 را موعظه مي‎كند و نه باغ و سبزه‎زار، نه از آغاز آن چيزي مي‎شناسد نه از انجام آن.

در قرآن كريم و احاديث، راجع به بينش بيداري ضمير، آگاهي باطن و شعور، بسيار تذكر داده شده است. هركس در اين دنيا چشم بصيرتش كور باشد، در آن دنيا نيز كور محشور مي‎شود، چنانكه خداوند متعال مي‎فرمايد:

«و مَن كانَ في هذِهِ اَعْمي فَهُوَ فِي الاخِرَة اَعْمي وَاَضَلُّ سَبيلاً»(106).

«هركس در اين دنيا كور باشد، در آخرت كور خواهد بود و از كور گمراهتر».

اين كوري، كوري چشم جسم نيست؛ اين كوري چشم قلب و ديده باطن است. و در آيه ديگر مي‎فرمايد:

«وَمَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذكري فَإنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنكاً وَنَحشُرُهُ يَوْمَ الْقيامَةِ اَعْمي قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني اَعْمي وَقَد كُنْتُ بَصيراً قالَ كَذلِكَ اَتَتْك اياتُنا فَنَسيتَها وَكَذلِكَ الْيَومَ تُنسي»(107).

«وهركس از ياد من اعراض كند همانا (در دنيا) معيشتش تنگ شود و روز قيامتش نابينا محشور كنيم. او در ان حال گويد: خدايا! چرا مرا نابينا محشور كردي و حال آنكه من (در دنيا بينا بودم). خدا به او فرمايد: آري چون آيات ما براي هدايت تو آمد همه را به طاق فراموش و غفلت نهادي امروز هم تو را (ملائكه رحمت) فراموش (و بي بهره) خواهند كرد».

همچنين در اين دعا درخواست مي‎شود كه شنوايي و بينايي را، مراد و وارث من قرار بده.

اين دعا و حاجت در بعض دعاهاي ديگر نيز هست و ظاهراً مقصود اين باشد كه عقل، بصيرت، درك و هوش مرا تا پايان كار از من نگير كه هوش و درك من تا پس از آنكه همه اعضا و قوايم را گرفتي باقي باشد؛ چون در اين صورت تا پايان زندگي خود انسان بر خودش حاكم و صاحب اختيار است به عكس آن كه اگر عقل و هوش او سلب شود، كارش به دست ديگران مي‎افتد و زندگي، بدون نعمت عقل و هوش ـ اگر چه در نظام كل، داراي حكمتها و مصالحي است ـ خالي از سير و سلوك معنوي و كسب اجر و ثواب و بي‎محتوا مي‎شود.بخش چهارم : ترس از غضب خداوند

«اللهم لَكَ الْحَمدُ كَما خَلَقْتَني فَجَعَلْتَني سَميعاً بَصيراً (الي قوله عليه‎السلام) لَكَ الْعُتْبي لَكَ العُتبي حَتّي تَرْضي قَبْلَ ذلِكَ».

گاه انسان در مطالب و خواسته‎هايي كه از ديگران دارد براي ترغيب آنها به انجام تقاضاي خودش يا به مناسبت حال و شأن آنها سوابق و روابط خوب في‎مابين خود و آنها را ياد مي‎كند؛ از تقاضاهايي كه از آنها پذيرفته و از خدماتي كه نسبت به آنها انجام داده و خلاصه حقوقي را كه در بين آنها بوده و او رعايت مي‎كرده است يادآور مي‎شود. كه در واقع مي‎خواهد طرف هم، مقابله به مثل كند و احسان و خدمت او را تلافي نموده و به او احسان و نيكي بنمايد.

البته تذكر احساني كه انسان به كسي مي‎نمايد اخلاقاً پسنديده نيست و از شائبه منّت‎گذاري، خودبيني و بزرگ شمردن احسان، خالي نيست و شرط ادب و اخلاق، فراموش كردن آن احسان و كم شمردن آن است. ولي گاهي در شرايطي مثل ترغيب طرف به قبول تقاضا، تذكر آن مناسب مي‎شود.

و به عبارت ديگر: به قصد منّت و فخر بر طرف و تعظيم خود و تحقير او و امثال اين امور، ياد احسان و خدمت پسنديده نيست امّا به دواعي صحيح و مشروع، تذكر آن مانعي ندارد بلكه در بعض موارد راجح است. اين برنامه‎اي است كه بين افراد جريان دارد.

اما بين بنده و خدا، مخلوق و خالق؛ بنده‎اي كه سراپا نياز و احتياج به خداوند است و خدايي كه در غنا و بي‎نيازي از همه كس و همه چيز، يگانه و منفرد است و بي‎نيازي ذاتي اوست، بنده در موقف دعا و مقام طلب حاجات و درخواست مطالب و مقاصد و عرض نياز از سوابق و روابط احسان خود به خدا چه مي‎تواند بگويد، بنده فقير بالذات است و كسي كه چيزي ندارد نمي‎تواند به كسي چيزي بدهد. معطي خداست، رازق اوست، خالق اوست، كريم و ذوي‎الاحسان اوست، ستار و غفار اوست، عليم و عالم اوست، رحيم و رحمان اوست، شافي اوست، محسن اوست. و خلاصه همه صفات كماليه و اسماء الحسني خاص ذات جليل و جمال جميل اوست.

سابقه بنده با اين خداي يگانه موصوف به همه صفات خوب، متنعم بودن به نعمتهاي او، مواهب، عطايا و بخششهاي اوست؛ نعمت خلق و هستي، نعمت بينايي و شنوايي، نعمت اعتدال جسمي و روحي، نعمت عافيت، نعمت محافظت در بلايا، نعمت هدايت، نعمت توفيق نيكي، زيبايي و خوش‎اندامي، نعمت غذا و آب و پوشاك، نعمت بي‎نيازي از غير او، نعمت پوشش بر خطاها و لغزشها و هزاران هزار نعمتهاي ديگر كه معدودي از آنها را كه نمونه‎اي از آنهاست در اين دعا مي‎خوانيم.

بيشتر بندگان، با خدا غير از دريافت عطيات و گرفتن نعمتها و ادا نكردن حق شكر آنها و ناسپاسي كفراني نعمت، سابقه‎اي ندارند. و اگرچه معرفت، خداشناسي، عبادت و شكر نعمتهاي او هم از سوابق اوست اما آنها هم نعمت او و بخشايش و عطاي او حاصل شده. و علاوه مثل ساير نعمتها خود بنده از آنها متنعّم و بهره‎مند مي‎شود.

ياد خدا و معرفت خدا آرامبخش روح و روان اوست با ياد خدا و معرفت، از جهنم تحيّر و يأس و نااميدي نجات پيدا مي‎كند و زندگي و بهره‎گيري از آن هزارها و هزارها نعمتهاي ديگر لذتبخش و با محتوا مي‎شود.

حال، بنده مي‎خواهد در خانه خدا برود، با اين فقري كه ناتواني و احتياج و نياز صرف است مي‎خواهد به مشهد دعا برود و از خدا حاجت طلب كند و با غناي او فقر خود را بپوشاند، همه وجودش حاجت است و سراپايش مطلب و نياز، از خدا هم چيزي چنانكه گفته شد طلبكار نيست؛ نه زبان الزام دارد و نه مي‎تواند امري را بر او الزام نمايد.

آن بنده‎اي كه معرفت به خدا دارد بجاي ياد سوابق خود با خدا كه هرگز حقي بر خدا ايجاد نمي‎كند و همانها سبب اثبات حقهاي ديگر از او بر بنده مي‎شوند، سوابق خدا را با خودش و نعمتهاي خدا را بر خودش ياد مي‎كند و خدا را به اسماءالحسناي او و اينكه ارحم‎الراحمين، قاضي‎الحاجات، كافي‎المهمات، سريع‎الرضا، رزاق، لطيف، منعم، مفضل، مكرم، معطي و قديم‎الاحسان است، مي‎خواند. و مثل كسي كه از كسي طلبكار باشد حوايج خود را مي‎طلبد. و مثل كسي كه شخصي را ملزم به انجام كار و تعهدي نمايد و شبيه آن از خدايي كه منزّه از هرگونه الزام غير بر اوست، حاجت مي‎خواهد؛ چون صاحب اين اسماو صفات فقط اوست و بنده‎اش راهي جز درِ خانه او و عرض حاجت به او ندارد و او هم بر حسب همين اسما و صفات كه از جمله اراده و قدرت و اختيار نامحدود است، دعاي بنده را مي‎شنود و به او نزديك است و نيازهايش را مي‎داند و محال است كه نشنود و نزديك به بنده نباشد و از حال او با خبر نباشد.

بنده با تمسك به اين اسما و صفات و آن سوابق نعمتهاي خدا بر او كه درگذشته و حال نسبت به او مبذول بوده است از خدا طلب‎خواهي مي‎نمايد و خدا را مطلوب خود و همه مي‎داند كه همه طالب او هستند و غير از او مطلوبي ندارند. او مطلوب بالذات همه است. چنانكه كَرَم، احسان، رحيميّت، رحمانيّت، منعميّت و ساير صفات، ذاتي اوست و اگر صفت فعل باشد نيز به يكي از صفات ذاتيّه او منتهي مي‎شود.

بنابراين بنده خداشناس 