كه خود حسين ـ‎عليه‎السلام‎ـ مي‎فرمايد: «اصحابي نيكوكارتر و با وفاتر از اصحاب خود نمي‎شناسم»(101) در امر شهادت بر يكديگر سبقت مي‎جستند و بعض آنها به توفيق ادراك شهادت نايل مي‎شدند، ديگران را به شهادت در راه حسين ـ‎عليه‎السلام‎ـ وصيت مي‎نمودند. اين شعر منسوب به امام ـ‎عليه‎السلام‎ـ است و اگر از آن حضرت هم نباشد مضمونش زبان حال آن حضرت است كه مي‎فرمايد:

تركت الناس طرافي هواكا *** وايتمت العيال لكي اراكا

ولو قطعتني في الحب اربا *** لما حن الفؤاد الي سواكا

گر نوازي چه سعادت به از اين خواهم يافت *** وركشي زارچه دولت به ازينم باشد

شمع قهر ارتو زني قوّت روحم گردد *** جام زهر ار تو دهي قوت روانم باشد

و چه نيكوست اين اشعار در وصف اصحاب آن حضرت:

قوم اذا نودوا لدفع ملمة *** والقوم بين مدعس ومكردس

ليسبوا القلوب علي الدروع واقبلوا *** يتهافتون علي ذهاب الانفس

و حقير عرض كرده‎ام:

حسين اي همايون هماي سعادت *** حسين اي شه ملك صبر و شهامت

فروغي زنور تو خورشيد رخشان *** زدرياي جود تو كوثر حكايت

توئي نور چشمان زهرا و حيدر *** گل احمر بوستان رسالت

بپا از قيام تو شد پرچم دين *** نگون گشت اعلام كفر و ضلالت

رهانيدي اسلام از چنگ اعدا *** فزوديش بر عزت و بر كرامت

جوان مردي و غيرت و همت تو *** زناموس دين كرد الحق حمايت

الا اي ولي خداي يگانه *** خداوند اقليم مجد و جلالت

فدا كردي اندر ره دين و قرآن *** جوانان و ياران بكوي شهادت

گذشتي هم از اصغر و هم زاكبر *** زعبّاس آن درّ بحر شجاعت

زياران نامي و صحب گرامي *** شهيدان شمشير اهل شقاوت

همه عاشقان وفا و حقيقت *** همه رهروان طريق ولايت

همه دشمن ظلم و طغيان و عدوان *** همه پيشتازان راه ديانت

شعار همه بود الله اكبر *** مرام همه قطع نخل غوايت

بنازم به آن همت عالي تو *** به آن صبر و ايمان و آن استقامت

تو اعلام كردي به آزاد مردان *** كه مرگ است يا سربلندي سعادت

به لطف تو دارند چشم شفاعت *** عصات محبّان به روز قيامت

فداي سر انور بي تن تو *** كه بر نيزه مي‎كرد قرآن تلاوت

به قربان آن كودك شيرخوارت *** كه تير ستم كرد او را سقايت

ايا مالك ملك حسن و معالي *** ايا معدن جود و فيض و سخاوت

از اين وضع دوران و از شدت دهر *** مرا هست بر درگهت بس شكايت

سخن در جناب تو سربسته گويم *** كه ابلغ بود از سراحت كنايت

به «لطفي» ببخشي اگر هر دو عالم *** نباشد شگفت اي محيط كرامت

نباشد مرا بيم از نار دوزخ *** ببيني به من گر به چشم عنايت

السلام علي الحسين و علي علي‎بن الحسين و علي‎اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين و رحمة‎الله و بركاته.

توجه به يك نكته مهمّ:

از جمله اموري كه در باب خلوص نيت توجه به آن لازم است اين است كه: خلوص نيت در انجام عبادات و هر كار و عملي كه مقصود شخص از آن، رضاي خدا و تقرّب به درگاه او باشد. با قصد فوايد غير قربي و نتايج مادي و دنيوي آن حاصل نمي‎شود؛ يعني اگر مثلاً روزه را فقط به قصد فوايد صحّي و بهداشتي آن بگيرد يا اين قصد ضميمه قصد للّه و قربت باشد، عمل صحيح نيست. البته بسياري از احكام داراي اين گونه حكمتها و فوايد دنيوي، جسمي و مادّي هستند و در شرع حكمي كه متضمن جلب مصلحت يا دفع مفسده‎اي نباشد وجود ندارد ولي در بجا آوردن عمل اگر شخص بخواهد مأجور و مقرب شود بايد به قصد اطاعت و امتثال امر خداوند متعال آنها را بجا آورد. لذا در مشهد اطاعت و فرمانبري مولاي همه كاينات، بنده واقعي از فلسفه، فايده و حكمت و دستور مولا نمي‎پرسد و به آن كاري ندارد.

دانستن فلسفه و حكمت، فايده علمي دارد و براي قوت ايمان و عقيده به احكام شرع و مزيد معرفت و يقين سودمند است، اما شرط عبوديت و بندگي در مقام فرمانبري و اطاعت امر، پرسش از غرض مولا و حكمت عمل نيست؛ زيرا با اخلاص و كمال بندگي منافات دارد. در اينجا تسليم و انقياد هرچه بيشتر باشد عمل كاملتر و نشانه مرتبه عبوديت برتر است.

همانطور كه حضرت ابراهيم ـ‎عليه‎السلام‎ـ وقتي به فرزندنش امر خدا را به «ذبح» او ابلاغ كرد او بدون درنگ گفت:

«يا اَبَتِ افْعَلْ ماتؤمَر»(102)

نپرسيد فلسفه، حكمت و مصلحت ذبح من چيست، بلكه بي چون وچرا گفت: اي پدر! آنچه را به آن مأمور شده‎اي انجام بده.

و يكي از امتيازات مهم ايماني اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ بر ديگران از صحابه همين است كه آن حضرت در برابر اوامر و دستورات پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله وسلّم‎ـ تسليم محض بود و عرض وجود نمي‎كرد و فرمان را بي‎چون و چرا اجرا مي‎كرد. در حالي كه بعضي در اعمال سليقه و رأي شخصي و عرض وجود خود تا حد اعتراض و ردّ دستور پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله وسلّم‎ـ به جسارت، خلاف ادب و عدم تسليم، مي‎ايستادند.

علي ـ‎عليه‎السلام‎ـ محو حقيقت، معنويت، كمال علم و عمل و شخصيت والاي رسول اكرم ـ‎صلّي الله عليه و آله وسلّم‎ـ بود و به: «و ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إنْ هَوَ اِلاّ وَحْي يوحي»(103) مؤمن واقعي بود و عاليترين مرتبه خلوص را دارا بود و شرايط بندگي ملتزم و متعهد بود.

بنده‎آن‎باشد‎كه‎بند‎خويش‎نيست *** جز‎رضاي‎خواجه‎اش‎درپيش‎نيست

گرببرد خواجه او را پا و دست *** دست ديگر آرد كاين نيز هست

ني زخدمت مزد خواهد ني عوض *** نه سبب جويد زامرش نه غرض

بقيه اين بخش از دعا:

بقيه اين بخش، دعا و درخواست نور، بينائي چشم، بصيرت، بينش در دين و بهره‎بخشي به اعضا و جوارح و امور ديگر است كه شايد از مهمترين آنها بصيرت قلبي و بينش دل و آگاهي و روشني ضمير و باطن است كه به توفيق الهي در اثر تفكر در آثار قدرت الهي، عبادت، اطاعت و توجه، قوت مي‎گيرد؛ چون ريشه آن در فطرت آدمي هست و همان:

«فِطْرَةَ الله اَلَّتي فَطَرَالنّاسَ عَلَيها»(104)

اما اين فطرت را بايد با قبول هدايتهاي عقل و شرع پرورش داد. با اين بصيرت است كه انسانهاي كامل، باطن اشيايي را كه با بصر حسي و چشم جسم مي‎بيند مشاهده مي‎كنند و وقتي ديگران همان ظاهر را مي‎بينند آنها باطن و غيب اين عالم را مي‎بينند و نگاهشان عبرت است كه از محسوس عبور كرده و به معقول مي‎رسند، خدارا مي‎شناسند و از آنچه مي‎بينند پند و اندرز مي‎گيرند.

چنانكه اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ مي‎فرمايد:

«اِنَّ اَوْلياء الله هُمُ‎الذَّين نَظَرُوا اِلي باطِنِ الدُّنيا اِذا نَظَرالنّاسُ اِلي ظاهِرها»(105).

«دوستان خدا آنانند كه به باطن (نيست شدن) دنيا بنگرند، هنگامي كه مردم به ظاهر (زينت و آرايش) آن مي‎نگرند.

اين بصيرت  اگر وسيع شود افق فكر و علوّ درجه انسان را بسيار پويا نموده و بالا مي‎برد. بينايي حقيقي اين است كه با اين بينش توؤم باشد والا انسان مصداق: اين آيه مي‎شود

«لَهُمْ اَعْيُنٌ لايُبْصِرونَ بِها»

مي‎بيند اما درك نمي‎كند مانند چهارپايي كه وارد يك صحراي علفزار و پراز يونجه شود كه غير از خوردن علف چيزي نمي‎فهمد و به چيزي نمي‎انديشد، نه علف را مي‎شناسد و نه توليد كننده آن و نه خواص علف و نه مضار آن را. غير از خوردن، چيزي نمي‎فهمد نه علف ا