ند. و ظاهراً به قرينه جمله بعد، مراد از قضا در اينجا قضا و حكمي است كه بر نفي و نابودي و يا سلب نعمتي از كسي يا جامعه‎اي باشد هرچند در برابر مطلق قضا و حكم الهي، كسي نيست كه بتواند عرض اندام نمايد اما در اينجا به ملاحظه قرينه‎اي كه ذكر شد مراد، اين نوع خاص است.

و محتمل است مراد از قضا «موت» باشد كه از مصاديق ظاهره يا اظهر مصاديق قضاي الهي است و دعا و صدقه اصل آن را دفع نمي‎نمايد هرچند في‎الجمله دعا و صدقه چنانكه در حديث است:

«الدّعاءُ يَرد القَضاء بعد ما اُبرِمَ اِبرام» (22)

ردّ قضا مي‎نمايد. كه البته در اين موارد نيز دافع حقيقي قضاي الهي، خداست كه ما در رساله «سرّالبداء» پيرامون مسأله تأثير دعا و صدقه و امور ديگر در دفع بلا و طولاني شدن عمر يا كم شدن عمر يا وسعت رزق و امثال اين امور، توضيحاتي داده‎ايم.

در اينجا فقط عرض مي‎كنيم كه به قضا و قدر الهي بايد ايمان داشت چنانكه به تأثير دعا، صدقه، صله رحم و امور ديگر نيز ايمان داريم اگر چه تفاصيل و ارتباطات كامل اين امور و مخصوصاً قضا و قدر بر ما مخفي است و شايد فهم آن تفاصيل براي ما دشوار و بلكه غيرممكن باشد. ايمان به اين امور، علاوه بر اين كه ايمان به واقعيات و نظامي است كه خدا در عالم كون مقدّر و مقرّر فرموده است در استصلاح حال عبد و تربيت و تكميل او نقش مؤثر دارد و بدون ايمان به اين امور و عقيده به اختيار عبد وا مر بين امرين، تربيت و تكميل انسان ميسّر نيست. همه اين امور از جنبه عقيدتي از اسباب و ابزار تربيت بشر است كه خداوند مقدّر فرموده است.

بشر ميبايد كه در عين حالي كه مختار است و اسباب و وسائل مادي را استخدام كرده و به كار مي‎گيرد، به خدا اعتماد داشته باشد و هميشه از او كمك بخواهد و منصرف از او نباشد، و به فراهم بودن اسباب مغرور نگردد و غافل از خدا نشود كه در بسياري از موارد با اينكه انسان اسباب امري را فراهم مي‎نمايد و در نظرش حصول نتيجه قطعي است، ناگهان وضع بهم مي‎خورد و نتيجه حاصل نمي‎شود و همه زحمتها بي‎ثمر مي‎گردد.

وگاهي هم به عكس، اسباب پيشامد سوئي فراهم مي‎شود و انسان در سراشيبي سقوط قرار مي‎گيرد و بيچاره مي‎شود ناگهان عنايت غيبي به‎طور معجزه‎آسا او را نجات مي‎دهد.

و سرّ بزرگي كه در اين جريان ديده مي‎شود همان توجه بندگان به خداوند متعال است كه اگر امور بر مجراي اسباب ظاهري بگردد و تخلف نپذيرد، مردم از عالم غيب و اسباب غيبيّه غافل مي‎شوند. هريك از اين دو جريان انسان را به خدا و عالم غيب متوجه مي‎سازد و همه و هركس اين دو جريان را مكرر تجربه مي‎كنند و از آن اگر روحشان بيمار نباشد خدا را مي‎شناسند.

داستانها و حكايتهاي معرفت‎آموز در هر يك از اين دو زمينه بسيار است و رشته اول همان رشته معرفت خدا به «فسخ عزيمت» است كه فرمودند:

«عَرَفْتُ الله بِفَسخِ الْعَزائم و نقض الهِمَم»

«خدا را شناختم به فسخ عزيمتها و شكسته شدن همّتها».

چنانكه حضرت اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ فرمود:

«عَرَفْتُ الله سُبحانَهُ بِفَسخِ العزائم وَحَلِّ الْعُقُودِ وَنَقْضِ الهِمَم» (23).

«شناختم خدا را به فسخ عزيمتها (تصميمهاي قطعي) و باز شدن گره‎ها و شكستن همّته» (24).

و حاصل اين است كه از حصول اسباب مادي هميشه محصل مسببات نيست؛ گاهي با يأس از نيل به مقصود، مقصود حاصل مي‎شود و گاهي نيز با يقين به حصول مطلوب به لحاظ حصول اسباب ظاهري و مادي، مطلوب حاصل نمي‎شود و امر، بعكس اراده و اسباب چيني انجام مي‎گيرد به وجود خدا و تصرف اراده او پي مي‎بريم و به گفته شاعر مي‎فهميم كه قضاي حق در كار است:

اگر محول حال جهانيان نه قضاست *** چرا مجاري احوال برخلاف رضاست

هزار نقش برآرد زمانه و نبود *** يكي چنانكه در آيينه تصور ماست

بلي قضاست بهر نيك و بد عنان‎كش خلق *** بدان دليل كه تدبيرهاي جمله خطاست

به دست ما چو از اين حلّ وعقد چيزي نيست *** به عيش ناخوش وخوش‎گر رضادهيم سزاست

2 ـ «وَلا لِعطائهِ مانِعٌ».

و براي عطاي او مانعي نيست هركسي را بخواهد به هر عطايي سرافراز كند و هر نعمتي را به او عطا فرمايد هيچكس نمي‎تواند عطاي او را منع نمايد و كسي را از عطاي او محروم سازد.

بديهي است كمال حضرت ربوبي (عزّ اسمه) همين اقتضا را دارد كه «لا دافِع لِقضائِهِ وَلا مانعٌ لِعطائِهِ» باشد غير از اين باشد به عجز و نداشتن توانايي موصوف مي‎شود و (الله) عاجز و ناتوان نمي‎باشد. پس اين دو صفت در حقيقت راجع به صفت قدرت اوست كه همه و هر چيز تحت سلطه قدرت و توانايي او قرار دارند و قدرت او مافوق همه قدرتها و غالب بر همه است بلكه همه قدرتها و نيروها از قدرت او به وجود آمده و دليل قدرت او هستند چون بديهي است كه ساير قدرتها حادث و مسبوق به عدم مي‎باشند لذا بايد قدرت بالذاتي باشد كه همه قدرتها عطاي او و مخلوق او و مستند به او باشند.

3 ـ «ولا كَصُنْعِهِ صُنعُ صانِع»

مانند صنع و ساختن يا صنعت و مصنوع و ساخته او، صنع و ساختن يا صنعت و ساخته و مصنوع هيچ صانعي نيست؛ زيرا صنعتِ صنعتگران كامل نيست و بتدريج و با توجه به نواقص آن تكميل مي‎شود چه بسا كه خود صنعتگر به نقص او توجه نمي‎نمايد در حالي كه صنايع الهي همه در حدّ خود كامل و بي‎عيب و نقص است. چنانكه در قرآن كريم مي‎فرمايد:

«ما تَري في خَلْقِ الرّحمن مِنْ تَفاوت فَارْجِعِ البَصَرَ هَل تَري مِنْ فطور» (25).

«هيچ در نظم خلقت خداي رحمان، بي‎نظمي و نقصان نخواهي يافت. بارها با ديده عقل در نظام مستحكم آفرينش بنگر آيا هيچ سستي و خلل در آن تواني يافت».

صنايع الهي بدون الگو و بدون الهام از صنعت و نقشه ديگر، آفريده شده است و صنايع بشري همه با الهام از اوضاع و نظامات، آثار و خواص، ارتباطات صنايع الهي با يكديگر و تركيبات و چگونگي اجزاي آنها فراهم شده است.

در صنايع بشري همه از مواد و عناصري كه خداوند متعال آفريده استفاده مي‎شود و با تصرف در آنها و تلفيق آنها با يكديگر صنايعي را عرضه داشته‎اند امّا صنايع الهي در بخش بدايع، آفرينش بسائط و مواد و عناصر است و در بخش مركّبات تلفيق مواد و تركيب اجزا و صورتگريها و امور ديگر است كه هرگز در صنعت بشر مثل آن يافت نخواهد شد.

در اين معاني تفاوت نمي‎كند كه صنع در كلام امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ مثل خلق كه به معني مخلوق گرفته مي‎شود به معني مصنوع و ساخته، تفسير شود و يا مثل خلق و خلقت كه به معني فعل آفرينش و آفريدن هم استعمال مي‎شود. صنع و صنعت نيز به معني ساختن و مصنوع را پديد آوردن باشد كه در اين صورت نيز بين فعل خدا و ساختن او با فعل ديگران همين گونه فرقها وجود دارد و خدا در صنع و فعل خود بي‎شريك است؛ نه از كسي ياري مي‎گيرد و نه كسي با او همكاري مي‎كند و نه از كسي مثل صنايع و افعال او صادر مي‎گردد.

اين جمله اشاره‎اي است به گوشه‎اي از مفهوم متعالي توحيد افعالي كه معنايش اين است كه خداوند متعال در افعال و صنايعي كه از او صادر مي‎شود متفرد و يگانه است. بدون شريك و بدون 