رفاني است.

وجه سوّم: ـ كه قريب به وجه اول است ـ اين است كه: صرف‎نظر از كلّيت و جامعيت مفهوم اين اسماء، هرگاه مطلق و بدون قيد و اضافه به چيزي استعمال بشوندو صرف نظر از اينكه خداي متعال مسبب‎الاسباب است و همه اين افعال اگرچه بدون واسطه از او صادر نشده باشد،چون وسايط و اسباب همه خلق، او و تأثير و تأثّرات و فعل و انفعالات به تقدير اوست و همه افعال خير و كارهايي كه در مسير مستقيم اين اسباب و مسببات است مستند به اوست، وجه حصر اطلاق حقيقي اين اوصاف بر خدا اين است كه: قدرت او بر اين افعال ذاتي و بالذات است و قدرت عبد كسبي و بالعَرض و من عندالله است. بنابراين همانطور كه وجود قدرت بنده بالذات نبوده و بالغير بوده است، دوام و بقاي آن نيز بالذّات نيست. اتصاف او به صفت اعانت كبير و ترحم بر صغير و امثال آن كه همه از صفت قدرت است نيز، بالذات نيست. و همان‎طور كه اطلاق قادر بر كسي كه قدرتش ذاتي او نيست و نمي‎تواند قدرت خود را براي خود نگهداري نمايد كامل و مطلق نيست، اطلاق اين اسماء بر غير خداوند متعال نيز به نحو مسامحه جايز است.

اين در صورتي است كه اطلاق اين اسماء به مناسبت اتصاف ذات يا بالذات يا بالعرض به مبدأ كل آنها كه «قدرت» است باشد و اما اگر به مناسبت فعليّت آنها و تلبس ذات به مبدأ مشتق و صدور مثلاً رحم بر صغير، اين اسامي اطلاق شود باز هم اطلاق آن بر ذاتي كه مناط صدور فعل رحم مثلاً كه قدرت بر رحم است ذاتي او باشد، اوفق واصدق است از آنكه قدرتش بر رحم بالغير باشد و بالذات نباشد. و اين از قبيل اين مثال مي‎شود كه: «من آنم كه رستم بود پهلوان».

خلاصه اين مدح و ستايش مهمي نيست كه به كسي بگويند: اي قدرتمندي كه قدرت تو از خودت نيست و از غير است. به خلاف آن كه بگويند: اي كه قدرت تو از خود توست و تو به خودي خود قادر و توانايي، كه اين كمال مدح است.

روشن است كه در مقام ستايش خداوند متعال و توصيف او به اوصاف كماليه ـ اعم از ذاتيّه و فعليّه ـ بازگشت آن به ذات خدا و اينكه بالغير نيست و بالذات است اين جهت ملحوظ است و از وجوه تفرد خدا به آن وصف يا فعل مي‎باشد.

در اينجا با عرض معذرت خدمت خواننده محترم از اطاله كلام، به يك نكته ديگر بايد اشاره كنيم و آن اين است كه: اگر كسي بگويد: چگونه مي‎گوييد خدا در اين افعال متفرد و يكتاست و مي‎گوييد اين معنا از بعضي از جمله‎هاي اين دعا استفاده مي‎شود مثل:

«اللهمَّ اِنَّكَ تُجيبُ الْمُضطَرَّ...»

با اينكه در همين بخش از دعاست كه:

«اللهمَّ اِنَّكَ اَقْرَبُ مَنُ دُعِي وَاَسرع مَنْ اَجابَ وَاكْرَمُ مَنْ عَفي وَاَوسَعُ مَنْ اَعْطي».

و از جمله اسماء الحسناي خداوند مثل:

«اَرحَمُ الراحمين، اكرم الاكرمين، اَسْمَعُ السّامعين وَابصَرالنّاظرين»

و امثال آنهاست.

از اينها استفاده مي‎شود كه: در اين صفات، مخلوقات با خدا شريكند! هرچند مرتبه كامله آنها اختصاص به خداي سبحان دارد.

جواب اين است كه: صفات بر دو قسم مي‎باشند:

قسم اوّل: صفات حقيقيّه ذاتيّه است مثل علم و قدرت. در حقيقتِ اين صفات، مخلوق با خالق شريك نيست؛ يعني حقيقت علم مخلوق مثل خود او كه غير خالق است غير حقيقت علم خالق است و هرچند ما حقيقت علم خالق را نمي‎شناسيم ولي مي‎دانيم كه او از اينكه شبيه مخلوق باشد منزّه است، هم در ذات و هم در صفات.

بنابراين اطلاق لفظ «عالم» بر خالق و بر مخلوق يا از قبيل اشتراك لفظي است و يا اينكه بر مفهومي اجمالي از علم كه صادق بر علم خالق و مخلوق و ساكت از حقيقت آن باشد، اطلاق شود كه مشترك معنوي بين اين دو علم باشد. نظير «وجود» و «موجود» كه اگر اطلاق ان بر خدا جايز باشدو در اسماء الله الحسني قائل به توقيف نشويم يا اگر قائل باشيم موجود را از شرع مأثور بدانيم، ناچار بايد يا مشترك لفظي بگوييم ـ چنانكه بعض حكما گفته‎اند ـ يا يك مفهوم اجمالي و انتزاعي كه صادق بر هر شيء محقق در خارج باشد ملاحظه كنيم. و اگر غير اين را بگوييم و چنانكه بعض حكما مي‎گويند وجود را مقول به تشكيك و ذو مراتب بشماريم لازم مي‎شود كه مخلوق با خالق در حقيقت ذات شريك شود و هرچند بگويند حقيقت وجود علت، مغاير حقيقت معلول است و بين آنها مغايرت ذاتي قائل باشند.

زيرا گفته مي‎شود: شما كه مي‎گوييد در دار تحقّق، غير از «وجود» نيست و وجود اصل است و ماهيّت اعتباري است آيا به وجود خالق و وجدات مخلوقات كه وجود مي‎گوييد بر سبيل اشتراك لفظي است يا اشتراك معنوي؟ اگراشتراك لفظي است لازم مي‎شود كه در دارتحقق، متحققات ـ چنانكه خارجا هم مشاهده مي‎شود ـ متعدد باشند. و اگر اشتراك معنوي است باز هم پرسش مي‎شود آن قدر مشترك بين اين وجودات كه آن را مرسوم به «وجود» كرده‎ايد چيست؟

اگر باز امري انتزاعي و غير حقيقي باشد باز تعدد خارجيات و متحققات لازم مي‎شود و خلاف قول به اصالة الوجود است و اگر حقيقي است و تشخص افراد به مراتب است لازم شود اشتراك مخلوق با خالق در حقيقت ذات و تركيب هر يك از مابه الاشتراك و مابه الامتياز.

و اگر مي‎گوييد اصل و حقيقت «مابه الاشتراك» است يعني وجود است و «مابه‎الامتياز» اعتباري است و حقيقي نيست، اشتراك هردو را در تمام حقيقت قبول كرده‎ايد.

و به عبارت ديگر: تعدد بين خالق و مخلوق را منكر شده و به وحدت وجود يا وجود واحد قائل شده‎ايد هرچند وحدت موجود نگوييد و تعدد موجود قائل باشيد، اما چون اين تعدد را اعتباري و غير حقيقي مي‎دانيد و رسماً نگوييد متحقق واحد است و بايد نفي تعدد متحقق گردد، تفاوت حقيقي بين خالق و مخلوق نگذاشته‎ايد.

خلاصه اينكه: يا خالق و مخلوق را داراي مابه‎الاشتراك و مابه‎الامتياز مي‎شماريد علاوه بر قول به تركيب، خالق و مخلوق را در جزئي از حقيقت ذات با هم مشترك شمرده‎ايد و اگر به مابه‎الامتياز حقيقي قائل نيستيد در تمام حقيقت، مخلوق را با خالق شريك دانسته‎ايد و اصلاً تعدد حقيقي براي وجود، قائل نشده و فرقي بين خالق و مخلوق الاّ باعتبار قائل نيستيد.

و خواه بگوييد هركس سخن شما را قائل نباشيد حرف شما را نفهميده است و اگر ذوق تأله داشته باشد آن را مي‎فهمد و با فهم آن، خود بخود تصديق مي‎كند يا منكر فهم او نشويد.

مسأله اين است كه: با اين سيري كه شما در خداشناسي داريد و اين اصلي كه به آن معتقد هستيد كه وراي متحققات و آنچه كه به آن خالق و آنچه به آن مخلوق و مخلوقات مي‎گوييم، چيزي به عنوان وجود نيست كه اصل در تحقق است و متحقق حقيقي آن است.

با آيات قرآن مجيد و دعوت انبياء كه تمام آن بر اساس فرق تمام بين خالق و مخلوق است و اينكه خالق در حقيقت ذات غير از مخلوق است و بالذات از هم ممتازند و با خدايي كه انبيا و قرآن معرفي كرده و همه در فهم آن از قرآن شريك و مساوي هستند و با صفات خدا و اراده و اختيار و خلق و ابداع، اگر نگوييم ناسازگار است، سازگاريش مفهوم نيست. و آنچه از خالق مفهوم مي‎شود غير از چيزي است كه از علت اولي مثلاً مفهوم مي‎شود.

و همچنين مخلوق و معلول داراي مفهوم وا