ت و شقاوت را كسبي و قابل تغيير مي‎شمارند.

بديهي است قول به شقاوت و سعادت ذاتي به طوري كه كسب شخص، در ايجاد يا امحاء يا جلوگيري از تأثير آن، اثر نداشته باشد و زمينه صحت تكليف، امر و نهي به شخص را از ميان ببرد، قول باطلي است كه ضرورت، وجدان و كل آنچه نظام امور بر آن بنا شده و بعثت انبيا و پيغمبران، همه و همه آن را ردّ مي‎نمايد.

و ممكن است مراد از خبر فوق، آن اقتضاآت خاص ذات اشخاص و افراد باشد كه در حالي كه مراتب اوليّه وجود خود را طي مي‎نمايند و در حالي كه در شكم مادرند فراهم مي‎شود.

مثلاً اشاره به اين باشد كه بعض اشخاص كه از بعضي نعمتها، استعدادات و امكانات در اين دنيا محرومند و در سختي و زحمت زندگي مي‎نمايند، يا به عكس، واجد بعض نعمتها و استعداد سرشارند كه مقدمات آن از عالم رحم و هنگام انعقاد نطفه و بلكه پيشتر و پيشتر در انعقاد نطفه پدر وجدّ فراهم مي‎شود، محتمل است در تفسير حديث گفته شود كه: شقاوت عبارت است از: مناسب نبودن شرايط، احوال و اوضاع براي زندگي مطلوب. و سعادت عبارت است از: مناسب بودن شرايط و اوضاع براي زندگي آرام و مطلوب.

تحقيق اين است كه: سعادت و شقاوت مقول به تشكيك و داراي مراتب متفاوت و شدت و ضعف دارند. چنانكه به حسب مكتبها، برداشتها، ذوقها و عرفهاي مختلف نيز مصاديق آن مختلف بلكه مورد نفي و اثبات واقع شده است. ممكن است چيزي را شخصي يا جامعه يا مكتب و عرفي سعادت بشمارد ولي شخص ديگر يا جامعه، عرف و مكتب ديگري آن را شقاوت بشمارد. و گاهي هم از جهت جهل به عواقب امور، يك نفر را شقي و يك نفر را سعيد مي‎شناسند در حالي كه به حكم اين آيه ذيل مسأله به عكس باشد.

«عَسي اَنْ تَكرَهُوا شَيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَكُم وَ عَسي اَنْ تُحِبُّوا شَيئاً وَهُوَ شَرُّ لَكُمْ» (57).

بديهي است سخن درست اين است كه در تعيين مفهوم لغوي سعادت و شقاوت، بايد به لغت و عرفِ اهل لسان مراجعه نمود.

به طول كلّي فراهم بودن اسباب براي تأمين زندگي راحت، مناسب و معتدل، سعادت است، چنانكه فراهم نبودن اسباب براي آسايش ـ در هر مرتبه‎اي كه باشد ـ بدبختي و شقاوت است كه طبعاً از امور نسبيّه است يعني يك نفر مثلاً نسبت به ديگران از لحاظ داشتن زمينه‎هاي خاصي سعادتمند است و نسبت به ديگري و وسايلي كه او دارد و اين ندارد بدبخت يا سعادتش كمتر است.

مثلاً يك نفر كه دست ندارد ولي چشم دارد، نسبت به آن كسي كه هردو را دارد بدبخت است و نسبت به آنكه هردو را ندارد سعادتمند است و به اينگونه شايد سعادتمند مطلق يا بدبخت مطلق پيدا نشود؛ زيرا هر كسي به هر علّتي فاقد بعض اسباب آسايش است. چنانكه افرادي هم به هر علتي واجد بسياري از نعمتها و مواهب هستند. مع‎ذلك باز هم حكم به سعادت يا شقاوت اشخاص به لحاظ اين كه واجد برخي از مواهب يا فاقد آن مواهب است، حكم ظاهري است و حقيقي نيست؛ زيرا بسا خير او و خوشبختي او در نداشتن آن نعمت باشد كه:

آنكس كه توانگرت نمي‎گرداند *** او مصلحت تو از تو به مي‎داند

«اِنَّ مِنْ عِبادي الْمُؤمِنينَ مَنْ لايَصْلُحُهُ اِلاّ الغِني وَلَوْ صَرَفْتُهُ الي غَيرِ ذلِكَ لَهَلَكَ وَاِنَّ مِنْ عِبادِي الْمُؤمِنينَ مَنْ لايَصْلَحُهُ اِلاّ الفَقرَ وَلَوْ صَرَفْتُهُ اِلي غَيرِ ذلك لَهَلَكَ» (58).

«براستي برخي از بندگان مؤمن من هستند كه جز توانگري، آنان را اصلاح نكند (و حالشان را نيكو نسازد) و اگر به حال ديگري او را در آورم نابود و هلاك گردد. و برخي ازبندگان مؤمن من هستند كه جز نداري و فقر، آنان را اصلاح نكند، و اگر او را به حال ديگري بگردانم هرآينه هلاك گردد».

پس اين حكم ما به سعادت يا شقاوت، يك حكم ظاهري و غير قطعي است.

بلي در بعض موارد حكم به سعادت يا شقاوت قطعي است. مثلاً آن كسي كه از حال ديگران پند بگيرد و موعظه بشود يقيناً سعادتمند است و آن كسي كه پند نگيرد و راه عناد تكبّر پيش بگيرد شقي و بدبخت است. چنانكه ممكن است سعادت و شقاوت را بر اساس توفيق و خذلان تفسير كرد و گفت: براي بعضي، زمينه‎هايي فراهم مي‎شود كه بتدريج رو به خير رفته و در زندگي موفق مي‎شوند كه البته اين هم به عللي است كه به حسن اختيار خودشان يا اعمال ديگران مثل پدر و مادر حاصل مي‎شود. و بعضي با اينكه دنبال كار و مقصدي مي‎روند موفق نمي‎گردند اين موفقيت در صورتي كه واقعي باشد و به اشتباه موفقيت شمرده نشود، سعادت است و عدم توفيق و بروز موانع از نيل به مقصود يا فاقد شدن شرايط بدون اينكه قابل پيش‎بيني يا قابل دفع باشد در صورتي كه واقعاً مضر به حال بشر باشد، خذلان و بي‎سعادتي است.

به هر حال موفقيت در انجام هر عمل خير، سعادت و توفيق است. چنانكه ابتلا به هر عمل زشت، بدبختي و شقاوت است. و از بعضي آيات قران كريم استفاده ميشود كه شقي كسي است كه مستوجب و مستحق عذاب و خلود در آتش مي‎شود، و سعيد آن كسي است كه اهل بهشت و نجات از عذاب و عقاب مي‎گردد:

«فَمِنهُم شَقي وَسَعيدٌ فَاَمّا الّذينَ شَقُوا فَفي النّار لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شهيقٌ خالِدينَ فيها مادامتِ السَّماواتُ وَالارضُ إلاّ ماشاء رَبُّك اِنّ رَبّكَ فعّال لِمايُريدُ وَاَمّا الّذين سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّة خالِدينَ فيها مادامت السّماوات وَالارضُ اِلاّماشاء رَبُّك عَطاءً غيرَ مجذود». (59)

«پس  خلق(بر دو فرقه شوند) بعضي شقي و بدروزگارند و برخي سعيد و خوشوقت؛ اما اهل شقاوت همه را در آتش دوزخ در حالي كه آه و ناله حسرت مي‎كشند درافكند، آنها در آتش دوزخ تا آسمان و زمين باقي است مخلدند مگر آنكه مشيّت خدا بخواهد نجاتشان دهد كه البته خدا(به قدرت و حكمت خويش) هر چه خواهد مي‎كند. اما اهل سعادت هم تمام در بهشت ابد تا آسمان و زمين باقي است مخلدند مگر آنچه مشيّت پروردگار باشد كه عطايش ابدي و نامقطوع است».

حال ببينيم در اين دعا چگونه امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ سعادت و شقاوت را توصيف مي‎فرمايد. امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ در اين دعا به همان مفهوم قرآني سعادت و شقاوت توجه دارد كه سعادت حقيقي و واقعي است. سعادت به غير از اين مفهوم، موقت و غير حقيقي و مشوب به شقاوت، زحمت و مرارت است. همانگونه كه در اين دعا مي‎خوانيم:

«ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَمَاالَّذي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ».

سعادت در اين مفهوم واقعي و حقيقي به سبب تقوي و پرهيز از خدا يعني از معصيت خدا و تخلف از اوامر، نواهي و دستورات او حاصل مي‎شود. حسن عاقبت نصيب او مي‎شود. شيطان بر او مسلط نمي‎گردد لذا امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ از خدا مي‎خواهد كه: «خدايا! مرا به سبب تقوي سعادتمند گردان» كه از آن استفاده مي‎شود اين سعادت حقيقي بدون سبب و كسب و كوشش بنده حاصل نمي‎شود هر چند بايد توفيق آن را از خدا خواست و حصول حال تقوا و پرهيز از معاصي را نيز از خدا دانست كه در عين حال كه كسب و تلاش عبد دخالت دارد بنده با معرفت در مقام عبوديت، خود را نمي‎بيند و همه را از خدا مي‎داند و از همين جمله و به وضوح از جمله بعد، حقيقت شقاوت نيز كه در