</a><a class="text" href="w:text:10.txt">ورود كاروان امام حسين (ع) به سرزمين كربلا</a><a class="text" href="w:text:11.txt">تاسوعا</a><a class="text" href="w:text:12.txt">شب عاشورا</a><a class="text" href="w:text:13.txt">نماز ظهر روز عاشورا</a><a class="text" href="w:text:14.txt">شهادت على اكبر (ع)</a><a class="text" href="w:text:15.txt">شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)</a><a class="text" href="w:text:16.txt">شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)</a><a class="text" href="w:text:17.txt">شهادت حضرت على اصغر (ع)</a><a class="text" href="w:text:18.txt">نبرد سرور شهيدان، حسين بن على (ع) و كيفيت شهادت آن حضرت</a><a class="text" href="w:text:19.txt">حركت كاروان اسرا به طرف كوفه</a><a class="text" href="w:text:20.txt">ورود كاروان اسرا به شام</a><a class="text" href="w:text:21.txt">قيام مختار بن ابى عبيده ثقفى</a><a class="text" href="w:text:22.txt">واقعه حره و قتل عام مردم مدينه به دستور يزيد بن معاويه</a></body></html>فضيلت شهداى كربلا
امام سجاد عليه السلام فرمود: من با پدرم بودم ، در شبى كه فردايش شهيد شد. در آن شب با اصحاب خود فرمود: اينك شب فرارسيد و راه گريز بر شما گشوده شد. شب را غنيمت شماريد و بگريزيد، زيرا اين گروه جفاكار مرا مى طلبند و با ديگرى كار ندارند، اگر مرا بكشند از پى شما نخواهند آمد، من بيعت خود را از گردن شما گشودم .
آنان گفتند: به خدا سوگند كه هرگز اين گونه نخواهد شد.
حضرت فرمود: فردا كشته خواهيد شد و هيچ يك از شما نجات نخواهد يافت .
گفتند: حمد مى كنيم خداوندى را كه ما را به اين كرامت كه با تو شهيد شويم مشرف كرده است .
پس ايشان دل بر شهات گذاشتند و حضرت آنان را دعا كرد و فرمود: سر را بلند كنيد و ببينيد.
چون نگاه كردند، د