ا يك گل بهار نمى‏شود، بايد بداند آن گل كه با شكفتن آن بهارى به وجود نمى‏آيد، گل بوستان طبيعت است كه هرگاه بادهايى خزانى، زيبايى و طراوت آن را نابود كرده است، شكوفايى يك گل، توانايى ايجاد بهار در آن بوستان را ندارد.
ولى هر گلى كه در باغ جانهاى آدميان برويد و لب بر خنده نشاط باز كند، بهار را با خود مى‏آورد و همه باغ هستى را شكوفا مى‏سازد و نسيم جان‏فزاى بهارى بر آن وزيدن مى‏گيرد.
اين يك حقيقت است كه:
بگذر از باغ جهان يك سحر اى رشك بهار 	  	تا ز گلزار جهان رسم خزان برخيزد
مولوى (ديوان شمس)
در هيچ يك از فعاليت‏هاى روانى ما، پديده‏اى را نمى‏توان نشان داد كه از فعاليت روح به هنگان نيايش، عميقتر و گسترده‏تر بوده باشد.
درك ما، مشاعر ما، تخيل ما، تفكر ما، وجدان با عظمت‏تر از جهان هستى ما، همگى و همگى در حال نيايش در هم مى‏آميزند و اقيانوس جان را مى‏شورانند.
اين هيجان و شورش آنچنان هماهنگ و با عظمت و جدى انجام مى‏گيرد كه نه تنها درون ما را از هرگونه آلودگى و كثافات پاك مى‏كند، بلكه در اين حال احساس مى‏كنيم كه روح ما با گسترش بر همه هستى، روزگار هجرانش سرآمده، و با ورود به جاذبيت كمال الهى، به آرامش نهايى‏اش رسيده است.
اين يك امر محال است كه كسى در دوران زندگانى‏اش، ولو براى لحظاتى چند در اين جهان پر ازدحام، احساس غربت ننمايد. راستى لحظاتى در عمر ما وجود دارد كه ما حتى خود را از خويشتن هم بيگانه مى‏بينم.
بشنويد كه انسان‏شناسى مثل حافظ چه مى‏گويد:
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى 	  	دل زتنهايى به جان آمد خدايا همدمى‏
در اين هنگام است كه مى‏پندارد:
آدمى در عالم خاكى نمى‏آيد به دست 	  	عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى‏
آن كدامين همدم شايسته است كه اين غربت وحشتناك را به انس و الفت مبدل سازد؟ ترديدى نداريم در اين كه هيچج مونسى مانند نيايش نمى‏تواند اين غربت و وحشت‏زدگى را به انس مبدل سازد.
در هنگام نيايش، آن جا كه به زوال و فناى حتمى خود آگاه شده و در مى‏يابيم كه زندگانى محدود و ناچيز ما، در مقابل عمر چهان هستى به منزله يك ثانيه در مقابل ميلياردها قرون و اعصار مى‏باشد، در اين حال نسيمى از ابديت، آنچنان مشام جان ما را مى‏نوازد كه عمر جهان هستى را به منزله ثانيه‏اى در مقابل ابديت براى ما مى‏نماياند.
در اين حال، نغمه‏هايى جان‏فزا با محتوايى رازدار از اعماق و درونمان سرمى‏كشد و ما را از وحشت فنا و نابودى نجات مى‏دهد.
اين نغمه گوياترين بيان، گوش جان ما را چنين نوازش مى‏دهد:
اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بركند 	  	چون تو را نوح است كشتيبان، ز توفان غم مخور
حافظ
هنگامى كه اين نغمه به اوج نهايى خود مى‏رسد، چنين مى‏گويد:
در غم ما روزها بى گاه شد روزها گر رفت، گو رو باك نيست 	  	روزها با سوزها همراه شد تو بمان، اى آن كه جز تو پاك نيست
مولوى
ما به خوبى درك كرده‏ايم كه در اقيانوسى از نادانى‏ها غوطه‏وريم و دانش ما در مقابل آن اقيانوس تاريك و بى‏كران، قطره‏اى بيش نيست. اين حقيقتى است كه هر متفكر خردمند آن را مى‏داند، ولى در لحظات نيايش، آن گاه كه خداوند سبحان اين زمزمه ملكوتى را به زبان ما جارى مى‏سازد:
قطره دانش كه بخشيدى ز پيش 	  	متصل گردان به درياهاى خويش
مولوى
احساس مى‏كنيم در دريايى از نور غوطه‏ور گشته‏ايم. آخر نه اين است كه قطره ناچيز علم خود را به اقيانوس علم خداوندى وصل نموده‏ايم!
مرغ روح آدمى در حال نيايش، از تنگناى قفس تن رها گشته، پر و بالى در بى‏نهايت مى‏گشايد. اگر اين پرواز صحيح صورت بگيرد، ديگر براى روح برگشتن و محبوس شدن در همين قفس خاكى امكان‏پذير نخواهد بود، زيرا پس از چنين پروازى كالبد خاكى او همچون رصدگاهى است كه رو به سوى بى‏نهايت نصب شده و از نظاره به آن بى‏نهايت چشم نخواهد پوشيد.
ممكن است در حال نيايش، چشم بر افق آسمان بدوزيم و از دايره محدود چشم، مردمك ديده را به آن فضا كه كرانه‏اى براى آن پيدا نيست جولان بدهيم. يا سر فرود آورده، به نقطه بسيار كوچكى از خاك و شن و برگ درخت و قطره‏اى از آب خيره شويم.
ممكن است فقط دست‏ها را از قعر چاه طبيعت برآورده، به سوى آسمان باز كنيم. شايد فقط يك انگشت به سوى بالا حركت بدهيم. يا به حركت جزيى سر قناعت بورزيم. و امكان آن هست كه فقط به روى هم گذاشتن پلك اكتفا كنيم...
ولى در همه حال يك هدف بيشتر نداريم، و آن اين است كه:
خداوندا، مرغى ناچيز و محبوس در قفس جسم، براى حركت به پيشگاه تو، بال‏هاى ظريفش لرزيدن گرفته است. نه براى اين كه از قفس تن پرواز كند و در جهان پهناور هستى بال و پر گشايد، زيرا زمين و آسمان با آن همه پهناورى، جز قفسى بزرگتر براى اين پرنده شيدا نيست. او مى‏خواهد و مى‏نالد تا آغوش بارگاه بى‏نهايت خود را در همين هستى كه تجلى‏گاه عظمت جلال و جمال تو است باز كنى و او را به سوى خودت بخوانى. اين چشم نياز را كه به سويت دوخته‏ام تو به من عنايت فرموده‏اى. اين بال ظريف ساخته دست تواناى توست.
اين پاره گوشت رنگين را كه قلبش ناميده‏ايم، تو بهمن ارزانى داشته‏اى.
بار الها، اين قلب را كه تو به من عنايت نموده‏اى، با اين كه هزاران تمايلات گوناگون و آرمانهاى متنوع بر آن عرضه مى‏شوند، نمى‏توانند آن را ارضا نمايند.
اى صيقلى‏دهنده دل‏هاى آدميان، تو خود مى‏دانى اين آينه كه پرداخته دست توست، هواى فروغ جمال تو را دارد. آشنايى اين آينه با جمال ربوبى تو، به آغاز وجودش كه از لطف تو سرچشمه گرفته است منتهى مى‏گردد.
اين است كه دل به واسطه دورى و مهجورى از تو، بى‏نهايت رنج مى‏برد.
هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش 	  	باز جويد روزگار وصل خويش‏
مولوى
در همه اوقات و همه لحظات زندگانى، نيايش براى ما امكان‏پذير است، زيرا هميشه روزنه‏هايى از ديوارهاى اين كيهان كهنسال به سوى بى‏نهايت باز است و ما از رصدگاه اين كالبد خاكى همواره مى‏توانيم آن سوى جهان را نظاره كنيم؛ ولى سرود نيايشى كه از اعماق جان بر مى‏آيد به احساس خاموشى مطلق در جهان طبيعت شور و اشتياقى دارد.
شايد روح انسانى در خاموشى مطلق، راز ديگرى در مى‏يابد. براى همين است كه نيايش شبانگاهى لذت وصف‏ناپذيرى دارد.
گاهى هيجان روحانى ما هرگونه احساس لذت را زير پا نهاده و به مافوق لذت گام گذاشته و به مقام ابتهاج كه در ذات روح ما نهفته است، نايل مى‏گرديم.
شايد: در آن هنگام كه تاريكى مطلق، فضاى پيرامون ما را در بر مى‏گيرد:
راه خورشيدى ما از دل شب مى‏گذرد.
تمامى توهمات و تخيلات روزانه در ساعات تاريك شب، بى‏پايگى خود را نشان داده و از صفحه روح زايل گشته، بهترين واحدهاى ناخودآگاه ما در قلمرو روح به جريان مى‏افتند. در نتيجه، جهان هستى در آيينه روح، بدون دست خوردگى از تخيلات و توهمات بى‏پايه ما منعكس مى‏گردد.
شايد هم، رنگ زيباى لاجوردين كه در فوق تاريكى فضاى كره زمين ما نمودار مى‏گردد، رمزى است براى پايان تاريكى جهان كه به سپيده‏دم آن سوى جهان 