يلت بيشتر داشته باشد خصوصاً اگر به لفظ تهليل باشد. امّا مفهوم آن از تسبيح اخص است؛ زيرا تبسيح اقرار به منزّه و پاكي خدا از تمام نقايص و صفات نقص از جمله شريك داشتن، جهل، عجز، تركيب و غير آنهاست ولي اقرار به توحيد، اقرار به نفي شريك و نفي خدايان ديگر غير از خداست. اين ذكر به اين تركيب اقتباس از قرآن مجيد است و جمله اولي: «لا الهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمين» (153)ذكر يونسي است كه بر حسب تصريح قرآن مجيد «ذوالنون» نبي حضرت يونس ـ‎عليه‎السلام‎ـ در تاريكيهايي كه به آن مبتلا شده بود خدا را به آن ندا كرد و خدا او را از غمي كه در آن بود نجات داد. بنابراين عيناً از قرآن مجيد گرفته شده و اذكاري كه پس از آن آمده است اقتباس از اين ذكر قرآني است.

و شايد نكته اينكه در ضمن اين اذكار گوينده آن، حالات مختلف خود را در ارتباط با خدا بيان مي‎نمايد، يكي بيان اين باشد كه: در همه حالات استغفار، خوف، رجاء، رغبت، سؤال و ساير احوال، زبانم به ذكر خدا و اقرار به وحدانيت او گوياست.

و ديگر اينكه: همه حالات بنده شاهد، گواه و دليل بر تسبيح و تنزيه خدا از هر نقص و عيب، و تقدس او از فقر و احتياج است. و اين حالات حالاتي است كه فقط وصف بنده و حال اوست و عارض او مي‎شود.

ظلم از عبد امكان صدور دارد ولي صدور آن از خدا محال و او منزّه از ظلم است.

استغفار و طلب آمرزش ـ كه در اثر ندامت و پشيماني از گناه صورت مي‎گيرد ـ مختص به عبد است و خدا چون منزّه از انجام كار زشت و خطا است از پشيماني و ندامت نيز پاك و منزّه است.

به همين بيان خوف، بيم، اميد، رغبت، سؤال و درخواست حاجت، همه اينها از صفات عبد و عوارضي است كه عارض او مي‎شود و خدا از همه اين حالات و عوارض منزّه است.

و همچنين مي‎شود اشاره به اين باشد كه اين اقرار عبد و تسبيح مقالي او، تسبيح حالي او نيز هست؛ هنگامي كه به زبان اظهار توحيد مي‎نمايد و يقين خود را به وحدانيت خدا اعلام مي‎دارد و زبانش به تكبير، تهليل، استغفار و تسبيح گوياست، حالش نيز بر تهليل و تسبيح خدا گواهي مي‎دهد.

چنانكه بعضي در تفسير آيه:

«وَاِنْ مِنْ شَيء اِلاّ يُسبِّحُ بِحَمدِهِ وَلكِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسبيحَهُمْ» (154).

و آيه:

«كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبيحَهُ» (155).

و آيات ديگر كه به طور عام دلالت بر تسبيح جمادات و نباتات دارند، فرموده‎اند: مراد تسبيح تكويني آنهاست كه وجود و بود آنها دليل بر وجود خدا و تنزّه و پاكي او از نقايص است. كه البته بسياري اين تفسير را نپسنديده و آن را حاكي از قلّت معرفت مي‎دانند. اين دسته مي‎گويند:

به ذكرش هرچه بيني در خروش است *** دلي داند كه اين معني بگوش است

نه بلبل بر گلش تسبيح‎خواني است *** كه هر خاري به تسبيحش زباني است

توحيد تو خواند به سحر مرغ سحرخوان *** تسبيح تو گويد به چمن بلبل شيدا

و به داستان ستون حنانه و ظواهر همين آيات خصوصاً مثل: «وَلكِنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبيحَهُم»

تمسك مي‎نمايند كه اين تسبيحِ مقالي است كه ما آن را نمي‎شنويم و نمي‎فهميم بلكه ما تسبيح تكويني بلكه ما تسبيح تكويني را مي‎فهميم.

و هم به دعاي كميل استشهاد مينمايند كه از آن شاهد بودن اعضا و جوارح بر اعمال انسان استفاده مي‎شود.

واضح است كه شاهد قراردادن چيزي، فرع درك و شعور آن چيز است. و به تسبيح سنگريزيه و نطق سوسمار در شهادت به رسالت حضرت رسول ـ‎صلّي الله عليه و آله وسلّم‎ـ و آيه:

«وَانَّ منها لَما يَهبِطُ مِنْ خَشْيَةِ الله» (156).

و آيه:

«لَوْ اَنْزَلنا هذَا الْقُرانَ عَلي جَبَل لَرَأيَتهُ خاشعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ الله» (157).

و آيات ديگر، و همچنين به رواياتي مانند خبر بزنطي از حضرت رضا ـ‎عليه‎السلام‎ـ استدلال ميكنند. و خلاصه براي آنها شعور قائل شده و به قول طائر گلپايگاني مي‎گويند:

هرآنكس زنگ بزدايد زمرآت ضمير خود *** ببيند جمله هستي را به ذكر ايزد يكتا

همه عاشق بروي او همه مايل به سوي او *** همه خرّم به بوي او و او از جمله ناپيدا

در اين زمينه كلمات بزرگان از استدلال به آيات، احاديث، نظم و شعر بسيار است كه در اينجا در مقام تحقيق اين موضوع نيستم و فقط اشاره به اين دو نوع تفكر بودكه اوّل براي بيشتر اذهان بهتر قابل درك است و همان معنايي است كه سعدي در اين شعرش مي‎گويد:

برگ درختان سبز در نظر هوشيار *** هرورقش دفتري است معرفت‎كردگار

و هم او مي‎گويد:

گراهل‎معرفتي‎هرچه‎بنگري‎خوب‎است *** كه‎هرچه‎دوست‎كند‎همچو‎دوست‎محبوب‎است

كدام برگ درخت است اگر داري *** كه سرّ پاك الهي در آن نه محجوب است

همه آيات تكوينيّه الهيّه هستند. قال الله تعالي:

«وَفِي الاَرضِ آياتٌ لِلْمُوِقنينَ وَفي اَنْفُسِكُمْ» (158).

و قال عزّ اسمه:

«وَكَاَيِّنْ مِنْ آية في السَّماواتِ وَالاَرضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَهُمْ عَنْها مُعْرضُونَ» (159).

ظاهراً دعوتهايي كه در قرآن مجيد و احاديث در تفكر در آيات آفهاقيه و انفسيه شده است بيشتر يا همه مربوط به تفكر در جهت تكويني آنها و عجايب و غرايب خلقت آنها باشد ولي اگر قبول تسبيح مقالي جمادات براي بعضي مشكل باشد در حيوانات، قبول شعور و ضمير، احساس و ادراك وجود خدا بر حسب استعداد خودشان، چندان دشوار نيست، و بعض آيات و روايات هم بر آن دلالت دارند ولي چنانكه عرض شد در اينجا در مقام بسط كلام نيستيم.

اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم *** و از هرچه گفته‎اند و شنيديم و خوانده‎ايم

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر *** ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‎ايم

و بهتر و سزاوارتر اين است كه: از اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ درس گرفته و عرض كنيم:

سبحانَكَ ما اَعْظَمَ ما نَري مِنْ خَلْقِكَ وَما اَصْغَر عَظِمَهُ في جَنْبِ قُدْرَتِكَ، وَما اَهْوَلَ ما نَري مِنْ مَلَكُوتِكَ، وَما اَحْقَرَ ذلِكَ فيما غابَ عَنّا مِنْ سُلطانِكَ وَما اَسْبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنيا، وَما اَصْغَرَها في نِعَمِ الآخِرَةِ» (160).

در اينجا ما فقط با اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ در گفتن اين كلمات همنوا مي‎شويم، اما آن عرفان عالي و التفاتي كه براي آن حضرت به عظمت عالم آفرينش بوده است ما هرگز نمي‎توانيم درك كنيم و هركس در افق معرفت و بينش خود اين كلمات را در مقام تعظيم و اقرار به بزرگي خدا مي‎گويد.

چنانكه در توصيف آيات الهي، شما از هركس مثلاً توصيف يك ميكروب، يك مورچه، يك حيوان، يك انسان و منظومه شمسي و... را بپرسيد، همه به شما جواب مي‎دهند اما بين جوابها از نظري تحقيق و كاوش بسيار فاصله مي‎باشد، چه بسا آنكه از همه دانشمندتر باشد در توصيف كمال آنها اظهار عجز نمايد و در مقام بيان حقيقت حيات موجودات‎زنده، به عجز خود اعتراف نمايد.

در اينجا هرچه مي‎خواهيم قلم را از نوشتن بازداريم مثل اين است كه اختيار را از دست ما گرفته است، از هر سو كه عنان آن را مي‎كشيم به سوي نقطه‎هاي ديگري از معارف الهيه كه نه چهار سو و چهار نقطه است بلكه 