كه خارج از درك كمى و كيفى ماست، كشيده مى‏شود.
از آغاز حيات انسانى تاكنون، نيايش هايى گوناگون از اين خاكدان به سوى ملكوت الهى برخاسته و حكمت ربانى وجود را در ذهن نيايشگر تحقق بخشيده است.
در امتداد زمان بى كرانه، چه زورق‏ها و كشتى‏ها كه در گرداب‏هاى هولناك درياها، اختيار از دست دريانوردان گرفته، از هيچ طرفى صداى نجات به گوششان نرسيده، به يك باره دست از جان شسته و خود را به دامان امواج سهمگين دريا سپرده‏اند. اينك، همه چيز فراموش شده و زنگار آلودگى‏ها با دست محبت و رحمت خداوندى از درون آن تلاشگران مرزهاى زندگى و مرگ زدوده شده است.
آن به خدا پيوستگان، لحظه‏اى كه سر به زير آب دارند، نيايشى بى‏زبان و لحظه‏اى ديگر كه موج‏هاى خروشنده دريا، اندك مهلتى به آنان مى‏دهد و سر از آب بيرون مى‏آورند، نيايش اى خدا بر زبان دارند، كه چه بسا حروف مزبور به آخر نرسيده مهلت پايان مى‏يابد، و نيايش نيمى بى‏زبان و نيم ديگر با حركت زبان ختم مى‏شود. آنان با چنين نيايشى، مسافت زمين و آسمان را در يك لحظه پيموده، يا نجاتى نصيبشان مى‏گردد و يا تلخى جان كندن را فراموش مى‏كنند. سراغ ناله‏ها و نيايش‏هاى آنان را كف‏هاى امواج خروشان دريا به مادران و همسران و فرزندان آنان كه در ساحل دريا در بر آن امواج چشم دوخته‏اند، مى‏آورند.
اينان نيز آخرين ناله‏ها و نيايش‏ها را كه نغمه تسليم به سرنوشت را دارد، با نسيم دريايى، بدرقه جان آن غرق‏شدگان مى‏فرستند. گمشدگان بيابان‏هاى بى‏كران كه غير از آسمان لاجوردين و قطعه‏هاى متراكم ابر و طنين بادهاى متراكم ياورى نمى‏بينند، اضطراب آنان را كسى به آرامش مبدل نمى‏سازد و كسى نوميدى آنان را تبديل به اميد نمى‏نمايد. آنان نيز پناهگاهى غير از نيايش نداشته و رو به سوى خالق بيابانها و آسمان بى‏كران نموده، تلخى غربت خود را فراموش مى‏كنند و شيرينى وطن را در ذائقه خود درمى‏يابند.
بيماران در شكنجه دردهاى جان‏گزا، از كارآيى هرگونه طبيب معالج، اميد خود را قطع مى‏كنند و ناله‏ها سر داده، تلاش‏ها مى‏كنند و براى بازگرداندن بهبودى خود به همه چيز پناه مى‏برند، تا آنگاه كه نور خدا بر دلهاى آنان درخشيدن گرفته و با گفتن آه، اى خداى مهربان، دست قدرت بر جان آنان كشيده شده و با آن بيمارى جان‏سوز مانند گل مى‏شكفند و زمزمه‏ها مى‏كنند كه:
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است 	  	به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست‏
سعدى
عزيزان بر بالين بيماران خود مى‏نشينند. بيمارى كه تنها ثمره زندگانى آنان بوده و با از دست دادن آن شكوفه با طراوت، بهار زندگانى خود را دستخوش خزان مى‏بينند و قطرات اشك چشمانشان بر رخساره زرد بيمار سرازير مى‏شود. بيمار هم‏چنان مشغول گلاويزى با عقاب تيزچنگال مرگ است و محبت و ناله آنان را جوابى نمى‏دهد.
آنان چشم‏هاى پر از اشك خود را به سوى بارگاه عنايت خداوندى خيره ساخته و با گفتن: اى خداى زندگى و مرگ، مهربان خداوندا، خود را تسليم مشيت او مى‏نمايند.
متفكران و نوابغ بزرگ كه شناخت انسان و جهان براى آنها با اهميت تلقى شده است، آنگاه كه به ناتوانى خود از درك اسرار هستى و عظمت آن پى مى‏برند، نيايشى با خداى خود دارند:
ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار1
خداوندا، اى پرورش‏دهنده ما، اى خداى بزرگ، به يقين مى‏دانيم كه اين جهان با عظمت را بيهوده نيافريدى و حكمتى بزرگ آن را به وجود آورده است. پاك و منزه هستى، پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.
گروه ديگرى را مى‏شناسيم كه نه براى برآوردن نيازمندى‏هاى مادى در زندگانى خود، بلكه براى اين كه موقعيت وجودى خود را كاملا تشخيص داده و از آن بهره‏مند گردند، رو به سوى او مى‏آورند و به درگاه با عظمتش نيايش مى‏كنند. اينان بزرگترين افراد انسانى هستند كه معناى نيايش را مى‏فهمند و حداكثر بهره‏بردارى را از آن مى‏نمايند.
از آن طرف، عده‏اى ديگر هستند كه نيايش سرتاپاى تفكرات، تخيلات، عمل و اراده آنان و تمامى اندوه و لذت‏هاى مادى‏شان را تحت‏الشعاع قرار داده است.
آنان اين زمزمه را سر مى‏دهند:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست 	  	عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست‏
سعدى
اينان نيايش را وسيله فرار از قانون علت و معلول و گريز از نظم و ترتيب در جهان هستى قرار نمى‏دهند و چون متوجه شده‏اند كه خداوند بزرگ، اين جهان با عظمت را براى كوشش و حركت و تلاش آفريده است، خود را از نظام هستى كنار نمى‏كشند و بهترين تلاش را براى زندگانى مادى و معنوى انجام داده، سرود شبانه روزى آنان اين است كه:
ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم 	  	موجيم كه آسودگى ما عدم ماست
اقبال لاهورى
مضامين دعاى آنان هميشه با جمله ذيل هماهنگ مى‏باشد:
و ان ليس للانسان الا ما سعى و ان سعيه سوف يُرى2
و هيچ چيز براى انسان به جز كوشش او وجود ندارد و او نتيجه كوشش خود را به طور حتم خواهد ديد.
باز، آنگاه كه به خود مى‏آيند، مى‏بينند كه تمام اجزا و روابط كالبد مادى و پديده‏هاى روانى آنها در تلاش دائمى هستند. همچنين، نوسان‏هاى درونى خود را كه به طور دائمى مشاهده مى‏كنند، براى آنان ثابت مى‏شود كه در زندگانى چيزى با اهميت‏تر از كوشش و فعاليت براى زندگانى مادى و روحى وجود ندارد. حتى آنان كه عمرى را با سكوت مى‏گذرانند، نيز با انديشه‏هاى درونى خود در حقيقت‏جويى ـ به شرط آن كه دور خود طواف نكنند ـ در حال نيايش به سر مى‏برند:
بر لبش قفل است و در دل رازها عارفان كه جام حق نوشيده‏اند هر كه را اسرار حق آموختند 	  	لب خموش و دل پر از آوازها رازها دانسته و پوشيده‏اند مهر كردند و لبانش دوختند
مولوى
بايد در اين مورد توجه داشته باشيم به اين كه ناتوانى از اظهار اسرار نهايى، غير از نيايش قلبى و نيايش لفظى است كه قابل ابراز است و براى تاكيد آگاهى به معناى دعا، بايد با تلفظ ابراز گردد.
نيايش صورت ديگرى هم دارد كه نياز به آگاه ساختن نيايشگر دارد. اين گونه نيايش عبارت است از:
انديشه‏هايى كه در مغز آدمى به گرداب افتاده، ولى در عين حال راهى را به سوى رهايى از آن پيچيدگى مى‏جويد.
مغزهايى كز پريبشانى به خود پيچيده‏اند 	  	گردباد دامن پاك بيابان تواند
صائب تبريزى
گاهى ديگر، مغز آدمى از فعاليت نتيجه‏بخش مى‏ايستد و مجهولى كه براى حل آن مى‏كوشد، هم چنان به تحريك خود ادامه مى‏دهد.
در اين مورد، هيچ چاره‏اى جز ذكرى كه بتواند مغز آدمى را به فعاليت منتج وادارد، وجود ندارد.
اين قدر گفتيم، باقى فكر كن ذكر آرد فكر را در اهتزاز 	  	فكر گر راكد بود، رو ذكر كن‏ ذكر را خورشيد اين افسرده ساز
مولوى
پس، نيايش براى انسان‏ها هدف‏هاى متعددى را در بر دارد:
1 ـ اين كه: خداوندا، من براى تكامل مادى و معنوى در اين دوران زندگى آماده شده‏ام؛ براى من آگاهى عطا فرما تا بتوانم علل محاسبه نشده را كه از هر سو به طرف من سرازير مى‏گردند به حساب درآورده و هر چه بيشتر بتوانم موانع