 نعمت با عظمت‏تر از آن را مى‏توان تصور كرد كه در بخشيدن نعمت وجود و فيض عظيم عبوديت و قرار دادن در مسير حركت به بارگاه كبريايى‏ات، آگاهى از جريان قانون زندگى در اين دنيا و اختيار در پذيرش آن را به ما ندادى كه از دشوارى و سنگلاخ بودن راه زندگى بهراسيم و از ورود به اين دنيا امتناع بورزيم.8
14 ـ ثم اخرجتنى للذى سبق لى من الهدى الى الدنيا تآمّا سويّا و حفظتنى فى المهد طفلا صبيّا و رزقتنى من الغذاء لبنا مريّا و عطفت علىّ قلوب الحواضن و كفّلتنى الامّهات الرّواحم و كلأتنى من طوارق الجانّ‏و سلّمتنى من الزّيادة و النّقصان فتعاليت يا رحيم‏يارحمن
سپس اى آفريننده مهربان من، مرا از نهانخانه رحم مادر در مجراى مشيت سابقه از هدايت، به اين دنيا بيرون آوردى با آفرينش كامل و زيبا.
آنگاه در گهواره با حفظ و حراست تو، دوران كودكى را سپرى نمودم و از شير گواراى مادرم، غذا عنايتم كردى. از عواطف دل‏هاى پرستاران و دايه‏ها بهره‏ورم ساختى. مادران مهربان را براى كفالتم وادار نمودى و از آسيب اجنه و شياطين محفوظم داشتى و از هرگونه زيادى و نقص مصونم فرمودى. رحمن و رحيما، در هر حال، بلندترين مقام وجود از آن توست.
در جريان قانون هستى، گذارم به نهان‏خانه ارحام افتاد و براى وصول به هدايت، به پيشگاه تو كه مقصد اعلاى حركت به اين دنيا بود، با خلقت كامل گام به اين گذرگاه نهادم. همان‏گونه كه قانون با عظمت خلقت، شيرى بس گوارا در پستان مادرم آماده مى‏كرد، گهواره‏اى هم با دست مادر و پدر تهيه مى‏شد كه با حركت دادن آن، به خواب شيرين بروم.
خداوندا، چگونه سپاس لبخندها و نگاه‏هاى مادر و ديگر دايه‏ها و پرستاران را كه ريشه‏هاى احساسات عالى و عواطف و محبت را در دل من آبيارى مى‏كرد، به جاى بياورم! در صورتى كه سپاس، وسيله قدردانى از آن لبخندها و نگاه‏ها و ديگر نمودهاى عواطف است كه دل و جان مرا براى حيات با معنى آماده نموده كه خود نعمت بزرگى است.
خدايا، زندگى مرا از ميان سنگلاخ‏ها و راه‏هاى پرفراز و نشيب عالم طبيعت و از جنگل حوادث ويرانگر و موجودات زيان‏بار عبور دادى تا توانستم بدون اختلال در نظم وجودم به حياتم ادامه بدهم.
دادگرا، هر چه در آغاز و حركت و تحولات قانونى حياتم مى‏نگرم، جز آثار عظمت و حكمت و فياضيت مقام اعلاى ربوبى تو، چيزى نمى‏بينم. مى‏خواهم سپاس اين همه الطاف و مراحم ربانى تو را به جاى بياورم. اما از احساس ناتوانى، غبارى از شرم سراسر درونم را احاطه مى‏نمايد و در اين حال اگر كلمه‏اى براى شكرگزارى بر زبانم بياورم، همان كلمه، بى‏درنگ در مقابل احساس خجلت درونى‏ام، همچون پرنده‏اى ظريف و زيبا، بال براى پرواز مى‏گشايد و راه خود را پيش مى‏گيرد.
15 ـ حتى اذا استهللت ناطقا بالكلام.
تا آنگاه كه زبان براى سخن گفتن آغاز كردم.
حروف گسيخته، گاه و بيگاه از دهان كوچكم بيرون مى‏جست. امواجى از عواطف و احساسات پاك را كه از نغمه اصلى وجود سرمى‏كشيد، به وجود مى‏آورد و فضاى آشيانه‏ام را با نكهت بهشتى عطرآگين مى‏ساخت. به تدريج و با افاضه قدرت بيشتر براى توضيح خواسته‏ها و اميال درونى‏ام، توانايى تركيب حروف را براى آشكار ساختن مقاصد كودكانه ابتدائى‏ام به وسيله الفاظ، عنايتم فرمودى. از اين مرحله، ارتباط من و استعدادها و نيازهاى زندگى ام با طبيعت و انسان‏هاى پيرامونم آغاز گشت.
هرچه زندگانى‏ام پيش مى‏رفت، هم از آن نعمت‏ها كه براى به فعليت رسيدن استعدادهاى گوناگونم عطا فرمودى برخوردار مى‏شدم و هم از آن الطاف بى‏پايان تو كه براى بهره‏ورى از استعدادهاى شكفته، نصيبم مى‏ساختى.
16 ـ اتممت علىّ سوابغ الاءنعام و ربّيتنى زائدا فى كل عام حتى اذا اكتملت فطرتى و اعتدلت مرّتى اوجبت علىّ حجتك بان الهمتنى معرفتك و روّعتنى بعجائب حكمتك و ايقظتنى لما ذرأت فى سمآئك وارضك من بدائع خلقك و نبّهتنى لشكرك و ذكرك واوجبت‏علىّ طاعتك و عبادتك و فهمتنى ما جاءت به رسلك و يسرت لى تقبل مرضاتك و مننت علىّ فى جميع ذلك بعونك و لطفك.
افاضات ذاتى تو اى فياض مطلق، هم‏چنان ادامه داشت تا خلقت اصلى‏ام تكميل و نيروهاى جسم و جانم اعتدال خود را يافت. از اين هنگام بود كه براى انتخاب طرق حيات طيبه [حيات معقول قابل‏استناد به مقام ربوبى تو]، با دليل و حجت روشنگر، الزامم فرمودى تا در كج‏راهه‏هاى هوى و هوس و نادانى‏هاى ظلمانى، سر در گم نگردم و معرفت خود را به من الهام و با مشاهده حكمت‏هاى خويش مرا شگفت‏زده و مدهوشم فرمودى و به احساس مخلوقات با عظمتى كه در آسمان و زمين به وجود آورده‏اى وادارم ساختى. با اين آمادگى‏ها و توانايى‏ها كه عقل از دركش عاجز و زبان از بيانش قاصر است، به لزوم سپاس و ذكر مقام اقدست، آگاهم فرمودى.
اى خداى عزيزم! تويى كه براى نايل ساختن من به هدف اعلاى زندگانى‏ام، اطاعت و عبادت را براى من مقرر ساختى و آنچه را كه پيامبران تو براى تكامل ما آورده‏اند، تفهيم نموده و پذيرش عوامل رضايت را تسهيل فرمودى.
آيا به راستى، اين ذكر و سپاس و اطاعت و عبادت و حتى اين دريافت از وجود و صفات اقدس ربوبى، ساخته اين خاك بى‏مقدار و اين ماده ناچيز و طبيعت ناتوان ماست؟ نه، سوگند به خدا:
دمدمه‏ى اين ناى از دم‏هاى اوست ليك داند هر كه او را منظر است يا رب اين بخشش نه حد كار ماست دست‏گير از دست ما، ما را بخر باز خر ما را از اين نفس پليد از چو ما بيچارگان، اين بند سخت اين چنين قفل گران را اى ودود ما ز زخود سوى تو گردانيم سر با چنين نزديكيى دوريم دور اين دعا هم بخشش و تعليم توست در ميان خون و روده فهم و عقل! از دوپاره پيه، اين نور روان گوشت پاره كه زبان آمد ازو اى دعا از تو اجابت هم ز تو 	  	هاى و هوى روح از هيهاى اوست‏ كاين فغان اين سرى هم زان سر است‏ لطف تو لطف خفى را خود سزاست‏ پرده را بردار و پرده ما مدر كاردش تا استخوان ما رسيد كه گشايد جز تو، اى سلطان بخت؟ كه تواند جز تو كه فضل تو گشود؟ چون تو از مايى به ما نزديكتر در چنين تاريكيى بفرست نور ورنه در گلخن گلستان از چه رست‏ جز ز اكرام تو نتوان كرد نقل موج نورش مى‏رود بر آسمان‏ مى‏رود سيلاب حكمت جو به جو ايمنى از تو مهابت هم ز تو
مولوى
17 ـ ثم اذ خلقتنى من خير الثّرى لم ترض لى يا الهى نعمة دون اخرى و رزقتنى من انواع المعاش و صنوف الرّياش بمنّك العظيم الاعظم على ّ و احسانك القديم الى حتى اذا اتممت علىّ جميع النعم وصرفت عنّى كل النقم لم يمنعك جهلى و جرأتى عليك ان دللتنى الى ما يقرّبنى‏اليك و وفّقتنى لما يزلفنى لديك فان دعوتك اجبتنى و ان سئلتك اعطيتنى و ان اطعتك شكرتنى و ان شكرتك زدتنى كل‏ذلك اكمال لانعمك على ّ و احسانك الىّ.
سپس اى يگانه خالق احسانگر من، كفايت به آن نفرمودى كه مرا از بهترين خاك آفريدى، بلكه در طول هستى من، نعمت‏ها انعامم فرمودى و با منت بزرگ و بزرگترت و با احسان اعظم و قديمت، با بى‏نيازى مطلق خود، فوق سودجويى‏ها و معامله‏گريهاى نيازمندان