 گناه و گريز از معصيت چنان بسازد و بگريزاند كه شخص گريزان از هزاران درنده‎هاي آدمخوار كه همه را با لحس و با چشم در دنبال خود مي‎بيند، از آنها مي‎گريزد و در مقام اطاعت و عمل به فرايض و واجباب چنان شتاب واستقبال داشته باشد كه اشخاص عاشق دنيا در پي منافع و فوايدي كه آن را محقق الحصول مي‎دانند، مي‎شتابند. بلكه اثر ايمان به خداوند و روز جزا در واداري انسان به كار نيك و خير، و بازداري از كار بد و شر، به مراتب بايد بيشتر از اين باشد.

و خلاصه آنكه: مراتب فضيلت افراد به حسب درجات يقين آنهاست و اجر و ثواب بر اعمال نيز بر حسب همان اختلاف مراتب يقين اشخاص است، چنانچه از اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ منقول است كه:

«وَقَدْ سَمِعَ عَلَيهِ السّلامُ رَجُلاً مِنَ الْحَروُريَّةِ يَتَهَجَّدُ وَ يَقْرأُ فَقالَ: نَوْمٌ عَلي يَقين خَيرٌ مِن صَلاة في شَكًّ».(79)

«امام  ـ‎عليه السلام‎ـ شنيد كه مردي از حروريَّه (خوارج نهروان كه اجتماع آنان براي مخالفت با اميرالمؤمنين در صحراي حَروَراء نزديك كوفه بوده است) نماز شب مي‎گذارد و قرآن مي‎خواند، پس آن حضرت(درباره سود نداشتن عبادت، بي‎شناسايي امام زمان) فرمود: خوابي كه با يقين و باور(به امام زمان و خليفه بر حق) باشد بهتر است از نمازگزاردن با شك و ترديد(زيرا مبدأ تعليم عبادات و كيفيّت و چگونگي آنها و يكي از اركان دين امام وقت است و كسي كه در او ترديد داشته باشد نمازگزاردن
و قرآن خواندنش درست نيست)».

و اما نكته اين كه امام حسين ـ‎عليه‎السلام‎ـ عرض مي‎كند: «خدايا! يقين را در قلب من قرار بده» با اينكه معلوم است مكان يقين، قلب و غيب باطن انسان است، شايد منظور حضرت اين باشد كه از آنها نباشم كه به زبان ادّعاي يقين كنم ولي در قلبم يقين نداشته باشم و مصداق اين آيه باشم:

«وَيَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ ما لَيسَ في قُلُوبِهِم»

چون در مقام ادّعا بسياري خود را صاحب اين صفات مي‎دانند! ولي در موقع عمل و امتحان خلاف ادعايشان ظاهر مي‎شود.

چنانكه در «جنگ اُحد» بسياري از مشاهير صحابه كه خود را به پيغمبر، نزديك معرفي مي‎كردند و خود را اسلام‎خواه مي‎شمردند، از ترس جان پا به فرار نهاده و رسول خدا را تنها گذاشته و از آن مهلكه گريختند! از جمله آنها «عثمان» بود كه با جماعتي تا اعوص (مكاني است نزديك مدينه) گريختند و سه روز در آنجا اقامت و استراحت كردند! سپس نزد رسول خدا ـ‎صلّي الله عليه وآله‎ـ بازگشتند و مورد عتاب لطيف و بزرگوارانه صاحب خلق عظيم قرار گرفتند كه به آنها فرمود:

«لقد فيها عريضة».(80)

امّا علي بن ابي طالب ـ‎عليه‎السلام‎ـ و تني چند از صحابه باقي ماندند و از وجود مقدّس پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه وآله‎ـ دفاع كردند و چندين زخم كاري نيز برداشتند مع ذلك دليرانه ايستادگي كردند به طوري كه ـ بر حسب روايات ـ حتي جبرئيل از مواسات علي ـ‎عليه‎السلام‎ـ با پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم تعجب كرد و گفت:

«يا رسول الله! هذه المواساة».

پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه وآله‎ـ فرمود:

«اِنَّهُ مِنّي وَانا مِنهُ»:

جبرئيل گفت:

«وَاَنَا مِنْكُما».

در همين موقع اين اشعار و اعلام شنيده شد:

«لاسَيفْ اِلاّ ذُوالفقار ولا فتي اِلاّ عَلي».(81)

در واقعه جانسوز و جانكاه كربلا سرّ اين جهت يعني مطابق بودن زبان با قلب چنان تجلّي كرد كه واقعاً عقول را متحير ساخته است. يقين شخص سيدالشهداء ـ‎عليه‎السلام‎ـ همان بود كه از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلا و تا هنگام شهادت بر سر مبنا و عقيده‎اي كه داشت ايستاد و با آن همه مصائب جانكاه كه هريك براي آنكه بزرگترين شجاعان و مردان مرد را از پا درآورد و تسليم خواسته دشمن نمايد كافي بود، تسليم نگشت و از قبول پيشنهاد آن مردم بي‎ايمان، امتناع ورزيد، چون بدرستي، حقانيّت و حقيقت راهي كه خود مي‎رفت و بطلان راه دشمنان، يقين داشت.

يقينِ فرزندان، برادران و برادرزادگان آن حضرت و ساير اهل بيت ـ‎عليهم‎السلام‎ـ و اصحاب و انصار، هر يك داستاني از يقين كامل است.

همه آنها مي‎توانستند از آن مهلكه و از آن معركه بلاخيز و پروحشت، با كسب اجازه و اذن شخص امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ خود را خلاص نمايند و بهانه‎هاي بسيار بگويند و عذرهاي فراوان بسازند خصوصاً كه با اذن آن حضرت باشد. اما آن مردان خدا و اولياءالله با اين كه امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ به آنها اذن داد و بيعت خود را از آنها برداشت، آن مواضع پرخوف و خطر را كه شهادت در آن قطعي و مسلم بود ـ آن هم پس از آن ابتلاآت شديد ـ برگزيدند.

مسلم بن عوسجة در ضمن پاسخي كه به امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ و زبان حال همه آن مردان خدا بود، گفت:

«...والله لوعلمت اني اقتل قم احيي ثم اقتل ثم احرق ثم اذري يفعل ذلك بي سبعين مرة مافارقتك حتي القي حمامي دونك و كيف لاافعل ذلك و انما هي قتله واحدة ثم هي الكرامة العظمي التي لاانقضاء لها ابداً»(82).

«به خدا سوگند اگر بدانم كه كشته مي‎شوم و پس از آن زنده مي‎گردم، و سپس كشته مي‎شوم، پس سوزانيده مي‎شوم و خاكسترم پراكنده و باد داده مي‎شود و هفتاد مرتبه با من اين‎گونه معامله مي‎شود، از تو جدا نمي‎شوم تا در راه تو جان ببازم و به سعادت نايل شوم. و چرا جان در راه تو ندهم و حال آنكه تنها يك كشته شدن است و پس از آن كرامت
بزرگتري است كه هرگز براي آن پاياني نيست».

«زهير بن قين» گفت:

«والله لوددت اني قتلت ثم انشرت ثم قتلت حتي اقتل هكذا الف مرّة و ان الله جل و عز يدفع بذلك القتل عن نفسك و عن انفس هؤلاء الفتيان من اهل بيتك».(83)

«به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم و پس از آن زنده شوم و سپس كشته شوم تا هزار نوبت، و خداي عزوجل به اين جانبازي من،
قتل را از تو و از اين جوانان اهل بيت بردارد».

و همين‎طور ياران آن جناب و آن خداوندان بصيرت، معرفت و ايمان، سخناني بمانند اين سخنان به عرض فرزند پيغمبر  ـ‎صلّي الله عليه وآله‎ـ رساندند و گفتند:

«والله لانفارقك ولكن انفسنا لك الفدآء نقيك بنحورنا و جباهنا وايدينا فاذا نحن قتلنا كنا و فينا و قضينا(84) ما علينا».(85)

خلوص در عمل (اخلاص)

از جمله خواسته‎هايي كه در اين دعا خواسته شده است «اخلاص در عمل» است كه مرتبه‎اي فوق مرتبه يقين يا اعلي مرتبه يقين است.(86) بديهي است اين مرتبه، مرتبه خلوص مطلق و پاك از (87) هر شائبه ريا و دواعي ديگر است وگرنه اخلاص در عمل نيز مراتب و درجاتي دارد مثل يقين و ايمان.

وبالاترين مرتبه همان است كه در عمل، فقط و فقط قصدش خدا و حبّ خدا و رضاي خدا و قرب به او باشد و داعيش نه بهشت و رضوان، نعيم و ثواب، حور و غلمان و نه تحصيل امان از آتش و عذاب جهنم و نيران باشد كه:

صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور *** با خيال تو اگر بادگري پردازم

چنانكه از حضرت صادق ـ‎عليه‎السلام‎ـ منقول است كه:

«العبادة عَلي ثَلاثَة: قَومٌ عَبَدوا الله عَزَّوَجَلَّ خَوْفَاً فَتِلْكَ عِبادَةُ العبيد وقَومٌ عَبَدُواالله تَبارَكَ وَتَعالي طَلَبَ 