‎الرحمه در كتاب اقبال براى اين دعا پس از جمله: «يا رب يا رب» بخشهاى ديگرى نيز بيان كرده است كه همه جمله‎هاى آن معرفت‎آموز و بينش افزا و در اوج بلندى و مشحون به حقايق عرفانى است. اميد است اگر به فضل و عنايت خداوند متعال توفيق رفيق گرديد پيرامون اين بخشها در جلد دوم اين كتاب در حدّ فهم خود (نه در حدّ شأن دعا و معانى بلند آن) مطالبى را به عرض اهل دعاو معرفت برسانيم. والله هوالموفق والهادى الى الصواب.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:519.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:520.txt">مقدمه در تعريف نيايش</a><a class="text" href="w:text:521.txt">نيايش امام حسين (ع) در صحراى عرفات</a></body></html>نام کتاب : نيايش امام حسين عليه‏السلام در صحراى عرفات

نویسنده : علامه محمدتقى جعفرى قدس سرّه

منبع :‌ مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتنعذاب قاتلان امام حسين عليه السلام در دنيا
در روايتى از عمارة بن عمير نقل شده است كه گفت : وقتى سر ابن زياد ملعون و اصحابش را به مسجد آوردند، من نزد آن سرها رفتم و شنيدم كه مردم گفتند: آمد! آمد!
ناگاه ديدم مارى آمد و در ميان آن سرها گردش كرد و وارد سوراخ بينى ابن زياد شد و از سوراخ ديگر بينى وى خارج گرديد و آن مار اين عمل را سه مرتبه انجام داد.(650)
از قاسم بن اصبغ بن نباته روايت شده است كه گفت : من مردى از قبيله بنى دار را ديدم كه صورتش سياه شده بود، من كه او را قبلا با صورتى كاملا سفيد ديده بودم ، به وى گفتم :
من تو را نمى شناسم .
گفت : من نوجوانى را كشتم كه موى صورت وى نروييده بود و با حسين بود و اثر سجده در پيشانى او مشاهده مى شد و از آن شبى كه وى را كشته ام همه شب به خوابم مى آيد و گريبانم را مى گيرد و مرا به طرف جهنم مى برد، مرا به جهنم پرتاب مى كند و من ناله اى مى زنم كه تمام افراد اين قبيله آن را مى شنوند.
راوى مى گويد: آن جوان شهيد قمر بنى هاشم عليه السلام بود.(651)مقدمه در تعريف نيايش

به نام خدا
آن حالت روحى كه ميان انسان و معبودش رابطه انس ايجاد نموده و او را در جاذبه ربوبى قرار مى‏دهد، نيايش ناميده مى‏شود.
در آن هنگام كه شما موقعيت واقعى خود را در جهان با عظمت هستى درك مى‏كنيد، در حال نيايش به سر مى‏بريد، زيرا فقط در اين حال است كه تمام خود را مانند تابلويى بى‏اختيار در زير دست نقاش ازل و ابد نهاده‏ايد.
اگر مى‏خواهيد در امتداد زندگانى خود، لحظاتى را هم از جدى‏ترين هيجان روانى بهره‏مند شويد، دقايقى چند روح خود را به نيايش وادار كنيد.
اگر مى‏خواهيد تمام شؤون زندگى شما اصالتى به خود گرفته و قابل تفسير بوده باشد، برويد و دمى چند در حال نيايش باشيد.
هيچ كس ترديد ندارد روزى فرامى‏رسد كه سايه‏اى از مضمون بيت ذيل درون او را مشوّش و توفانى خواهد ساخت.
من كيستم، تبه شده سامانى 	  	افسانه‏اى رسيده به پايانى‏
نگارنده
شاعرى فرزانه از زبان همه ما آدميان چنين مى‏گويد، و چه قدر واقعيت را زيبا بيان مى‏دارد:
با ديدگان فروبسته، لب بر جام زندگى نهاده و اشك سوزان بر كناره زرين آن فرومى‏ريزيم.
اما روزى فرا مى‏رسد كه دست مرگ، نقاب از ديدگان ما برمى‏دارد و هر آن چه را كه در زندگانى، مورد علاقه شديد ما بود از ما مى‏گيرد. فقط آن وقت مى‏فهميم كه جام زندگى از اول خالى بوده و ما از روز نخست از اين جام، جز باده خيال ننوشيده‏ايم.
مگر نه اين است كه زندگى بى‏نيايش، و حيات بيرون از جاذبيت كمال الهى، همان جام خالى است كه هنگام تولد به لبانمان مى‏چسبانيم و موقع مرگ آن را دور مى‏اندازيم!
واضح است كه دير يا زود، همه ما از اين كره خاكى و از اين ستارگان و آفتاب فروزان و از اين كهكشان‏ها كه ميلياردها سال را پشت سر گذاشته و هنوز به درخشندگى خود ادامه مى‏دهد، چشم بربسته و در بستر مرموز خاك خواهيم غنود.
آرى، دير يا زود آخرين نفس‏هاى ما در فضاى سپهر نيلگون در پيچيده و راه خود را پيش خواهند گرفت. بياييد پيش از آن كه چشمان ما براى آخرين بار نمودى را ببيند و پلك‏ها روى هم گذارد و پيش از آن كه لب‏هايمان آخرين سخن خود را بگويد و بسته شود، و پيش از آن كه قلمرو درونى ما آخرين تلاشهاى خود را براى همدمى با روح انجام بدهد، ببينيم در مقابل نقدينه پرارزش عمر كه سكه به سكه به بازار وجود مى‏آوريم و آنها را از دست مى‏دهيم، چه كالايى را در اين بازار پرهياهو دريافت مى‏كنيم.
مگر نه اين است كه:
چون به هر ميلى كه دل خواهى سپرد 	  	از تو چيزى در نهان خواهند برد
مولوى
بياييد اشارت‏هاى طلايى اجرام و قوانين اين فضاى بى‏حد و كران را نديده نگيريم.
آنها ما را به همكارى با خود براى نيايش به خداوند بزرگ دعوت مى‏كنند.
لحظاتى ديدگان خود را از تماشاى خويشتن و طواف به دور خود گرفته و بر افق بى‏پايان فضا بدوزيم. ما هم دست‏هاى خود را براى اجابت به اشارت‏هاى موجودات اين فضاى بى كران به آسمان بلند كنيم و لبى حركت دهيم و با نداى: آه پروردگارا خود را از خودسرى در اين جهان هدف‏دار تبرئه نماييم.
مگر نه اين است كه:
از ثرى تا به ثريا به عبوديت او 	  	همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود
سعدى
گاهى يأس و نوميدى و اندوه‏هاى ما به آخرين درجه شدت مى‏رسند؛ ناگهان پس از لحظه‏اى به يك اميد و شادى شگفت‏انگيز مبدل مى‏گردند و يا در توفان سهمناك يأس و نااميدى‏ها، بارقه خيره‏كننده‏اى از گوشه مبهم روح درخشيدن گرفته، سراسر وجود ما را روشن مى‏كند و آهسته در گوش دل ما مى‏گويد:
هان مشو نوميد چون واقف نيى زاسرار غيب 	  	باشد اندر پرده بازى‏هاى پنهان، غم مخور
حافظ
اين زمزمه روح نواز است كه از شكستن كالبد بدن و تسليم به مرگ در برابر آن ناملايمات جلوگيرى نموده، ما را به چنين نيايش حيات‏بخشى وادار مى‏كند كه:
خداوندا، احساس ميزبانى تو براى وجود بى‏نهايت كوچك ما در اقليم هستى است كه اين قفس تنگ را براى ما قابل تحمل ساخته است.
آرى:
ما را به ميزبانى صياد الفتى است روز و شب با ديدن صياد مستم در قفس 	  	ورنه به نيم ناله قفس مى‏توان شكست‏ بس كه مستم نيست معلومم كه هستم در قفس‏
در آن هنگام كه شادى‏ها و اطمينان و كرنش ما به غير خداوند از حد مى‏گذرد، باز پس از لحظه‏اى خود را در سراشيبى نوعى از اندوه و يأس و ابهام كه براى آن نيز علت روشنى نمى‏بينيم، درمى‏يابيم.
هيچ مى‏دانيد آن لحظه چه بوده است؟ اين همان لحظه‏اى است كه روح بدون اين كه ما را آگاه بسازد، فراسوى اين جهان پناهنده گشته و نيايش اسرارآميزى سر داده، گفته است:
خداوندا، بار ديگر اين انسان ضعيف، خود را در بادپاى هيجان شادى‏ها و اطمينان به غير تو، از دست داده و نشانى جان خود را گم كرده است. عنايتى فرما و او را بار ديگر به سوى خودش بازگردان.
پروردگارا، خداوندا، بار الها، آفريدگارا، بارقه‏هاى فروزانى هستند كه از اعماق جان ما برمى‏آيند و در اعماق جهان هستى فرومى‏روند و آنچنان درخشندگى به جهان هستى مى‏دهند كه جهان را براى مورد توجه قرار دادن خداوندى برازنده مى‏سازند.
كسى كه مى‏گويد: 