، از معيشت گونه‏گون و اصناف وسايل و ابزار زندگى در روى زمين برخوردارم ساختى، تا آنگاه كه همه نعمت‏ها را براى من اتمام نموده و هرگونه ناگوارى‏ها را از من برگردانيدى.
مهربان خداوندا، آن همه جهل و جرأتى كه از روى نادانى به تو روا داشتم، از آن چه كه مرا به پيشگاهت نزديك نمايد، جلوگيرى نكرد و از حضور در بارگاه تقرب به تو مانع نگشت، بلكه، هرگاه تو را خواندم اجابتم كردى؛ مسألت نمودم، عطايم فرمودى؛ اطاعتت كردم، پاداشم دادى؛ شكرگزارى كردم، بر كرامتت افزودى؛ همه اين‏ها از روى اكمال نعمت‏ها و احسان خداوندى تو براى من است.
18 ـ فسبحانك سبحانك من مبدى‏ء معيد حميد مجيد و تقدست اسماؤك و عظمت الآئك فاىّ نعمك يا الهى احصى عددا و ذكرا ام اىّ عطاياك اقوم بها شكرا و هى يا رب اكثر من ان يحصيها العآدّون او يبلغ علما بها الحافظون.
پاكا، منزه پروردگارا، تويى به وجودآورنده كائنات و برگرداننده آنها پس از برچيده شدن از عرصه هستى.
ذات و صفاتت شايسته حمد و ثنا و مجد و عظمتت فوق تصور ما. نام‏هايت مقدس و نعمت‏هايت بزرگ.
حال، بار الها كدامين نعمت‏هايت را به شمارش و بيان درآورم، يا به سپاس‏گويى كدامين عطاهاى تو قيام كنم، با اين كه آن نعمت‏ها و عطاها بيش از آن است كه شمارندگان از عهده محاسبه آنها بر آيند و حافظان، توانايى علم به آنها را داشته باشند.
با اين حال، كه نعمت‏ها و الطاف خداوندى، ما بندگان را از هر سو در بر گرفته و ما را در خود غوطه‏ور ساخته است، توجهى به عظمت و ضرورت ارتباط آنها با ابعاد مادى و معنوى خود نداريم. چنين بى‏خيالى و مسامحه از ما بردگان خور و خواب و خشم و شهوت و طرف و عيش و عشرت هيچ بعيد نيست و اين چشم‏پوشى از الطاف عاليه ربانى از مثل ما كه از دو قلمرو ملكوت آفاق و انفس جز لذايذ حيوانى چيزى را نمى‏بينيم و نمى‏خواهيم، شگفت‏آور نيست. تا معناى با عظمت عالم هستى و تا حقيقت گوهر انسانى كه در درون ما و عالى‏ترين ميوه و محصول كارگاه بزرگ وجود است، براى ما دريافت نشده است، اگر همه كائنات و چند برابر آن را با يك زندگى ابدى در اختيار ما بگذارند، باز به قول مولوى، ما گاوان علف‏خوار كه ضمنان افعى يكديگر هم هستيم، نه نعمتى خواهيم شناخت و نه استفاده از آن‏ها را وسيله حركت تكاملى خود قرار خواهيم داد، زيرا ما علف مى‏خواهيم و نيش زدن به ديگران.
بياييد سخنى هم فوق اين همه سر و صداها و آوازهاى بى‏سر و ته بشنويم.
اين سخن خداى ماست:
أم تحسب أنّ أكثرهم يسمعون أو يعقلون اءن هم الا كالانعام بل هم أضلّ سبيلا.9
آيا گمان مى‏كنى اكثريت آنان مى‏شنوند يا تعقل مى‏كنند، آنان جز حيوانات چيزى ديگر نيستند بلكه آنان گمراه‏تر از جانورانند.
از يك بنده خدا هم بشنويد:
اى بسا كس رفته تا شام و عراق وى بسا كس رفته تا هند و هرى وى بسا كس رفته تركستان و چين طالب هر چيز اى يار رشيد چون ندارد مدركى جز رنگ و بو گاو در بغداد آيد ناگهان از همه عيش و خويش‏ها و مزه كه بود افتاده در ره يا حشيش خشك بر ميخ طبيعت چون قديد وان فضاى خرق اسباب و علل هر زمان مبدل شود چون نقش جان گر بود فردوس و انوار بهشت 	  	او نديده هيچ جز كفر و نفاق‏ او نديده جز مگر بيع و شرى‏ او نديده جز مكر و كمين‏ جز همان چيزى كه مى‏جويد نديد جمله اقليم‏ها را گو بجو بگذرد از اين سران تا آن سران‏ او نبيند غير پوست خربزه‏ لايق سيران گاوى يا خريش بسته اسباب و جانش لا يزيد هست ارض الله اى صدر اجل نو به نو بيند جهانى در عيان چون فسرده يك صفت شد، گشت زشت‏

19 ـ ثم ما صرفت و درأت عنى اللهم من الضرّ و الضرّاء اكثر مما ظهر لى من العافية و السراء و انا اشهد يا الهى بحقيقة ايمانى و عقد عزمات يقينى و خالص صريح توحيدى و باطن مكنون ضميرى و علائق‏مجارى نور بصرى و اسارير صفحة جبينى و خرق مسارب نفسى و خذاريف مارنعرنينى و مسارب سماخ سمعى و ما ضمّت و اطبقت عليه شفتاى و حركات لفظ لسانى و مغرزحنك فمى و فكّى ومنابت اضراسى و مساع مطعمى و مشربى و حمالة امّ رأسى و بلوع فارغ حبائل عنقى و ما اشتمل
عليه‏تامور صدرى و حمائل حبل و تينى و نياط حجاب قلبى و افلاذ حواشى كبدى و ما حوته شراسيف‏اضلاعى و حقاق مفاصلى و قبض عواملى و اطراف اناملى و لحمى و دمى و شعرى و بشرى و عصبى وقصبى و عظامى و مخّى و عروقى و جميع جوارحى و ما انتسج على ذلك ايام رضاعى ومااقلت الارض منى و نومى و يقظتى و سكونى و حركات ركوعى و سجودى ان لو حاولت و اجتهدت مدى الاعصار والاحقاب لو عمّرتها ان اؤدّى شكر واحدة من انعمك ما استطعت ذلك.
بار الها، وانگهى آن ضررها و زيان‏ها را كه از من برگردانيدى، بيش از آن عافيت و نعمت‏هايى است كه به من عنايت فرمودى.
و اى خداى من! با حقيقت ايمانم گواهى مى‏دهم و با عهد استوار و محكم قاطعيت‏هاى يقينى كه دارم و با خلوص توحيد صريحى كه در دلم موجود است و با اعماق پنهانى درونم و رشته‏هاى مجارى نور چشمم و خطوط نقش پيشانى‏ام و با شكاف راه‏هاى تنفسم و نرمه تيغه بينى‏ام و طرق امواج صداها به سماخ و استخوان گوشم و با آن چه كه لب‏هايم آن را در بر و در هنگام روى هم نهاده شدن ميان خود دارد، و با حركات لفظى زبانم و محل پيوست فك بالا و فك پايينم و رستنگاه دندانهايم و عامل چشيدن خوراكى‏ها و آشاميدنى‏هايم، با عامل حمل [فعاليت يا استخوان [حافظ مغز سرم و لوله فرو دادن غذا و آشاميدنى‏ها در درون چنبره گردنم و با آنچه كه درون سينه‏ام در بر گرفته است و حمايل [بند [رگ گردنم و آويزه پرده قلبم و با قطعه‏هاى اطراف كبدم و آنچه كه خميدگى دنده‏هايم در بر گرفته و گودى بندهاى مفصل‏ها و قبض عوامل فعال درونم و بند انگشتان و گوشت و خون و مو و ظاهر پوست و اعصاب و نى و استخوان‏ها و مغز و رگ‏ها و همه اعضايم و با آنچه كه در دوران شيرخوارگى در بدنم بافته شده است و با آنچه كه زمين از من بر خود حمل نموده است و با خواب و بيدارى و سكون و حركات و [كوع و سجود]، آرى، اى خداى مهربانم! اگر با اين همه نعمت‏هاى آشكار و پنهان تو بخواهم و بكوشم و در تمامى قرون و اعصار در آنها زندگى نمايم و بخواهم كه شكر يكى از نعمت‏هايت را به جاى بياورم، ناتوان خواهم بود.
براى جان آن كس كه نعمت عظماى وجود قابل فهم و درك است، اين جملات امام حسين عليه‏السلام آشنايى بسيار نزديك دارد، چنين شخصى مى‏تواند بفهمد كه به قول حافظ:
هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى 	  	كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را
هر نفسى كه چنين شخصى در اين زندگانى برمى‏آورد، با توجه به عظمت نعمت هستى و آگاهى به اين كه اين طرفه خبر چه مبتدايى دارد و با اين احساس كه در متن طبيعى پيشگاه الهى قدم برمى‏دارد، تحفه‏اى براى ابديت خود مى‏فرستد.
اين نفس جان‏هاى ما را هم چنان تا اليه يصعد أطياب الكلم ترتقى أنفاسنا بالارتقا ثم يلجينا الى أمثالها ثم يأتينا مكافات المقال پارسى گوييم يعنى اين چشش 	  	اندك اندك دزدد از حبس جهان صاعدا منا الى حيث عَلِم‏10 متحفا منا الى دار ال