 نكرد، نقل شده است كه بيمار بود. درباره افراد غير ازايـشـان ، احـتـمـال مى رود كه نسبت به وقايعى كه براى حسين (ع )پـيـش مـى آيـد، از قـتل و امثال آن ناآگاه بودند؛ و آنان بنابر نامههايى كه خائنان كوفه به امام (ع ) نوشتند، بر اين پندار بودندكه حضرت را يارى خواهند كرد)).(444)
هـمـچـنـيـن دربـنـدى در ((اسـرار الشـهـاده )) بـهنقل از ابى مخنف ، گفت و گوى ميان امام و برادرش محمد در مدينه راآورده اسـت كـه در آنجا محمد مى گويد: ((به خدا سوگند دورى تومـرا انـدوهـگين مى سازد و مرا چيزى جز بيمارى شديد از همراهى باتو باز نمى دارد. اى برادر به خدا سوگند توان گرفتن قبضهشمشير و كعب (445) نيزه را ندارم . به خدا سوگند، پساز تـو هـرگـز شـادمـان نـخواهم شد. آنگاه به شدت گريست ، بهطـورى كـه غـش كـرد و چـون به هوش آمد گفت : اى برادر، اى شهيدمظلوم تو را به خدا مى سپارم !))(446)
شـيـخ حـبـيـب الله كـاشـانـى نيز اين موضوع را يادآور گشته ، مىگـويـد كـه پـسـر حـنـفـيـه بـيـمـار بـود و تـوانـايـىحمل شمشير و جهاد نداشت .(447) حتى وى يادآور مى شودكه محمد حنفيه در مدينه بيمار بود.(448)
شـايـان ذكـر اسـت كـه مـحـمـد بـن يـزيـد مـبـرد در كـتـاب((الكـامـل )) خـويـش ، داسـتـان مـحـمـد حـنـفـيـه و زره رانـقـل مـى كـنـد و مـى گـويـد: عـبـدالله زبير نسبت به پسر حنفيه وخـانـدانـش كينه داشت و درباره زورمندى او رشك مى ورزيد. گويند:روزى عـلى (ع ) زره بـلنـدى را داد و فـرمـود كـه ايـن انـدازه از آنكوتاه شود، محمد حنفيه آن زره را گرفت و با دست ، زيادى آن را ازجايى كه پدرش تعيين كرده بود، پاره كرد! هرگاه اين داستان نزدابـن زبير نقل مى شد خشمگين مى گرديد و حالت رعشه به او دستمى داد.(449)
شايد اموى بود
ابن عساكر در تاريخ خويش ، و پس از او مزّى و ذهبى مدّعى شده اندكه پسر حنفيه هنگامى كه در مكه از تغيير اراده امام حسين (ع ) و بازداشـتـن وى از رفتن به عراق نوميد گشت ، از پيوستن پسرانش بهامـام (ع ) نيز جلوگيرى كرد. آن ها چنين نوشته اند: ((حسين (ع ) بهمـديـنـه [نامه ] فرستاد و به دنبال آن باقى مانده بنى عبدالمطلبكـه نـوزده مـرد و زن و كـودك بـودنـد وشامل برادران ، دختران و زنانش مى شدند، نزد وى آمدند. محمد حنفيهنـيـز آنان را همراهى كرد. وى در مكه ضمن ديدار با حسين به اطلاعاو رسـانـد كـه امروز نظرش بر خروج نيست . ولى حسين نظر او رانـپـذيـرفـت . مـحمد نيز پسرانش را از رفتن با او باز داشت . و هيچكـدام را بـا آن حـضـرت نـفـرستاد، به طورى كه حسين (ع ) از محمددلخـور شـد و گـفـت : آيا پسرانت را از رفتن به جايى كه من در آنكشته مى شوم بازمى دارى ؟
مـحـمـد پـاسخ داد: مرا چه نيازى است كه تو كشته شوى و آنها نيزبـه هـمـراهـت كـشـتـه شـونـد، هـر چـنـد كـه مـصيبت تو از آنان بر ماناگوارتر است )).(450)
ولى ايـن مـوضـوع كـه مـحمد فرزندانش را از پيوستن به امام (ع )بـاز داشته باشد، نه در كتاب هاى ما، و نه در كتاب هاى ديگران ـجـز آنـچـه ابـن عـسـاكـر و پـس از او مـزّى (451) و ذهـبى(452) نـقـل كـرده اند ـ نيامده است . ذهبى و همچنين مزّى اينروايـت را بـه گونه مرسل نقل كرده اندو شايد آن را از ابن عساكرروايـت كـرده بـاشـنـد. در سـنـد روايـت نـيـز بـيـش از يـكمجهول وجود دارد؛ و در سلسله روايت كسى ديده مى شود كه خود ابنعـسـاكـر او را بـه سـسـت ديـنـى مـتـهـم مـى كـنـد،مـثـل بزاز(453). ديگرانى نيز هستند كه حديث شان قوىنيست ، مانند ابن فهم .(454)
از ايـن گـذشـته ، چنين امرى كار نكوهيده اى بود و در صورتى كهوقـوع آن صـحت داشت بعدها بر ابن حنفيه و پسرانش خرده گرفتهمى شد و نشانه هاى آن در كتاب هاى تاريخى و روايى به چشم مىخورد. مثلا محمد حنفيه و فرزندانش به وسيله يك يا چند تن از ائمهيـا يـكـى از بـنى هاشم و يا ديگر مردم نكوهش مى شدند و از سوىديگر محمد و فرزندان او از موضع خويش مبنى بر نپيوستن به امامدر مـقـام دفـاع بـرمـى آمـدنـد؛ و چـنـين نكوهش و دفاعى در كتاب هاىچاپى و يا نسخه هاى خطى به ثبت مى رسيد.
ولى مـا نـه بـر صـفـحـات تـاريـخ و نـه احـاديـثمـنـقـول از ائمـه دربـاره قـيـام حـسـيـنـى و يـانـقـل هـاى مـربـوط به خود محمد حنفيه و پسرانش در اين باره چيزىنديده ايم .
از ايـنـرو، مـى بـيـنـيـم كـه آنـچـه ابـن عـسـاكـر در ايـن بـارهنقل مى كند، يك افزايش دروغين تاريخى است ؛ و هيچ بعيد نيست كهيـكـى از راويـان ايـن سـنـد تمايلات اموى داشته ،(455)خـواسته باشد كه يكپارچگى صفوف بنى هاشم را در موضعگيرىنـسـبـت بـه قـيام حسينى مخدوش سازد؛ و به ويژه از محمد حنفيه كهبـه امـامـت حسنين (ع ) و زين العابدين (ع )، به عنوان امام عصر خودپس از اميرالمؤ منين (ع )، اعتقاد داشت ، بد بگويد.
تلاش عبدالله بن جعفر(رضى )
تاريخ درباره تحرك عبدالله بن جعفر در دوران قيام حسينى جز درسه قضيه چيزى ننوشته است :
يـكم : نوشتن نامه اى كه از مدينه براى امام (ع ) به مكه فرستاد.وى ايـن نـامـه را در هنگامى نوشت كه در ميان ساكنان مدينه اين خبرپـيـچـيـده بـود كـه امـام حسين آهنگ رفتن به عراق را دارد (به روايتالفـتـوح ) يـا آنـكه پس از خروج از مكه براى آن حضرت فرستاد(طبق روايت طبرى ).
دوم : مـيـانجيگرى ميان حكمران وقت مكه و مدينه يعنى عمرو بن سعيداشدق و ميان امام (ع )، اندكى پس از خروج حضرت از مكه .
سوم : فرستادن دو پسرش ، محمد و عون ، براى يارى امام (ع ).
در قضيه نامه ، روايت الفتوح مى گويد: ... خبر به مدينه رسيد ومـردم مـطـلع شـدنـد كـه حـسـيـن (ع ) آهـنـگ رفـتـن بـه عراق دارد. بهدنبال آن عبدالله بن جعفر طيار به آن حضرت نوشت :
((بسم الله الرحمن الرحيم . به حسين بن على ، از عبدالله بن جعفر.امـا بعد، تو را به خدا سوگند مى دهم كه از مكه خارج نگردى . مناز كارى كه آهنگ آن را دارى بر تو بيمناكم و ترس آن دارم كه خودو خـانـدانـت در آن بـه هـلاكت برسيد. اگر تو كشته گردى بيم آندارم كه نور زمين خاموش گردد زيرا تو روح هدايت و اميرِمؤ منانى .بـه سـوى عراق شتاب مكن . من از يزيد و همه بنى اميّه براى تو ومـال و فـرزنـدان و خـانـدانـت امـان مـى گـيـرم . والسـلام.))(456)
امام حسين (ع ) در پاسخ او نوشت :
((امـا بـعـد، نـامـه ات بـه مـن رسـيـد و آن را خـوانـدم و مـنـظـورت رادريـافـتـم . بـه آگـاهـى تـو مـى رسـانـم كـه مـن جـدّم ،رسـول خـدا(ص ) را بـه خواب ديدم . او از كارى به من خبر داد و منبه دنبال آن مى روم ، خواه به سودم باشد يا به زيانم . به خداسـوگـند! اى پسرعمو، چنانچه من در لانه هر جنبنده اى از جنبندگانروى زمـيـن بـاشـم ، مـرا بـيـرون كـشـيـده بـهقـتـل خـواهـنـد رسـاند. به خدا اى پسرعمو آنان با من دشمنى خواهندورزيـد، هـمـان گـونـه اى كه يهود با روز شنبه دشمنى ورزيدند.والسلام )).(457)
ولى طـبـرى نقل كرده است كه عبدالله جعفر اين نامه را از مكه ، پساز خروج امام از آن شهر، برايش فرستاد. او اين روايت را از على بنالحـسـيـن نـقل مى كند كه فرمود: