انش بازگشت . گفتند: چه شد؟ گـفـت : مـعـاويـه را عـليـه امـّت مـحـمـد بـه كارى واداشتم كه به زودى سامان نگيرد؛ و شكافى برايشان گشودم كه هرگز پر نشود!

مـغـيـره به كوفه بازگشت و با افراد مورد اعتماد خود و ديگر طرفداران بنى اميه درباره كار يزيد گفت و گو كرد. آنان نيز بيعت را پذيرفتند. مغيره ده تن ـ و به قولى بيش از ده تن را ـ فـرسـتـاد و به آنان سى هزار دينار داد و پسرش موسى را نيز به رياست آنان گماشت . آنان نـزد مـعـاويـه رفـتـنـد و بـيـعـت يـزيـد را در نـظـرش نـيـك جـلوه دادنـد و او را به گرفتن بيعت فـراخـوانـدنـد. مـعـاويـه گـفـت : در اظـهـار ايـن موضوع شتاب مورزيد و بر نظر خويش استوار بـاشـيـد. سـپس به موسى گفت : پدرت دين اينان را به چند خريده است ؟ گفت : به سى هزار. گفت : ارزان فروخته اند.(448)

پـس از آن كـه عزم معاويه بر گرفتن بيعت براى يزيد قوت گرفت ، نزد زياد فرستاد و از او مشورت خواست . زياد پاسخ داد كه تا فرارسيدن زمان مناسب درنگ ورزد و شتاب نكند.

در ايـن جـا يـك نـظريه ديگر مى گويد كه معاويه در دوره زندگانى امام حسن (ع) به گرفتن بـيـعـت بـراى يـزيد اشاره كرد، اما آن را آشكار نساخت و آهنگ آن را نكرد مگر پس از مرگ حسن (ع).(449)

ايـن نـظـريـه بـه وسـيـله يـك روايـت تـاريـخـى تـاءيـيـد مـى شـود كـه مـى گـويد: معاويه در سـال پـنـجـاه ، انـدكـى پـيـش از وفـات امـام حـسـن (ع) بـه مـديـنـه رفـت و كـوشـيـد تـا حـال و هـواى مـديـنـه را در مـوضـوع گـرفتن بيعت براى يزيد به دست آورد. به اين منظور با عـبـدالله بـن جـعـفـر، عـبـدالله بـن عـبـاس ، عـبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر جلسه اى سرّى تـشـكـيـل داد و فـكـر خـود را مبنى بر گرفتن بيعت براى يزيد با آنان در ميان گذاشت . اما اين اجـتماع شكست سختى خورد زيرا كه اين چند عبدالله به شدت با اين انديشه مخالفت ورزيدند. در نـتـيـجـه مـعـاويـه تـا سـال 51 هجرى يعنى تا اندكى پس از وفات امام حسن (ع) موضوع را مـسـكـوت گـذاشـت .(450) سـرانجام در شام براى يزيد بيعت گرفت و سپس به همه نـقاط نوشت كه براى او بيعت بگيرند.(451) در پاره اى از منابع تاريخى آمده است كـه مـعـاويـه تـا هـنـگـام مـرگ زيـاد در ايـن كـار شـتـاب نـكـرد، زيـرا كـه او در اصل با تصميم معاويه بر گرفتن بيعت براى يزيد مخالف بود.(452)

پـس از آن كـه زيـاد مـرد، مـعـاويـه تـصميم گرفت براى پسرش ، يزيد، بيعت بگيرد... و به مروان بن حكم نوشت و گفت : من پير شده ام و استخوان هايم فرسوده است و بيم آن دارم كه امّت ، پـس از مـن دچـار اخـتلاف شوند: تصميم گرفته ام قائم مقام پس از خود را برگزينم و انجام كـارى بـدون مـشورت تو را خوش نداشتم . اين موضوع را با آنان در ميان بگذار و از پاسخى كه به تو مى دهند مرا آگاه كن .

مروان در ميان مردم ايستاد و موضوع را به آگاهى آنان رساند.

مـردم گفتند: تصميمى درست و بجاست [و در اين امر] موفق باشد. ما دوست داشتيم كسى را براى ما انتخاب كند و او از اين امر فروگذار نكند!

مروان اين نامه را براى معاويه نوشت و او جواب نامه را داد و موضوع يزيد را يادآور شد.

مـروان مـيـان مـردم بـرخـاست و گفت : اميرالمؤ منين برا ى شما كسى را انتخاب كرده و فروگذار نكرده و يزيد را به عنوان جانشين پس از خود برگزيده است .(453)

بـزرگان مدينه مانند امام حسين (ع)، عبدالرحمن بن ابى بكر، ابن زبير و ابن عمر رودرروى او ايستادند و اين كار معاويه را نپذيرفتند.

مـعـاويـه در ايـن هـنـگـام اقـدام بـه يـك تـهـاجـم گـسـتـرده تـبـليـغاتى به نفع يزيدكرد و به كـارگـزارانـش ‍ نـوشـت كـه يزيد را ستوده و براى او اوصافى پسنديده ذكر كنند كه او را در چـشـم مردم براى خلافت شايسته جلوه دهد. او همچنين به كارگزارانش دستور داد كه هياءت هايى را از هـر شـهـر نـزد او بـفـرستند؛ و پيوسته به نزديك شدگان عطا مى داد و به آن هايى كه دورى گـزيـده بودند مدارا و مهربانى مى كرد تا آن كه همه مردم به او اعتماد و با يزيد بيعت كردند.

مشكل بزرگ معاويه سرپيچى بزرگان مدينه بود. منابع تاريخى مى گويند كه معاويه به سـسـتـى مروان در گرفتن بيعت براى يزيد پى برد. از اين رو او را بركنار ساخت و سعيد بن عاص را به جايش گماشت كه با جدّيت هر چه تمام در راه گرفتن بيعت از مردم تلاش ‍ مى كرد. اما كوشش او به جايى نرسيد و به معاويه چنين نوشت : اما بعد، به من فرمان داده اى كه براى يـزيد، پسر اميرالمؤ منين ، بيعت بگيرم و نام كسانى را كه شتاب ورزيده اند يا كندى كرده اند بـرايـت بـنـويـسـم . بـه تـو خـبـر مـى دهـم كـه بـيـش تـر مـردم ، بـه ويـژه اهـل بيت از بنى هاشم ، از اين كار خوددارى مى كنند. تا كنون هيچ كس از آنان به من پاسخ نداده اسـت و چـيزهاى ناخوشايند از آنان شنيده ام . اما كسى كه مخالفت و خوددارى از اين كار را آشكار ساخته است ، عبدالله بن زبير است ؛ و جز با عِدّه و عُدّه توان چيرگى بر آنان را ندارم . خودت مى آيى و در اين باره تصميم مى گيرى ، والسّلام .(454)

معاويه به امام حسين (ع)، عبدالله عباس ، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن زبير نامه نوشت و به سعيد بن عاص فرمان داد تا نامه ها را به آن ها برساند و جواب ها را نيز براى او بفرستد؛ و به او فرمان داد كه از خود اراده و قاطعيت همراه با مدارا و دورى از بدخويى نشان بدهد. از جمله سفارش هايى كه براى برخورد با امام حسين (ع) به او كرد، اين بود: نسبت به حسين (ع) به ويـژه مـلاحـظـه كن كه از تو به او بدى نرسد. زيرا وى قرابت و حقّى عظيم دارد كه هيچ مرد و زن مـسلمانى منكرش نيست . او شيرى است و نمى بينم كه اگر با او مشورت كنى بتوانى بر او چيره شوى .(455)

نـامـه مـعـاويـه بـه امـام حـسين (ع) چنين بود: اما بعد، از تو امور و اخبارى به من رسيده است كه گـمـان صـدور آن هـا از تـو نمى رفت . كسى مثل شما با اين بزرگى و شرافت و منزلتى كه خـداونـد بـه او عـطـا كـرده اسـت . سـزاوارتـريـن مردم به وفاى به بيعت است . بنابر اين به گـسـسـتـن رشـتـه دوسـتـى مـايـل نـشو و از خداوند بترس و اين مردم را به آشوب باز مگردان و دربـاره خـويـشـتـن و ديـن خـود و امّت محمد بينديش و آنان كه [به دين ] يقين ندارند نبايد تو را ناچيز بشمرند.(456)

اما امام حسين (ع) به معاويه پاسخى اعتراض آميز و فراگير داد كه در آن وى را به خاطر كشتن حـجـر بـن عـدى و يـاران پـارسـاى او و قـتـل صـحـابـى بـزرگ ، عـمـرو بـن حـمـق و قـتل عبدالله بن يحيى حضرمى و برادر خواندن پسر عبيد رومى و باز گذاشتن دست ستم او بر امـّت نـكـوهـش مـى كـرد؛ و بـى وفـايـى و فـنا شدن دنيا را به او يادآور شد؛ و اين كه خداى را كـتـابـى اسـت كـه هـيـچ خـرد و بـزرگـى را نـمـى گـذارد مگر كه آن را بر مى شمرد. در بخش پـايانى اين پاسخ چنين آمده بود: بدان كه خداوند فراموش نمى كند كه تو مردم را به گمان كـيـفـر مى كنى و به تهمت مى كشى و كودكى را امارت مى دهى كه شراب مى نوشد و با سگان بـازى مـى كـنـد. تـو را نمى بينم ج