ِقَّ الْقُولُ عَلَي الْكافِرينَ» (112).

«تا هر كه زنده (دل) است او را به آياتش پند دهد و بر كافران (به اتمام حجت) وعده عذاب، حتم و لازم گردد».

«اِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِي الرَّحْمنَ بِالغَيبِ...» (113).

«تو آنان را بترساني و اندرز كني كه پيرو آيات قرآن شده و از (قهر) خداي مهربان به خلوت مي‎ترسند...».

حاصل اين است كه: سلوك مسلك خداشناسي به غير از اين راههاي واضح قرآني و لسان وحي و نبوت و ولايت كه راههايي عام و بر اساس منطق، مقبول همه اذهان است از راه ديگر براي هدايت جمعي بشر مفيد نيست. و راههاي ديگر از خطر انحراف و افتادن در مسيرهاي دور و دراز و عمر بر باد ده، مصون نمي‎باشد و اگر شخص منحرف شد حتماً مسؤول انحراف خود خواهد بود و معذور نيست هركس كه باشد و در هر مرتبه‎اي از فلسفه و به اصطلاح عرفان قرار گرفته باشد.

من آنچه شرط بلاغ است با تو برگفتم *** تو خواه از سخنم پندگير و خواه ملالبخش ششم : زبان حال بندگان

«يا مولاي اَنْتَ الَّذي مَنَنْتَ اَنْتَ الَّذي اَنْعَمْتَ (الي قوله عليه‎السلام) وَاِن تَعْفُ عَنّي فَبِحِلْمِكَ وَجُودِكَ وَكَرَمِكَ».

به اين بخش از اين لحاظ توجه مي‎كنيم كه متضمن بيان بعض شؤون الوهيت و ربوبيت خداوند متعال و بعض حالات فقر و احتياج بنده به او و عرض ذلّت، حقارت و ضراعت به درگاه خداوند قادرِ قاهرِ بي‎نياز و تذكار نعمتهاي خداي رب‎العالمينِ بي‎نياز، به اين بنده محتاج است؛ تا حدّي كه به او هرچه لازم بوده و لازم داشته عطا كرده و تا درجه‎اي به او لياقت داده كه بتواند باذن‎الله تعالي در عالم تكوين، تصرف نمايد و عامل مشيت‎الله و ارادة الله گردد و به شنوايي الهي بشنود به بينايي حق ببيند و به گويايي خدا بگويد.

زبانش زبان حق، دستش دست حق، و چشمش چشم حق شود و مصداق اين گردد:

«وما رَمَيْتَ اِذْ رَمَيتَ ولكِنَّ الله رَمي» (127)

در عين حالي كه مخلوق است بدون ادعاي كفرآميز حلول و اتحاد، از او كارهاي خدايي صادر شود.

در حديث قدسي است كه:

«ما يتقرب الي عبد بشيء احبّ الي ممّا افترضته عليه و انه ليتقرب الي بالنوافل حتي احبّه فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به ولسانه الذي ينطق به ان دعاني اجبته و ان سألني اعطيته».

«نزديك نمي‎شود به من بنده من به چيزي كه محبوبتر باشد به سوي من از آنچه بر او فرض و واجب كرده‎ام. و همانا بنده من به سبب انجام نوافل، به من نزديكي و تقرب حاصل مي‎كند تا او را دوست بدارم. پس وقتي او را دوست داشتم من گوش او مي‎شوم كه به وسيله آن مي‎شنود، و ديده او مي‎شوم كه به توسط او مي‎بيند، و زبان او مي‎شوم كه به واسطه او سخن مي‎گويد. اگر بخواند مرا اجابت مي‎كنم او را و اگر از من سؤال كند به او عطا مي‎كنم».

اين همان مثل «حديد محماة» است كه شاعر مي‎گويد:

گويد آتش اين به آهن تو منم *** من تو ليكن تو توئي و من منم

ذات ما باشد زيكديگر جدا *** فعل ما فعلي است واحد بي‎دوتا

چونكه خود را در اطاعت سوختي *** آتش قربم به دل افروختي

اكنون اين بندهاي دعا را كه در آن تفضّلات و انعامات الهي را بر بندگان بر مي‎شمارد به دقت بخوانيد.

«يا مَولاي اَنْتَ الَّذي مَنَنْتَ...؛ اي آقاي من! تو آن كسي هستي كه منّت فرمودي: يعني خير بسيار دادي.

ـ تو آن كسي هستي كه نعمت دادي.

ـ تو آن كسي هستي كه احسان كردي.

ـ تو آن كسي هستي كه زيبا و جميل آفريدي.

ـ تويي آنكه فضل و زيادتي دادي.

ـ تويي آنكه كامل كردي.

ـ تويي آنكه روزي دادي.

ـ تويي آنكه توفيق دادي.

ـ تويي آنكه عطا كردي.

ـ تويي آنكه بي‎نياز گردانيدي.

ـ تويي آنكه مال و سرمايه بخشيدي.

ـ تويي آنكه جاه و منزل دادي.

ـ تويي آنكه كفايت كردي.

ـ تويي آنكه هدايت فرمودي.

ـ تويي آنكه نگهداشتي.

ـ تويي آنكه پوشاندي.

ـ تويي آنكه آمرزيدي.

ـ تويي آنكه اقاله كردي و از گناه گذشتي.

ـ تويي آنكه قدرت دادي.

ـ تويي آنكه عزيز گردانيدي.

ـ تويي آنكه كمك و ياري فرمودي.

ـ تويي آنكه اعانت كردي.

ـ تويي آنكه تأييد كردي.

ـ تويي آنكه ياري كردي.

ـ تويي آنكه شفا دادي.

ـ تويي آنكه عافيت بخشيدي.

ـ تو آن كسي هستي كه اكرام كردي و گرامي داشتي.

ـ مقدس و بلند مرتبه‎اي تو، از براي توست حمد و سپاس دائم و شكر جاودان».

در اين بندها ـ چنانكه مي‎خوانيم ـ دعا كننده به اين همه لطف، احسان و انعام خدا به بندگانش اعتراف مي‎نمايد و آنها را بر مي‎شمارد و تفصيل مي‎دهد كه از آنها غافل نشود و خدا را در تمام اين احوال كه مشمول لطف، عنايت، رحمانيت و رحيميّت اوست فراموش ننمايد.

در هر يك از اين بندها با يكي يا بيشتر از صفات و اسماءالحسني تجديد شناسايي نموده، معرفت خود را تازه و نو مي‎كند.

به طور فهرست ـ براي اينكه ابعاد گوناگون اين دعا و جمله‎هاي آن معلوم شود ـ برخي از اسماءالحسني را كه بيشتر، از اسمايي است كه از جهت صدورِ فعل خاصّي بر خدا اطلاق شده است يادآور مي‎شويم و به اين كيفيّت بيان مي‎كنيم:

«الله سبحانه و تعالي ذوالمن والانعام والاحسان وهوالجميل المفضل، المكمل، الرزاق، الموفق المعطي والمغني والمقني والآوي والكافي والهادي العاصم، الستار، الغفار، المقيل، العزيز،المعين، المؤيد، الناصر، الشافي المعافي، المكرم، المتعالي».

اطلاق اين اسماء ـ كه همه اسماءالحسني است ـ بر خداوند متعال به ملاحظه صدور افعالي است كه در اين بندهاي دعا به آنها اشاره شده است.

از سوي ديگر در اين بخش، بندهايي را كه مربوط به بنده واعتراف به سوء رفتار او در مقام عبوديت و اطاعت خدا و درخواست عفو و بخشش است مي‎خوانيم و عرض مي‎كنيم:

«ثُمّ اَنَا يا اِلهَي الْمُعتَرِفُ بِذُنُوبي فَاغفِرها لي اَنَا الَّذي اَسَأتُ...».

«تو آنچناني با آن اوصاف جمال و كمال و با آنهمه لطف و عنايت به بندگان. اما خدايا! منم كه معترف به گناهانم مي‎باشم پس مرا بيامرز»

ـ منم آنكه بد كردم، منم آنكه مرتكب خطا شدم.

ـ منم آنكه همت بر انجام معصيت گماشتم، منم آنكه به راه جهالت و ناداني رفتم.

ـ منم آنكه غفلت كردم، منم آنكه سهو نمودم.

ـ منم كه به خود يا به غير تو اعتماد كردم، منم آنكه به عمد، راه تو را ترك كردم.

ـ منم كه وعده دادم، منم كه خلف وعده كرده به آن عمل نكردم.

ـ منم كه عهد خود را شكستم، منم كه اقرار كردم.

ـ منم كه اعتراف دارم به نعمت تو بر من و نزد من و با گناه به سوي تو باز مي‎گردم. پس بيامرز گناهانم را اي كسي كه گناه بندگان به او زيان نرساند و بي‎نياز از طاعت ايشان است و هم اوست كه هركس را كه عمل صالحي كند، او به كمك و رحمتش توفيق بر آن عمل داده است.

«فَلَكَ الْحَمْد اِلهي وَسيِّدي»

«از براي توست حمد و سپاس، خداي من و آقاي من!».

از اين جمله‎ها پس از آنكه خدا را به اوصاف و اسماء حسنايش به وسيله جمله‎هاي مربوط به معرفة الله شناختيم خود را مي‎شناسيم و موضع و موقعيت خود را در برابر خدا و اين همه نعمتها زيرنظر قرار مي‎دهيم اين خودشناسي اگر براي انسان خداشناس حاصل شود