ستقر گرديده حرفي و گله‎اي نخواهد داشت.

در اينجا كلامي از مولاي متّقيان و امير معرفت، فصاحت و بيان ـ‎عليه‎السلام‎ـ به خاطر رسيد كه ابن عباس در مورد آن مي‎گويد: بعد از كلام رسول خدا ـ‎صلي الله عليه و آله‎ـ از هيچ كلامي مانند اين كلام منتفع نشدم و سود نبردم اين كلام معجز بيان، اين است:

«اَمّا بَعدُ فَاِنَّ الْمَرء قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مالَمْ يَكُن لِيَفُوتَهُ وَيَسُوئهُ فَوْتُ مالَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ فَليَكُنْ سُرُورُكَ بِما نِلْتَ مِنْ اخِرَتِكَ وَلْيَكُنُ اَسَفُكَ عَلي ما فاتكَ مِنْها وَمانِلْتَ مِنْ دُنياكَ فَلاتُكثِر بِهِ فَرَحاً وَ مافاتكَ مِنْها فَلا تَأسَ عَلَيهِ جَزَعَاً وَلَيكُنْ هَمُّكَ فيما بَعْدَ الْمَوتِ». (67)

«گاهي شخص را رسيدن به چيزي كه از او فوت نمي‎شد و رسيدن به آن مقدر بود، مسرور و شادمان مي‎سازد. و گاهي فوت چيزي كه به او رسيدني نبود و به آن نمي‎رسيد، آزار مي‎دهد. پس بايد سرور تو به آن چيزي باشد كه از آخرت خود به آن برسي و نائل شوي و تأسف تو بايد به چيزي باشد كه از آخرت تو از دست تو مي‎رود و از آن محروم مي‎شوي و آنچه را از دنيا به آن نايل مي‎شوي زياد به آن فرحناك مشو و آنچه را از دنيا از تو فوت مي‎شود بر آن غمناك و ناشكيب مباش كه بايد همّ تو مصروف آنچه بعد از مرگ است باشد».

چهارمين قسمت اين بخش اين دعا اين  است:

«اللهم اجْعَلْ غِناي في نَفْسي وَاليقينَ في قلبي و الاخلاص في عَمَلي (الي قوله عليه السلام) وَاجْعَلْ لي يا اِلهي الدَّرجَةَ الْعُليا في الاخِرةِ وَالاُولي».

بي نيازي روح و حقيقت انسانيت

در بعضي روايات از حضرت رسول ـ‎صلّي الله عليه وآله وسلّم‎ـ منقول است كه: «خَيرُ الْغني غِني النَّفس» (68) و در حديث ديگر هم از آن حضرت روايت است كه:

«ليس الغني في كثرة العرض و انما الغناء غني النفس». (69)

«بي نيازي وتوانگري، در بسياري مال و منال نيست اين است و جز اين نيست كه غنا و بي نيازي، غنا و بي نيازي نفس است».

بشر تا در صميم جان و روح و حقيقتش بي‎نياز نشده باشد اگر چه همه دنيا را هم مالك شود فقير است و هميشه زيادتر و بيشتر مي‎خواهد. و چنانكه در حال پيش از رسيدن به ملك و مال، احساس فقر مي‎كرد در اين حال نيز خود را به افزونتر از آنچه دارد نيازمند مي‎بيند. چنانكه رسول گرامي اسلام مي‎فرمايد:

«لو كان للابن آدم واد من مال من ذهب لابتغي اليه ثانيا ولوكان له و اديان لاتبغي لهما ثالث ولا يملا جوف ابن آدم الاّ التراب». (70)

اگر پسر آدم يك وادي از مال داشته باشد، طلب وادي دوّم مي‎نمايد و اگر دو وادي داشته باشد، وادي سوّم مي‎خواهد.

كنايه از اينكه از جمع كردن مال سير نمي‎شود و حرصش تمام نمي‎شود و اگر چه با چند ميليون ثروت، زندگي خود و فرزندانش ـ‎بر حسب حسابهاي عادي ـ تأمين شده است ميليونها و ميليونهاي ديگر مي‎خواهد و باز هم مي‎خواهد و مي‎طلبد.

اين نتيجه غناي مالي است كه آرامش‎بخش نيست و هيچگاه در يك مرتبه‎اي از آن، بشر احساس سيري نمي‎كند و فقر و نيازش كماكان باقي است. غناي مقام و رياست هم به همين صورت است. البته غناي علمي نيز ظاهراً همين سير را دارد ولي واقعيت آن كشف فقر بيشتر و توجه به مجهولات زيادتر و حتّي مجهوليت بعض معلومات و پيچيدگي آنهاست.

اين فقر بسيار مغتنم و احساس آن مقدمه سير علمي و كاوش و پژوهشهاي علمي است كه ما در آن فعلاً بحثي نداريم. بحث ما در غناي نفس است كه در اين دعا خواسته شده است و تا انسان به ان نرسيده باشد خود را نيازمند مي‎بيند و خود را به هر چيزي از كالاهاي دنيا مي‎فروشد و از ترس آنكه آنچه را از مال و مقام دارد از دست ندهد، هميشه نگران است. او همه را در معرض فنا مي‎بيند، يك سرقت ممكن است تمام ثروت او را به يغما ببرد و يك زبردست او را از جاه و مقام بيندازد و خلاصه غنا، غنايي است كه با دستبرد و اسباب ديگر تبديل به فقر مي‎شود، به عكسِ غناي نفس كه ثابت و پايدار است و كسي نمي‎تواند آن را ببرد يا بدزدد.

بي‎نيازي نفس از كمي حرص و طمع و از قناعت و توكل و اعتماد به خدا و بي‎اعتنايي به دنيا و مال و منال حاصل مي‎شود. هر چه انسان وثوقش به خدا بيشتر باشد، غناي نفس و مناعت طبع او بيشتر مي‎باشد. به ذلّت و كارهاي خلاف شرف انسانيت تن در نمي‎دهد. بلند همت و با وسعت نظر و بي ترس و بيم از زوال نعمتها زندگي مي‎كند و هر چه غناي نفس كمتر شود شخصيّت انساني و وجداني شخص ضعيف مي‎شود.

و سرّ اينكه غناي نفس در اين حد متعالي و نگهبان شرف انسان است اين است كه: بشر از آغاز كار خود را ناقص مي‎بيندو مي‎خواهد كامل سازد هر راه و وسيله‎اي را كه تجربه مي‎نمايد باز مي‎بيند ناقص است مانند كسي كه گمگشته‎اي داشته باشد، هر چه را بيابد گمگشته خود مي‎شمارد.

مثلاً اگر شخص كشاورزي باشد ابتدا گمان مي‎كند كه اگر مثلاً دو سه هكتار زمين با وسايل كشاورزي داشته باشد او را كافي است و ديگر نگراني و نيازي ندارد. وقتي به آن رسيد مي‎بيند باز هم مي‎خواهد و مي‎فهمد كه گمگشته خود را پيدا نكرده است. گمان مي‎كند اگر يك مزرعه داشته باشد گمگشته خود را كه آسايش روحي و اطمينان‎خاطر و نداشتن نگراني باشد، پيدا مي‎كند ولي به آن هم كه مي‎رسد مي‎بيند قانع نمي‎شود و از نقصها و ناتماميهايش چيزي كاسته نشده است.

خلاصه به فكر تملك قريه و قراء متعدد مي‎افتد و با رسيدن به همه اينها مي‎بيند همان انسان است كه اول بود، به همه چيز و همه كس محتاج است و خلاصه خود را كماكان ناقص مي‎يابد و احتياج و فقرش او را به تلاش و كوشش وامي‎دارد و نگرانيهايش همه باقي است.

ولي اگر به منزل دريافت خود و شناخت آفريننده و خالق خود رسيد و فهميد كه همه به او محتاجند و او از همه بي‎نياز است و
هر كه او را يافت و شناخت به همه چيز رسيده و كمالي برتر از عبوديت و بندگي او و اعتماد و توكل بر تدبير و تقدير او نيست، با اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ در خواندن اين دعا همنوا مي‎شود كه:

«الهي كَفي بي عِزَاً اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبداً وَكَفي بي فَخراً اَنْ تَكُونَ لي رَبّاً اَنْتَ كَما اُحِبّ فَاجْعَلْني كَماتُحِبُّ».(71)

در اين حال ديگر مقهور هيچ صاحب قدرت مادي نمي‎شود و به هيچ ثروت و اسكورت و تشريفاتي، چشمش خيره نمي‎گردد. از زمين و آسمان خود را بي‎نياز مي‎بيند و همه را با خودش در نياز و فقر و حاجت هم رديف مي‎بيند و با قراءت «ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَستَعين» بي نيازي خود را از ماسوي اعلام مي‎كند و به اين شعر مترنم مي‎شود كه:

آن را كه بود سابقه لطف خداوند *** گو انجم افلاك مكن كارگزاري

طوبي كه خورد آب زسرچشمه كوثر *** فارغ بود از تربيت بادبهاري

لذا مي‎گويد: «صانع وجهاً واحداً يكفك الوجوه؛ بساز با وجه و درگاه يگانه و يكتا، تا او تو را از همه درها و روها كفايت كند».

منتظر اين و آن مباش كه ايزد *** كار تو بي رنج انتظار بسازد

طاعت او را تو بندهوار بسر بر *** تا همه كارت خدايوار بسا