كم فقهي اين موضوع نيستم خواننده عزيز را به كتابهاي فقه ارجاع مي‎دهيم.

و امّا صفت: تفرد، يكتايي، احديّت، وحدانيّت و بي‎شريك و نظير و همتا بودن اگرچه از صفات حقيقيّه و واقعيّه است؛ يعني بي‎شريك بودن خدا يك امر واقعي است چنانكه محال بودن شريك براي باريتعالي نيز امري واقعي است. اما مثل صفت علم، قدرت و احديّت نيست. در صفت علم، قدرت واحديّت نبودِ چيزي با بودِ چيزي و نفي يا اثبات شيئي در اتصاف ذات به آن مأثر نيست ولي صفت يكتايي، واحديّت و بي‎همتايي از صفاتي است كه در صدق ان نبود همتا و شريك و نظير دخالت دارد و مفهوم آن متضمن نفي شريك و مثل و نظير نيز هست.

«فهو الواحد المطلق لاشريك له ولاوزير».

ولذا در اقرار به توحيد، نفي خدايان غير از الله لازم است مع ذلك با اينكه صفت بي‎همتايي و بي‎شريك و نظير بودن از صفات ذاتيّه نيست در حكم به اسلام اقرار به اين صفت و يكتايي خدا معتبر است و تا كسي به آن اقرار نكند و كلمه توحيد را كه دلالت بر نفي خدايان ديگر و نفي شريك و نظير براي خدا دارد نگويد اگر چه در دل معترف باشد، كافر است مگر اينكه در اقرار به زبان معذور باشد هرچند فرض وجود عذر مطلق از گفتن كلمه طيّبه توحيد حتي در سرّ و خفا فرض نادر بلكه غير واقعي است.

قسم دوّم: از صفات خدا صفات حقيقيه غير ذاتيّه است. اين صفات مثل صفت تفرّد، بي‎شريكي و بي‎همتايي است كه به مناسبت در قسم اوّل به آن اشاره شد و مثل صفت خالقيّت، رازقيّت، راحميّت، رحمانيّت، رحيميّت، ربّانيّت، سميعيّت و غير اينها از اسماء و صفات ديگر. در اين صفات و اسماء هركدام برهان عقلي يا نقلي يا هر دو بر استحاله شريك و نفي نظير و بديل براي خدا در آن صفت اقامه شده است. در آن صفت به هيچ معنايي شريك براي او نخواهد بود مانند همان صفت واحديّت و يكتايي و بي‎همتايي كه هم دليل عقلي بر محال بودن شريك براي خدا دلالت قاطع دارد و هم با دليل سمعي تنزّه خدا از وجود شريك و نظير ثابت است.

و مثل خالقيّت و رازقيّت و به طور كلي در كل افعال و صفات فعليّه، خدا را شريك نيست هم به اين معني كه افعال الهي با مدد ديگري يا مشاركت ديگري از او صادر نشده و در تمام افعال خود، مستقل و بي‎شريك است. و هم به اين معني كه امر خلق و رزق به مخلوق واگذار نشده كه خدا از تدبير امور بركنارباشد.

بلي به اذن الله و به مأموريت از سوي خداوند در اين امور به مثل ملائكه كه عمّال ارادة‎الله هستند و به انبيا و اوليا در اين زمينه‎ها، مناصب و مأموريتهايي داده شده است ولي هيچيك مستقل و خارج از تقدير و تدبير الهي نيستند. مثلاً در قرآن مجيد در يك مورد مي‎فرمايد:

«الله يَتَوَفَّي الاَنفُسَ حينَ مَوتها وَالَّتي لَمْ تَمُت في منامِه» (172).

«خدا مي‎گيرد جانها را در هنگام موت آنها و آنها را كه نمرده‎اند در خواب جانشان را مي‎گيرد».

در جاي ديگر مي‎فرمايد:

«الَّذينَ تَتَوفّيهُمُ الْمَلئِكَةُ طَيِّبينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلَون» (173).

«انَّ الَّذينَ تَوَّفيهُمُ الْمَلئكَةُ ظالِمي اَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفينَ في الاَرضِ قالُوا اَلَمْ تَكُنْ اَرْضُ الله واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيه» (174).

«قُل يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمُوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ» (175).

در هر يك از اين سه آيه گرفتن جانها به ملائكه و ملك الموت نسبت داده شده است.

جمع بين اين آيات به روشني ظاهر است؛ در آيه اوّلي كه گرفتن جانها به خدا نسبت داده شده است به اين جهت است كه: ملائكه‎اي كه مأمور به قبض ارواح هستند، امر خدا را اجرا كرده و حامل فرمان او هستند. و شاهد آن هم اين آيه شريفه است:

«تَوَفتْهُ رُسُلُنا وَهُمْ لايُفَرِّطُون» (176).

كه اگر امر خدا نباشد و خدا ملائكه را بر قبض ارواح و اعمال ديگر قدرت نمي‎داد آنها عاجز از انجام آن بودند.

و به طور كلي در مورد آن قسم از صفات حقيقيّه غير ذاتيّه ـ كه فعليه هستند و اتصاف ذات به آنها به مناط صدور فعلي از افعال است ـ مي‎گوييم: اين افعال يا اسباب ظاهري كه مورد تصرف اختياري بشر باشد دارند يا اين كه ندارند؛ اگر اسباب ظاهري براي آنها نباشد، خدا در فعل آنها به هر دو معني متفرد است؛ هم در فعل آنها كسي ياور و كمك كار و شريك او نيست و خود مستقل به فعل است، و هم اين گونه امور را به غير، به نحوي كه فارغ از امر و تدبير باشد واگذار نفرموده است و مداخلات و افعالي كه از ديگران مثل ملائكه، انبيا و اوليا انجام مي‎شود اگرچه به اختيار از آنها صادر مي‎شود ولي در محدوده تقدير و تدبير الهي و مأموريتها و انجام برنامه‎هاي غيبي است كه حتي معجزات انبيا نيز در همين محدوده و به اذن الله تعالي و تدبيره انجام مي‎گيرد.

چنانكه درباره عيسي‎بن مريم ـ عليهماالسلام ـ مي‎فرمايد:

«انّي اَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ كَهيئةِ الطّيرِ فَاَنفُخُ فيهِ فَيَكُون طَيراً بِاِذنِ الله وَاُبْرِئُ الأَكْمَه والاَبْرَصَ» (177).

«من از گل، مجمسه مرغي ساخته و بر آن نفس قدسي بدمم تا به امر خدا مرغي گردد و كور مادرزاد و مبتلاي به پيسي را (كه هر طبيب از علاج آن عاجز است) به امر خدا شفا دهم».

و اگر اسباب ظاهري براي عملي در اختيار انسان گذاشته شده باشد و صدور آن عمل از انسان خواه اطاعت از خدا باشد يا معصيت و نافرماني، منافي با توحيد نيست. بلي وقوع آن بدون اسباب ظاهري در محدوده افعال الهي قرار دارد كه به شرحي كه گفته شد از غير او صادر نمي‎شود مگر به اينكه: خدا به او قدرت عطا فرمايد كه در محدوده همان اقتدار و تدبير و اذن الهي از غير خدا صادر مي‎شود.

لذا آن قسم از اين افعال كه بدون اسباب عادي و ظاهري صورت مي‎گيرد به خداو مأموران الهي اعم از ملائكه، انبيا و اوليا مستند مي‎شود. مانند اغاثه مضطر يا شفاي مريض و كل اموري كه بدون عنايت غيبي، وقوع آن به اسباب ظاهري خرق عادت است؛ خواه تسبيب اسباب عادي آن به طور غيرعادي باشد يا مسبب بدون سبب عادي واقع شود.

و اما وقوع اين اعمال به توسط اسباب عاديه‎اي كه در اختيار انسان و مسخر او شده است به وسيله او انجام شود هم استناد آن به انسان صحيح است و هم استناد آن به خداوند متعال در صورتي كه در مسير معصيت و نافرماني او واقع نشود. و به لحاظ اين كه كل اين افعال از هركس صادر شود تنها به خدا قابل استناد است.

مثلاً گفته مي‎شود: خدايا! تو فريادرس هر مضطري يا تو روا كننده حاجت هر حاجتمندي؛ چون اسباب اين افعال اگر از غير صادر شود همه به تسبيب خداوند متعال است و حتي اختياري كه انسان دارد و آن نيز از مقدمات و اسباب وقوع مسبب است، عطا و موهبت الهي و به تدبير و تقدير اوست، لذا كل آنها فقط به خدا استناد دارد و (به طور عام) استناد آنها به غير خدا جايز نيست. چنانكه استناد تك تك آنها به خداوند متعال به همين لحاظ كه همه اسباب به او تعلق دارد صحيح است.

امّا به لحاظ يك فعل، خطاب:

«اللهمَّ اِنَّكَ تُجيبُ الْمُضْط