 كرد و درمـكـه فـرود آمـد، از او سـبـب ايـن كـار را جـويـا شـدم . او گـفـت كـهكارگزارانت در مدينه با او بدرفتارى كرده سخن ناروا گفته اند؛و او نـيـز بـه حـرم الهى پناه آورده است . من به زودى درباره آنچهنـوشـتـه اى بـا او ديـدار خـواهـم كـرد و از هـيـچ نـصـيحتى كه موجبخـاموشى و فرونشستن آتش فتنه باشد و از ريخته شدن خون مردمجلوگيرى شود خوددارى نخواهم كرد. تو نيز در پنهان و آشكار ازخـدا بـتـرس . مبادا شبى بر تو بگذرد كه بخواهى براى مسلمانىغـائله بـه پـا كـنـى يا درباره اش ستمى روا دارى و در راهش چاهىحفر كنى كه چاه كن هميشه در چاه است ؛ و چه آرزوهايى كه به گوررفـتـه اسـت . تـا مى توانى به تلاوت قرآن و نشر سنت بپرداز،پـيـوسـتـه روزه بـدار و نـمـاز بـه پـاى دار؛ مـبـادا لهـو وبـاطـل دنـيـا تـو را از آنـهـا باز دارد. چرا كه هر چيزى كه به جاىخـداوند تو را به خود مشغول سازد زيان آور و فناپذير است و باهـر چـيـزى كه اسباب سفر آخرت را فراهم آورى سودمند و ماندگاراست ، والسلام )).(420)
مـزّى پـاسـخ ابـن عـبـاس را بـه اخـتـصـار ايـن گـونـهنقل كرده است : آن گاه عبدالله بن عباس نوشت : ((اميدوارم كه خروجحـسـيـن ، بـه خاطر كارى نباشد كه ناخوشايند تو است . من نيز درآنـچـه خـداونـد بـدان وسـيله ايجاد الفت مى كند و آشوب و فتنه رافرو مى نشاند كوتاهى نمى كنم .))(421)
از مـتـن نـامـه ابن عباس ـ به فرض درستى اين روايت ـ پيداست كهپـس از ديدار نخست ابن عباس با امام حسين (ع ) در مكه كه پس از آنوى (پـس از انـجـام عـمـره ) بـه مـديـنه بازگشت نوشته شده است .هـمـچـنـيـن طـبـق ايـن نـامـه ابـن عـبـاس پـذيرفت كه ميان امام و يزيدمـيـانـجـيـگرى كند؛ و باز از همين نامه استفاده مى شود كه ابن عباسروشـى نـرم و مـسالمت آميز را در پيش گرفت و حتى در منع يزيد ازارتكاب ظلم و انجام گناه درشت سخن نگفت .
كـسـى كـه بـا ابـن عـبـاس و دوسـتـى او نـسـبـت بـهاهـل بـيـت و جراءتى كه در پشتيبانى از آنها داشت و نيز با شدت وقـاطـعـيتى كه در گفت و گوهايش با بنى اميه ، در حمايت از خاندانپـيـامـبـر بـه خـرج مـى داد آشـناباشد، شك نخواهدكرد كه اين نامهانشاى خود واقدى است .(422) (كه سبط بن جوزى نيز دركـتـاب تـذكرة الخواص آن را نقل كرده است ). چرا كه اين جواب بهطـور كـلى بـا مـواضـع اتـخـاذ شـده از سـوى ابـن عـبـاس درقبال بنى اميه مغايرت دارد.
مـگـر همين ابن عباس نبود كه در دربار معاويه با نشان دادن پوچىگـفـتار كسانى چون معاويه ، عمروعاص ، مروان حكم ، عتبة بن ابىسفيان ، زياد بن سميه ، عبدالرحمن بن ام حكم و مغيرة بن شعبه آنانرا خـامـوش سـاخـت ؟ مـگر او نبود كه خطاب به يزيد بن معاويه دركـاخ پدرش گفت : ((يزيد آرام باش ! به خدا سوگند دشمنى شماهـنـوز از دل هـاى مـا پـاك نشده است ؛ و از آن روزى كه كينه شما دردل ما جاى گرفته ذره اى از محبت شما در آن راه نيافته است ! من برخـشـم پيشين خود نسبت به كارهاى شما پابرجايم و به رفتارتانرضـايـت نـداده ام . بـا دگـرگون شدن روزگار آنچه را از ما بازداشـتـه ايـد دوبـاره فراچنگ مى آوريم و آنچه از ما دزديده شده استبه همان اندازه و بى كم و كاست بازپس مى گيريم . اگر هم چنيننشد، ما را همين بس كه خداوند ما را دوست بدارد و داد ما را از كسانىكه بر ما ستم روا داشته اند بستاند)).(423)
ابـن عـبـاس در پاسخى كوبنده به يكى از نامه هاى يزيد نوشتهاست :(424)
((از عـبـدالله بـن عـبـاس بـه يـزيـد بن معاويه ؛ نامه اى كه در آنمـوضـوع دعـوت ابـن زبـيـر و خـوددارى مـن از پذيرش خواست او رايـادآور شـده بـودى ، دريـافـت كـردم . اگـر چـنان كه تو گفته اىباشد، من اين كار را براى خوشايند و دوستى تو نكرده ام ، خداونداز نـيـت مـن آگاه است . به گمان خودت دوستى مرا از ياد نبرده اى .به خدا سوگند از حقوقى كه از ما در دست داريد جز اندكى را ندادهايد؛ و تو ميزان هنگفتى از آن را از ما گرفته اى . از من خواسته اىتـا مـردم را تـشـويـق كـنـم كه ابن زبير را رها كنند و به تو روىآورنـد، من هرگز از سر شادمانى و خوشدلى چنين نخواهم كرد. چراكـه تو حسين بن على را كشته اى ، خاك بر سرت ، خاك بر دهانت .اگر هواى نفس چنين اميدى را به تو داده است ، بدان كه اشتباه كردهاى و اينها از ناتوانى و بى باكى توست .
اى بـى پـدر!، فـكـر نـكـنـى كه من قتل حسين و جوانان عبدالمطلب وچـراغ هاى نورانى و ستارگان درخشان را از ياد برده ام ! سپاهيانتپـيـكـرهـاى پـاك و خـاك آلودشـان را بـر زمـيـن افـكـنـدند و رفتند.پـيـكرهاى برهنه و بى كفنى كه در زير وزش باد افتاده بودند وگـرگـان آنـهـا را دست به دست مى گرداندند و كفتاران آنها را مىبوييدند، تا آنكه خداوند گروهى را كه دست به خون آنها نيالودهبـودند رساند كه آنها را در كفن بپوشانند؛ و تو اى يزيد، بر منو آنان فخر فروختى و به مجلس نشستى .
مـن چـيـزى را از يـاد نـمـى بـرم . من از ياد نبرده ام كه زناكار پسرزنـاكـار و دور از خـويـشـاوندى و مروت را، كه پدر و مادرش هر دوپـسـت بـودنـد، بـر آنـان چـيـره ساختى ، كسى كه پدرت با ادعاىبـرادرخـوانـدگـى او، جـز نـنـگ و خوارى و پستى دنيا و آخرت و درزنـدگـى و مـرگ چـيـزى بـه دسـت نـيـاورد.رسـول خـدا(ص ) فـرمـود: فرزند از آن شوهر است و زناكار بايدسـنـگـسـار شـود. امـا پـدر تـو او را بـه پـدر خودش ملحق كرد همانگـونـه كـه فـرزنـدى رشـيد به پدرى پاكدامن و پاكيزه ملحق مىگـردد. پدرت از روى نادانى سنت را ميراند! و از روى عمد، بدعت وكارهاى گمراه كننده را زنده ساخت .
مـن هـر چـيزى را فراموش كنم ، اين را از ياد نمى برم كه تو حسينبـن عـلى را از حـرم رسـول خدا(ص ) به سوى حرم خداوند راندى ومـردانـت را وادار كـردى كـه او را غـافـلگـيـرانـه بـهقتل رسانند. سپس او را از حرم خداوند به كوفه كوچاندى ؛ و او باتـرس و نـگـرانـى از آن شـهـر بـيـرون رفـت ؛ در حـالى كـه او ازگـذشـته دور و حال ، عزيزترين مردم سرزمين بطحا بود؛ چنانچهدر حـرمـيـن شـريـفـين اقامت گزيند و جنگ در آنجا را روا بشمرد، مردمفـرمـان او را بـيش از همه خواهند برد. ولى شكستن حرمت خانه خدا وحريم خانه رسول خدا(ص )، خوشايند او نبود. بالاتر از اين ، توكسانى از جاسوسانت را گماردى تا در حرم امن الهى با او بجنگند؛و نـيـز كـار پـسـر زبـيـر كـه حـرمت كعبه را از ميان برد و آن را درمعرض ‍ سنگ و تير قرار داد.
و تـو، آرى تو، در نظر من حرمت شكنى مى كنى و بدون شك منحرفكـنـنـده اى آگـاه ، همنشين زنان و اهل لهو و لعب هستى و حسين نيز چونبـدسـيـرتى تو را ديد به عراق كوچيد، بى آنكه بخواهد با توبجنگد و ((امر خدا فرمانى انجام يافته بود)).
تـو آن كـسـى هـسـتـى كـه بـا پـسـر مـرجـانـه مكاتبه كردى و از اوخواستى كه بدون فوت وقت به جنگ حسين برود و با او كنار نيايدو بـر مـبـارزه بـا او پـافـشـارى كـند تا آنكه او و بنى عبدالمطلبهـمـراهـش را بكشد؛ همان اهل بيتى كه خداوند پ