حد نيستند آنچه را آن اصطلاحات به آن رهنمون مي‎شوند با آنچه اصطلاحات انبيا به آن رهنمون است، رهنمون نيست.

وراي امور متحققه و خارجيه، چيزي را به نام وجود واقعي و حقيقي دانستن و آن را اصل شمردن و امور خارجيه را اعتباري شمردن و به عبارة اخري: متحقق و واقعيت و خارجيت داشتن را به آن منحصر دانستن و حقيقت خالق را كه منزّه از ادراك است آن گفتن و ربط بين خالق و مخلوق را ربط بين علت و معلول گرفتن يا تفسير ديگر گفتن، با آيات قرآن كه مبني بر تنزّه خدا از صفات مخلوق و غيريت خالق از مخلوق و واقعيت داشتن اشيا به شيئيت خود نه به اعتبار چيزي زايد بر آنها به نام وجود و با صفات و اسماء خدا مثل بديع و مبدع، قابل تطبيق نيست و شناخت فلسفي و مكتب افلاطون و ارسطو و فارابي و اتباع فلاسفه به اصطلاح الهي از خدا با آن همه اختلافات و اقوال مشتته با شناخت مكتب پيغمبران و راهنمايي‎هاي ساده قرآن مجيد، در يك خط نيست.

و آن دسته از فلاسفه كه در مسلمين خصوص در بين شيعيان و اهل معرفت و شناخت به مكتب اهل بيت ـ‎عليه‎السلام‎ـ پيدا شده و عقايد سالم و پاك و معارف اين مكتب را تشريح نموده‎اند هرچه دارند از اقتباس از انوار وحي قرآن و رسالت محمدي ـ‎صلّي الله عليه و آله وسلّم‎ـ و هدايتهاي ائمه طاهرين ـ‎عليهم‎السلام‎ـ بوده است. وگرنه اكتفا به آن اصطلاحات و آن مطالب، بدون اعتماد به وحي با خطر گمراهيهاي بزرگ مواجه و روبروست و مسئول آن خود فردي است كه به گفته‎هاي آنها اعتماد كرده و سير و سلوك و تحقيق و تدريس و تدرس خود را بر اساس مكتبها و اصطلاحات مخترعه‎اي كه از زبان وحي گرفته نشده باشد، قرار مي‎دهد.

و همچنين آنان كه در ترويج اين مكتبها از عصر مأمون تا حل در بين مسلمين نقش داشته و به آن با نظر اعجاب و اهميّت مي‎نگرند و شناخت اصحاب ائمه ـ‎عليهم‎السلام‎ـ و محدثين و روّات علوم آنها را تعظيم و ترويج نمي‎نمايند و نصوص را بر خلاف ظواهر عرفي آن تأويل مي‎كنند مسؤولند به طوري كه بيم آن مي‎رود در حوزه‎هاي علميه معارف خالص اسلام تحت‎الشعاع اين اصطلاحات واقع شده و آشنايان به اين اصطلاحات، مرجع مسلمين در معارف، عقايد، تفسير قران و شرح احاديث شوند و باب تأويل در اصطلاحات اسلامي و آيات و احاديث جهت تطبيق آن بر بعض مباني باز شود.

باز هم با عرض معذرت متأسفانه از مطلبي كه داشتيم دور افتاديم و حاصل آن اين است كه: همان‎طور كه مخلوق با خالق در ذات هيچ‎گونه مماثلت و شباهتي ندارد و بالذات، غيرهم هستند، در صفات حقيقيّه ذاتيّه نيزمخلوق با خالق هيچ شباهت و شركتي ندارد و خداوند منزه از اين است كه در ذات و صفات حقيقيّه ذاتيّه شريك داشته باشد. كه البته يكي از عمده‎ترين اين صفات، صفت احديّت يعني بي‎جزء بودن و مركب نبودن و يكي بودن ذات است كه صفات توحيدي بسياري به آن برگشت دارند و از صفات ثبوتيه است هرچند در شعر معروف:

نه مركّب بودو جسم ونه مرئي نه محل *** بي‎شريك است و معاني تو غني دان خالق

از صفات سلبيه شمرده شده است كه بايد تركيب را از ذات، نفي نمود. ولي صحيح اين است كه واحديت و بي‎جزء بودن براي ذات ثابت است و بايد آن را براي خدا اثبات نمود. به هر حال نفي تركيب هم مستلزم اثبات بساطت واحديت است چنانكه اثبات واحديت و بساطت هم مستلزم نفي تركيب است «ولا مشاحة في الاصطلاح».

مسأله عدم تركيب از مسائل مهمه توحيدي است كه انكار صريح آن و اثبات مركب بودن ذات مثل تركيب اشياي مركبه خارجي ديگر، ظاهراً خلاف اجماع و ضرورت بين مسلمين است و مجسمه از عامه مثل حنابله و فرقه وهابيه به تجسم قائلند! و براي خدا اثبات دست و چشم و پا و اعضا مي‎نمايند.

بعض آنها براي اينكه به گمان خود از كفرِ«قول به تركيب» فرار نمايند مي‎گويند: به همه اين اعضا و جوارح و ظواهري كه به گمان آنها ظاهر در اثبات جسميت است اقرار داريم ولي از اينكه اعضا و جوارح خدا چگونه است سكوت مي‎كنيم و از كيفيّت، حرفي نمي‎زنيم

در اينجا نمي‎خواهيم وارد اين بحث با اين فرقه بي‎سواد و جاهل بشويم. اصل بطلان جسميت از واضحات است و ظواهري كه اين نادانها به آن تمسك جسته‎اند مثل:

الف ـ «وَقالَتِ الْيَهُودُ يَدُ الله مَغلُولَةٌ غُلَّتْ اَيْديهِم وَلُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسوطَتانِ» (166).

ب ـ «وَالسّماواتُ مَطْوياتٌ بِيَمينِهِ» (167).

ج ـ «وَجاءَ رَبُّكَ» (168).

د ـ «يَدُ الله فَوقَ اَيْديهِم» (169).

هـ ـ «اِنَّ الله مَعَن» (170).

و ـ «فَاِنَّكَ بِاَعْيُنِن» (171).

و امثال اين آيات همه، ظاهر بر خلاف چيزي است كه گمان كرده‎اند و ظهور در سعه علم، قدرت، عنايت و ساير صفات كماليّه او دارد. و امثال اين تعبيرات در كلمات ادبا و فصحا بسيار است.

و اما بعض احاديثي كه به آن تمسك كرده‎اند يا از اين مقوله است و يا از احاديث موضوعه و روايات امثال ابي‎هريره و وضّاعين ديگر است كه در اينجا فرصت بسط كلام در آنها نيست.

ناگفته نماند كه: علة‎العلل همه انحرافات و سوء فهمهاي فِرَق مختلقي كه متمسك به هدايت اهل بيت نيستند، همين عدم تمسك به آنهاست كه اگر بر حسب صريح حديث متواتر ثقلين و روايات متواتر ديگر در معارف اسلام و تفسير قرآن به اهل بيت‎ـ‎عليهم السلام‎ـ مراجعه مي‎كردند همانطور كه پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله وسلّم‎ـ وعده فرموده است هرگز گمراه نمي‎شدند ولي چون عترت را كه به فرموده پيغمبر ـ‎صلّي الله عليه و آله وسلّم‎ـ با قرآن از هم جدا نمي‎شوند تا بر آن حضرت در حوض وارد شوند، ترك كردند و به اين و آن و افرادي كه كلامشان هيچ گونه حجيّت شرعي ندارد در عقايد، تفسير و احكام شرعيه رجوع نمودند و آنها هم يا طبق سياستهاي حاكم يا از پيش خودو براي خود آنها را گمراه كردند.

حتي مثل شيخ محمد عبده با اينكه نهج‎البلاغه را كلام اميرالمؤمنين ـ‎عليه‎السلام‎ـ مي‎داند و در آن هيچ شك و شبهه‎اي ندارد، از معارف و الهياتي كه در نهج‎البلاغه است استفاده نكرده و در موارد مهم و زيادي راه باطلِ گذشتگان خود را رفته است!.

به هر حال «تجسم» باطل است و اما كفر مجسمه درصورتي كه اقرار به شهادتين داشته باشند و معلوم نباشد كه ملتفتِ لوازم باطله اين قول هستند، بر حسب فرموده بعض فقها از نظر فقهي و ترتب احكام كافر بر آنها ثابت نيست و به نظر مي‎رسد كه اولي به عدم حكم به كفر ظاهراً و بلكه واقعاً عدم توجه به مسأله تجسم باشد؛ يعني اگر كسي اقرار به شهادتين و يكتايي و وحدانيّت خدا داشته باشد ولي التفات به اينكه خدا مركب و جسم نيست نداشته باشد در حكم به اسلام و بلكه ايمان او با اقرار به ولايت كافي است و از جهت عقيده اهل نجات است.

آنچه با اسلام و ايمان منافات دارد اعتقاد به تركيب يا با التفات، عدم اعتقاد به تنزّه خدا از تركيب است. ولي ترتّب احكام اسلام دائر مدار اقرار به شهادتين است. مادام كه يكي از ضروريات دين را كه از آن جمله، نفي تركيب در ذات باريتعالي است انكار ننمايد، كه بيش از اين در مقام بيان ح