انند حضور امام (ع ) در مكّه مكرمه ، پس ازنـپـذيـرفـتـن بـيعت ، دشوار نبود؛ زيرا پسر زبير از همان آغاز نيتكـرده بـود كـه مكه مكرمه را پايگاهى براى شورش بر ضد بنىامـيـه و در صورت پيروزى ، مركز ادارى ديگر شهرها قرار دهد. ازاين رو بسيار نيازمند بود كه مكه از هر رقيبى خالى باشد و از هرمزاحمى پاك گردد. به ويژه آنكه آن رقيب و مزاحم كسى باشد كهبـا وجـود او، مـردم هـيـچ توجهى به عبدالله بن زبير نكنند و او راچيزى به حساب نياورند؛ و تا هنگامى كه اين شخصيت والا در شهرحضور دارد، حضور يا غياب او براى آنها تفاوتى نداشته باشد!
با حضور امام حسين در مكه ، زمين با همه فراخى اش بر پسر زبيرتنگ بود و چنان گلويش را مى فشرد كه گويى به آسمان بالا مىرود. ولى از روى نـاچارى طى اين مدت با تظاهر به آرامش و صبرسـاخـتـگـى ، مـدارا مى كرد و كينه و رشك و نيات خود را به سختىپنهان مى ساخت .
در تاريخ آمده است : ((اين موضوع براى پسر زبير بسيار گرانمى آمد، چرا كه اميدوار بود مردم مكه با او بيعت كنند. هنگامى كه [امام] حـسـيـن (ع ) بـه مـكـه رفـت بـسـيار ناراحت شد. ولى سخن دلش رابراى آن حضرت آشكار نمى كرد و به جاى آن ، به نزد آن حضرتمى رفت و در نماز وى شركت مى جست . درحضور آن حضرت مى نشستو بـه سـخـنانش ‍ گوش فرا مى داد. او به خوبى مى دانست كه باوجـود حسين بن على در مكه ، هيچ يك از مردم شهر با او بيعت نخواهدكـرد؛ زيـرا حـسـيـن نزد آنها منزلتى بزرگ تر از ابن زبير داشت.))(481)
((امـا ابـن زبير پيوسته ملازم مصلاى خويش در نزديك كعبه بود ودر طـول ايـن مـدت هـمراه ديگر مردم نزد حسين مى رفت . با وجود امامحسين (ع ) توان عملى ساختن هيچ يك از اهداف خويش را نداشت . زيرامـى دانـسـت كـه مـردم ، امـام را بـزرگ مـى شمارند و بر وى مقدم مىدارنـد... بـلكـه مـردم بـه حـسـيـن تـمايل (قلبى ) داشتند؛ زيرا او،آقـايـى بـزرگ و فرزند دختر رسول خدا(ص ) بود؛ و آن روز هيچكـس در روى زمـيـن بـه پاى حسين نمى رسيد و با او برابرى نمىكرد...))(482)
بنابر اين همه همت و نهايتِ آرزوى پسر زبير اين بود كه امام حسيناز مـكـه بـيـرون رود تـا صحنه براى او خالى شود. ابن زبير مىپنداشت كه نيّت و اراده او بر امام و ديگر بزرگان و سرشناسانامـت پـوشـيـده اسـت . ولى كـار او آشـكـارتـر از آن بـود كـه بـراىمثال بر هوشمندانى چون ابن عباس پوشيده بماند، تا چه رسد بهامام (ع )!
طـبـرى نقل مى كند كه ـ پس از رفتن ابن عباس از نزد امام (ع ) ـ ابنزبـيـر نزد امام حسين (ع ) آمد و ساعتى با وى گفت و گو كرد. سپسگـفـت : نـمـى دانـم چرا مردم ما را رها كرده اند و از ما دست برداشتهانـد؛ و حال آنكه فرزندان مهاجران و اولى الامر، ما هستيم و نه آنها!به من بگو كه مى خواهى چه كنى ؟
امام حسين (ع ) فرمود: به خدا سوگند من با خود عهد كرده ام كه بهكـوفـه بـروم . شـيـعـيان من و اشراف و بزرگان شهر به من نامهنوشته اند؛ و من از خداوند طلب خير مى كنم .
ابن زبير گفت : اگر من شيعيانى چون شيعيان تو مى داشتم ، از آنشهر چشم نمى پوشيدم ! سپس از بيم آنكه مبادا متهم شود گفت : اماچـنـانچه شما در حجاز بمانى و در همين جا اين كار را اداره كنى ، انشـاءالله با تو مخالفتى نخواهد شد! آنگاه برخاست و از نزد امام(ع ) رفت .
بـعـد از رفـتـن او، امام حسين (ع ) فرمود: نزد اين مرد، در دنيا چيزىمحبوب تر از خروج من از حجاز نيست . او فهميده است كه با وجود منكـارى از وى برنمى آيد و مردم او را با من برابر نمى دانند ازاينرو دوسـت دارد كـه من از شهر خارج شوم تا صحنه براى وى خالىگردد.(483)
ابـن عـساكر از معمر از مردى نقل مى كند كه او از امام حسين (ع ) شنيدكـه بـه ابـن زبـيـر مـى گـويـد: بـه مـن خـبـر رسـيـده اسـت كـهچـهـل هـزار تن از مردم كوفه ـ يا عراق ـ با من بيعت كرده و سوگندطلاق و عتاق خورده اند.
آنـگـاه عـبـدالله زبـير گفت : ((آيا نزد مردمى مى روى كه پدرت راكشتند و برادرت را بيرون راندند!؟)).(484)
هـمـچـنـيـن طـبـرى از عـبـدالله بـن سـليـم و مـذرى بـنمشمعل ، هر دو از قبيله بنى اسد،
نـقـل مـى كـند كه آن دو در روز ترويه ، امام حسين (ع ) و عبدالله بنزبـيـر را ديـدنـد كـه هـنـگام بالا آمدن آفتاب ميان حجر و درب كعبهايـسـتـاده بـودنـد؛ و شـنـيدند كه ابن زبير به امام (ع ) مى گويد:((اگر مى خواهى در اين شهر بمان و حكومت را به دست گير ما نيزتو را كمك و پشتيبانى مى كنيم . و برايت خيرخواهى و با تو بيعتمى كنيم .
حسين (ع ) به او فرمود: پدرم برايم حديث كرد كه قوچى حرمت حرمرا مى شكند و من دوست نمى دارم كه آن قوچ باشم !
ابـن زبير گفت : اگر [هم ] مى خواهى ، در اين شهر بمان و مرا بهحـكـمـرانـى بـرگـزين ، كه در آن صورت از تو فرمانبردارى مىشود و كسى از تو سر نخواهد پيچيد!
فرمود: اين را نيز نمى خواهم !))(485)
دينورى در اين باره مى نويسد: ((پس از آنكه خبر كارى كه حسين درپـيـش گـرفـتـه اسـت به عبدالله زبير رسيد، نزد امام آمد و گفت :چـنـانـچه در اين حرم بمانى و پيك هايت را روانه شهرها كنى و بهشـيعيانت در عراق بنويسى كه نزد تو بيايند، نيرومند مى شوى وكـارگـزاران يـزيـد را از ايـن شـهـر بـيـرون مـى رانى . من نيز درصـورتـى كـه پيشنهاد مرا بپذيرى و در حرم خواهان حكومت شوى ،بـه شـمـا وعـده كـمـك و پـشـتـيـبـانـى مـى دهـم . زيـرا ايـن شـهـرمـحـل اجـتـماع مردم همه شهرها و محل ورود ساكنان همه نقاط است . بهخـواسـت خـداونـد هـيـچ يـك از خـواسـتـه هايت را از دست نخواهى داد واميدوارم به همه آنها برسى !))(486)
در روايـت ديـگـرى از ابـى مـخـنـف ، از ابـى سـعـيـدعـقـيـصـا،(487) از بـرخـى يـاران وىنـقـل شـده اسـت كـه گفت : ((شنيدم كه حسين بن على (ع )، در مكه باعـبـدالله زبير ايستاده بود. پسر زبير گفت : اى پسر فاطمه نزدمن بيا! امام (ع ) به سخنان او گوش فرا داد، سپس با يكديگر بهآهستگى صحبت كردند [به طورى كه ما نمى شنيديم .] سپس امام بهما نگاه كرد و گفت : آيا مى دانيد پسر زبير چه مى گويد؟ گفتيم :خدا ما را فدايت گرداند، نمى دانيم !
فرمود: مى گويد در اين مسجد بمان ، من مردم را برايت جمع مى كنم! آنـگـاه حـسـيـن (ع ) فـرمـود: ((بـه خـدا سوگند، اگر در يك وجبىبـيـرون حـرم كشته شوم نزد من محبوب تر از آن است كه در يك وجبدرونـش كـشـتـه شوم . به خدا سوگند اگر در لانه جنبنده اى از اينجـنـبـندگان خزيده باشم ، مرا بيرون خواهند آورد تا نيّت خويش رانـسـبـت بـه مـن عـملى سازند. به خدا سوگند بر من ستم روا خواهندداشـت ، هـمـان گـونـه كـه يـهـود بـر روز شـنـبـه سـتـم رواداشتند!))(488)
امـا ابـن قـولويـه (ره )؛ وى در سـنـدى بـهنـقـل از سعيد عقيصا گويد: ((حسين بن على (ع ) و عبدالله زبير بايكديگر خلوت كرده و آهسته سرگرم گفت و گو بودند. آنگاه حسين(ع ) رو بـه مـا كـرد و گـفـت : او بـه مـن مـى گويد كه كبوترى ازكـبوتران حرم باشم ، ولى من چنانچه كشته شوم در حالى كه ميانمـن و حـرم دو وجـب فـاصـله باشد، دوست تر مى دارم تا آنكه در يكوجـبـى آن كشت