ليدى را از آنان دور وآنـهـا را پـاك و پـاكـيـزه گـردانـيـده اسـت ! آرى مـا،اهـل بـيـت هـسـتـيـم و مـانـنـد پـدران تـو سـبـك مـغـز،سـنگدل و شرور نيستيم . آنگاه كه حسين بن على (ع ) درخواست كردكـه او را بـه حـال خودش بگذارند(425) تا باز گردد،تـو و يـارانـت ، انـدك بـودن شـمـار يـارانـش و درمـانـدگـىاهـل بـيتش را غنيمت شمرديد و با او به جنگ درآمديد و آنان را كشتيد،گـويـى كـه خـانـدانـى از شـرك و كـفـر را كـشته ايد! چيزى شگفتانـگـيـزتر از اينكه خواهان دوستى و يارى من شده اى ، وجود ندارد!تـو فرزندان پدرم را كشته اى و خونشان از دم شمشير تو مى چكدو خون تو، يكى از خواسته هاى من است ؛ و اگر خدا بخواهد خون مننـزد تـو پامال نخواهد شد و از خونخواهى من نخواهى رهيد. اگر همدر دنـيـا خـون مرا ربودى ، پيش از ما پيامبران و پيامبرزادگان بهشـهـادت رسـيـده انـد. وعـده گـاه ما نزد خدا است و او خود مظلومان رايارى خواهد داد و از ستمگران انتقام خواهد گرفت . اگر امروز بر ماپـيـروز شـدى [از خـوشـحالى ] شگفت زده مباش كه به خدا سوگندروز پيروزى ما نيز خواهد رسيد.
اما آنچه از حق شناسى و وفادارى من گفتى ، اگر هم چنين باشد، مندر حـالى بـا پـدرت بـيـعـت كـردم (426) كـه مـى دانستمپسرعموهايم و تمام پسران پدرم براى اين كار از پدرت شايستهتـرند. ولى شما قريشيان بر ما فزونى جستيد و سلطنت ما را از ماربـوديـد و بـه خـود اخـتـصـاص داديد؛ و دستمان را از حقّمان كوتاهكـرديـد. نـفـريـن بـر آن كس كه براى ستم بر ما گام پيش نهاد ونـابـخـردان را بـر ضـد مـا برانگيخت و كار را به جاى ما به دستگـرفـت . پـس هـلاك باد اينان را، چنان كه قوم ثمود و قوم لوط واصـحـاب مـَدْيـَن هـلاك شـدنـد؛ اقـوامـى كـه پـيامبران خود را تكذيبكردند.
هـان ، از شـگـفـت تـريـن شـگـفتى ها ـ و تا زنده باشى از روزگارشـگـفـتـى بـبـيـنـى ـ ايـن كـه دخـتـران عـبـدالمـطـلب و يـتـيـمـانـى ازنـسـل او را بـه اسـارت گـرفتى و به شام كشاندى ، تا به مردمنشان دهى كه ما را شكست داده اى و بر ما فرمان مى رانى . به جانمسـوگـنـد اگـر در صـبـح و شام از زخم دست من آسوده بوده اى ، اماامـيدوارم كه زخم زبانم در شكستن و بستنم بر تو گران آيد و اينشـادمـانـى تـو نـپـايـد و خـداونـد پـس از كـشـتـن عـتـرترسـول خـدا(ص ) انـدكـى بيشتر مهلت ندهد و تو را به گونه اىدردنـاك مـؤ اخـذه كند و نكوهيده و گنهكار از دنيا ببرد! پس ‍ اى بىپدر! زندگى كن ، به خدا سوگند كه كرده هايت تو را نزد خداوندهـلاك سـاخـت و سـلام بـر كـسـى كـه از خـداونـد فـرمـانببرد.)).(427)موضعگيرى محمد حنفيه
مـحـمد حنفيه (428) در موضعگيرى نسبت به قيام امام حسيندر دو محور اساسى زير با عبدالله بن عباس مشترك است .
1ـ تاءييد قيام امام (ع ).
2ـ اعـتـراض نسبت به رفتن امام (ع ) به كوفه ؛ و ترجيح يمن بهعنوان پايگاه صدور انقلاب حسينى به ديگر سرزمين هاى اسلامى .
نـقـطـه اشـتـراك ديگر اين دو، پيشنهادها و مشورت هايى است كه باحـساب پيروزى و شرايط و لوازم آن داده اند؛ به طورى كه هر كسدر گـفـت و گـوهـاى امـام (ع ) بـا هـر يـك از ايـن دوتاءمل بورزد، آن را در خواهد يافت .
مـحـمـد بـن حنفيه در هنگام حضور امام (ع ) در مدينه ديدگاه خويش رانـزد امـام حـسين (ع ) ابراز داشت و گفت : ((برادرم ، من تو را از همهمردم بيشتر دوست مى دارم و از همه نزد من عزيزترى و از خيرخواهىنـسـبـت بـه تـو دريـغ نـمـى ورزم و تـو از هـمـه بـه خـيـرخـواهـىسـزاوارتـرى . تـا آنـجـا كـه مـى توانى از بيعت يزيد بن معاويهخـوددارى كـن و از شـهـرهـا دور شـو، آن گـاه پـيـك هايت را نزد مردمبـفـرسـت و آنـان را بـه خـود دعـوت كـن . اگـر مـردم بـيـعـت تـو راپـذيـرفتند، خداى را سپاس بگزار و اگر بر ديگرى گرد آمدند،خداوند بدين وسيله از دين و عقل ات هرگز نكاسته است و جوانمردىو فضيلت خويش را همچنان دارى . من بيم آن دارم كه به يكى از اينشهرها درآيى و مردم باهم اختلاف كنند و گروهى به تو بپيوندندو گـروهـى ديـگر بر ضد تو باشند. آنگاه با يكديگر بجنگند ونخستين هدف نيزه ها تو باشى ؛ كه در آن صورت آن كس كه خود اوو پـدر و مـادرش از هـمه اين امت بهتر است ، خونش از همه تباه تر وخاندانش از همه خوارتر گردند.(429)
همچنين گفت : در مكه فرود آى ؛ اگر آن شهر را جايى مطمئن يافتى، خـود راهـى اسـت و اگر با تو سر ناسازگارى گرفت ، [بايد]بـه ريـگـزارها و دره هاى كوه ها پناه ببرى و از شهرى به شهرىبروى ، تا ببينى كه راءى مردم بر چه چيز تعلق مى گيرد؛ و تودر هـنـگـام استقبال از پيشامدها نيكوترين راءى ها را برمى گزينى))(430)
و در نقل الفتوح آمده است : ((به مكه برو. اگر آن را سرايى مطمئنيافتى ، اين همان چيزى است كه خواسته من و تو است و اگر جز اينبـود به يمن برو كه مردمش ياران جد و پدر و برادر تواَند. آنانمـردمى بس مهربانند و دل هايى نرم دارند و سرزمين شان از همه جافراخ ‌تر است و خردهاشان بر همه برترى دارد. اگر سرزمين يمنرا مـطـمئن يافتى [كه خوب ] وگرنه بايد به ريگزارها و دره هاىكوه ها پناه ببرى و از شهرى به شهرى بروى تا ببينى كه راءىمردم بر چه تعلق مى گيرد و ميان تو و آن گروه تبه كار چگونهداورى مى شود.))(431)
سـپـس مـحـمد حنفيه از مدينه رهسپار مكه شد تا پيش از آنكه امام (ع )بـه عـراق بـرود با او ديدار كند.(432) ماجراى ديدار آندو در آخـريـن شبى كه فرداى آن امام حسين (ع ) مكه را ترك گفت درتاريخ ثبت است .
سـيـد بـن طـاووس بـه روايـت از امـام صـادق (ع ) گويد: ((محمد بنحنفيه در همان شبى كه امام حسين (ع ) در بامدادش قصد خروج از مكهرا داشت نزد آن حضرت رفت و گفت : برادرم ، كوفيان كسانى هستندكه تو خيانت آنان را نسبت به پدر و برادرت مى شناسى . بيم آندارم كـه حـال تـو نـيـز چـون حـال گـذشـتـگـان باشد. اگر صلاحبـدانـى كـه در هـمـيـن شـهـر اقـامـت كـنـى ، تـو در حرم الهى از همهعزيزتر و بلندمرتبه ترى .
امـام (ع ) فـرمـود: بـرادرم ، بـيـم آن دارم كـه يـزيـد بـن مـعـاويـهنـاگهانى مرا در حرم بكشد و من كسى باشم كه حرمت اين خانه بهوسيله او بشكند.
ابن حنفيه گفت : اگر چنين بيمى دارى ، پس به يمن يا جايى ديگربرو، چرا كه در آنجا از همه مردم والاتر خواهى بود و كس را ياراىدسترسى به تو نيست .
فرمود: درباره گفته هايت خواهم انديشيد.
سـحـرگـاهـان حـسـيـن (ع ) به راه افتاد. چون اين خبر به ابن حنفيهرسـيـد نـزد حـضـرت رفـت و افـسـار شـترش را گرفت و گفت : اىبرادر، مگر قول ندادى كه درباره آنچه ازتو خواستم بينديشى ؟
فرمود: آرى .
گفت : پس چه چيز تو را با اين شتاب وادار به خروج كرده است ؟
فرمود: چون از تو جدا شدم ، رسولخدا(ص ) در خواب نزد من آمد و گفت : يا حسين ، برون رو كه خداوندمى خواهد تو را كشته بيند!
ابن حنفيه گفت : انا للّه وانا اليه راجعون ، پس چرا زنان و كودكانرا بـه هـمـراه مـى بـرى در حـالى كـه با چنين شرايطى بيرون مىروى !؟
فـرمـود: پـيـامـبـر بـه من 