يايش است كه در چگونگى تماس ما با جهان خارجى تغييرى وارد مى‏سازد.
چنان كه گفتيم، عده‏اى از گروه تكامل‏يافته انسان‏ها، نيايش را فقط براى برقرارى رابطه ميان خود و خداوند انجام مى‏دهند. بلكه اصلا سعادت و شقاوت ابدى هم براى آنان مطرح نيست، چنان كه رئيس الموحدين على بن ابى‏طالب عليهماالسلام مى‏گويد: نه طمع بهشت و نه ترس از دوزخ او را براى نيايش وادار مى‏كند، بلكه مقتضاى بندگى و عظمت خدايى خداوند است كه او را وادار به ايجاد ارتباط مى‏نمايد.
در موقع اين گونه نيايش عالى، انسان به بى‏نهايت بودن خود ـ به بى‏نهايت بودن استعداد و فعاليت روانى خود ـ پى مى‏برد و در ارتباط با بى‏نهايت، بهترين لحظات وجود خود را احساس مى‏كند. از اين جا، معلوم مى‏شود كه آن دسته از نيايش‏ها كه به استحابت نمى‏رسد، نمى‏تواند دليل بيهوده بودن نيايش بوده باشد، زيرا علاوه بر مطلب مذكور، بايد در نظر گرفت كه خود كرنش و استمداد و تقاضاى مطلوب از بارگاه خداوندى براى آن حالت روانى كه انسان را به بى‏نهايت سوق مى‏دهد، نوعى از كمال است.
جلال‏الدين رومى، درباره عدم استجابت بعضى از نيايش‏ها، مثل زير را مى‏آورد كه، شخصى مدتى دعا كرد و الله الله گفت و دعايش مستجاب نگشت. در نتيجه، نيايش را ترك كرد و حضرت خضر عليه‏السلام را در خواب ديد:
گفت: هين از ذكر چون وامانده‏اى؟ گفت: لبيكم نمى‏آيد جواب گفت خضرش كه خدا اين گفت به من بلكه آن الله تو لبيك ماست نى تو را در كار من آورده‏ام؟ حيله‏ها و چاره‏جويى‏هاى تو درد عشق تو، كمند لطف ماست 	  	چه پشيمانى از آن كش خوانده‏اى؟ زان هم ترسم كه باشم رد باب‏ كه برو با او بگو اى ممتحن وان نياز و درد و سوزت پيك ماست نه كه من مشغول ذكرت كرده‏ام؟ پيك ما بوده گشاده پاى تو زير هر يارب تو، لبيك‏هاست
مولوى
صاحب‏نظرى، نيايش به معناى عمومى را به طريق زير توصيف مى‏كند:
نماز، نماز مى‏گذارند. براى كه؟ براى خدا. نماز گزاردن براى خدا، معنى اين كلمه چيست؟ آيا خارج از ما يك لايتناهى وجود دارد؟ آيا اين لايتناهى يك امر پايدار و لايزال است؟
[آرى] و چون لا يتناهى است. ضرورت ذاتى اوست. و اگر شامل ماده نمى‏بود به همان‏جا محدود مى‏شد و چون لا يتناهى است بالضروره ذى‏شعور است و اگر فاقد شعور مى‏بود به همان‏جا پايان مى‏يافت.
در صورتى كه ما نمى‏توانيم چيزى جز تصور موجوديت به خود نسبت دهيم. آيا اين لا يتناهى در ما تصور جوهر و ذات را به وجود مى‏آورد؟ به عبارت ديگر، آيا او همان وجود مطلق نيست كه ما وابسته اوييم؟ در آن حال هم كه يك لايتناهى خارج از ما وجود دارد، آيا يك لايتناهى نيز در خود ما نيست؟
اين لايتناهى‏ها! چه جمع موحش! يكى‏شان فوق ديگرى قرار نمى‏گيرد؟ آيا لا يتناهاى دوم ـ به اصطلاح ـ زير دست نخستين نيست؟ آيا آيينه آن، پرتو آن، انعكاس آن و لجه متحدالمركز با يك لجه ديگر نيست؟ آيا اين لايتناهى‏هاى ثانوى نيز ذى‏شعور است؟ آيا فكر مى‏كند؟ آيا دوست مى‏دارد؟ آيا مى‏خواهد؟ اگر هر دو لايتناهى ذى‏شعورند، پس هر يك از آن دو، اصلى براى خواستن دارد و يك من در لايتناهاى بالا هست، هم‏چنان كه يك من در لايتناهاى پايين وجود دارد، من پايينى جان است، من بالايى خداست.
در صفحه 672 چاپ نهم از كتاب بينوايان ويكتور هوگو مى‏خوانيم:
لايتناهاى پايين را با نيروى تفكر با لايتناهاى بالا در تماس نهادن، نماز ناميده مى‏شود.
پس از اين جملات گويا، هوگو هم‏مكتبان مترلينگ را مخاطب ساخته و چنين مى‏گويد:
چيزى را از روح انسانى باز نگيريم، حذف بد است، بايد اصلاح كرد و تغيير شكل داد.
آرى، نبايد از روح انسانى، حس گرايش به خدا را حذف كنيم. اگر ما در اصلاح اين حس و چگونگى بهره‏بردارى از آن تلاش كنيم، گام مثبتى را در راه نمودار ساختن ايده‏آل برداشته‏ايم.
منفى‏گويى خيلى آسان است. واقعيات را براى مردم عادى مشتبه ساختن، به تلاش فكرى زيادى نياز ندارد. عظمت شخصيت يك متفكر در آن است كه بياموزد. علم و فلسفه را فراگيرد و به آن قناعت نورزد كه مطالبى را به طور نسبى مى‏داند و به آن دلخوش نكند كه شهرت بى‏اساسى نام او را در كتاب‏ها و مجلات به رخ مردم بى‏خبر از علم و فلسفه و عرفان بكشد.
بكوشيم براى زندگانى بشرى هدفى نشان بدهيم. همگى مساعى خود را در راه اثبات ايده‏آل به زندگانى بشرى به كار بيندازيم.
تاريخ طولانى انسانى و ملاحظه وضع روانى آنها، حذف گرايش و نيايش به خدا را جدا تكذيب مى‏كند.
آدميان از هر صنف و طبقه‏اى كه بوده باشند، كاملا احساس كرده‏اند كه خور و خواب و شهوت چند روز گذران، تشنگى روانى آنان را به كمال و ايده‏آل زندگانى اشباع نمى‏نمايد.
در نامه‏اى كه مايزر به يكى از دوستان خود نوشته است، مى‏گويد:
بسيار خوشحالم كه عقيده مرا درباره دعا پرسيده‏اند، زيرا كه من در اين موضوع عقيده محكم و ترديدناپذير دارم.
نخست ببينيم واقعيات در اين موضوع كدامند؟ در پيرامون ما جهان معنوى وجود دارد كه ارتباط بسيار نزديكى با جهان مادى دارد. از اولى، يعنى جهان معنوى، نيرويى فيضان دارد كه دومى يعنى عالم ماده را نگه‏داى مى‏كند، و اين هما ننيرويى است كه روح ما را زنده نگه مى‏دارد. معنويات، از آن جا برقرار است كه سياله‏اى لاينقطع از اين نيرو در ما وارد مى‏شود. شدت اين سياله معنوى مدام متغير است. درست مانند نيرويى غذايى و مادى كه در بدن ما وارد مى‏شود، متغير است.
اما عقيده ويليام جيمز؛ در كتاب دين و روان [ترجمه انواعى از تجربه‏هاى دينى [ صفحه 157 چنين مى‏گويد:
اگر چه من نمى‏توانم عقيده مردم عادى مسيحى را بپذيرم و يا الوهيتى را كه دانشمندان طريقه اسكولاستيك در قرون وسطى دفاع مى‏كردند، قبول كنم. اما خود را جزء فلاسفه ماوراء الطبيعه خشن مى‏دانم. در حقيقت، من معتقدم كه در اثر ارتباط با عالم غيب، نيروى جديدى در اين ارتباط حاصل شده و حوادثى نو را باعث مى‏گردد. دسته فلاسفه ظريف به نظر من بسيار زود تسليم حكمفرمايى طبيعت شده‏اند؛ اين فلسفه امور طبيعى را دربست و بدون اين كه درباره ارزش آن رسيدگى كند، قبول مى‏نمايد.
مجددا مؤلف در همان كتاب در صفحه 204 مى‏گويد:
... آدمى در اين حال حس مى‏كند كه نيرويى وارد بدن او مى‏شود؛ درست مثل اين كه در آفتاب مى‏نشينيم گرمى آن را احساس مى‏كنيم. از اين نيرو مى‏توان به طور موثر استفاده كرد.
عينا مانند اين كه از اشعه خورشيد براى آتش زدن قطعه چوبى از ذره‏بين استفاده مى‏كنيم.
خداوند مهربان، با عنايات بى‏چونش گام‏هاى ما را به عرفات رسانده است.
اين‏جا عرفات است. آخرين ساعات روز عرفه است. نقطه‏اى از زمين به نام صحراى عرفات در مقابل ميلياردها كهكشان و ستارگان بى حد و بى‏شمار گسترده شده است؛ آفتاب آخرين اشعه خود را بر كوه‏ها و تپه‏ها و ماهورها و دشت سوزان عرفات مى‏افشاند. در چنين فضايى، صداها و ناله‏هاى گوناگونى تا دورترين كرات و فضاها طنين مى‏اندازد. صفحه جام جهان‏نماى 