َدثٍ، يَشْرُبُ الْخَمْرَ
وَيَلْعَبُ بِالْكِلابِ، لا اَعْلَمُكَ اِلاّ
وَقَدْ خَسَرْتَ نَفَسكَ وَبَرَاءتَ دينكَ وَغَشثتَ رَعِيَّتَكَ
وَاَخْزَيْتَ اَمانَتَكَ وَسَمِعْتَ مَقالَةَ السَّفيهِ الْجاهِلِ
وَاَخَفْتَ الْوَرَعَ التُّقى لاَِجْلِهِمْ، وَالسَّلامُ. )). (12)
ترجمه نامه امام حسين (ع )
((امـا بـعـد: نـامه ات به من رسيد، يادآور شده بودى كه گزارش ‍ نامطلوبى راجع به من بـه تـو رسـيـده و نوشته بودى كه از من جز آن انتظار دارى و به نظر تو من براى غير ايـنـگـونه امور سزاوارم . درهاى حسنات جز به خواست خدواند بر روى كسى باز و بسته نشود.
بـايـد بـدانـى كه اين نوع گزارشات را مردمى چاپلوس و سخن چين و فتنه انگيز براى تو نقل مى كنند؛ زيرا من (فعلاً) قصد جنگ و مخالفت با تو را ندارم . و گمان مى كنم كه حـقـتـعالى از ترك جنگ با تو راضى نباشد و عذر مرا در مورد سكوت در برابر تو و آن گروه قاسطينِ ملحدى كه دار و دسته شيطانند، نپذيرد.
اى معاويه ! آيا تو قاتل ((حجر بن عدى كندى )) و ياران نمازگزار و پارسايش نيستى ؟ حجر و يارانش گناهى جز اين نداشتند كه ظلم را زشت و بدعت را ناروا مى دانستند و در راه خـدا از سـرزنش ‍ شماتت كنندگان هراسى نداشتند. تو حجر و يارانش را بعد از آنكه امان دادى و امـان خـود را بـا سـوگـنـدهـاى غـلاظ و شـداد و پـيـمـانهاى مؤ كد، استوار ساختى ، ستمگرانه و خصمانه به خاك و خون كشيدى .
اى مـعـاويـه ! مـگـر ايـن تـو نـيـسـتـى كـه ((عـمـرو بـن حـمـق خـزاعـى )) يـار رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله را بـعـد از آنـكـه امـان دادى ، بـه قتل رسانيدى . ((عمرو بن حمق ))، آن بنده صالحى كه رنج عبادت ، او را زار و نزار كرده بـود. آنـچـنـان امانى به او دادى كه اگر با مرغان ، آن عهد و پيمان را مى بستى ، از قلّه كوهساران به نزد تو فرود مى آمدند. امانش دادى و سپس با جسارت نسبت به پروردگار و زير پا نهادن پيمان خويش ، او را به قتل رسانيدى .
اى مـعـاويـه ! آيـا مگر تو نيستى كه ((زياد بن سميه )) را كه در خانه ((عبيد ثقيف )) به دنـيـا آمـده بـود، پـسـر پـدرت خـوانـدى ؟! در حـالى كـه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد:((اَلْوَلَدُ لِلْفِر اشِ وَلِلْع اهِرِ الْحَجَرْ)) (13) و تـو بـه پـيـروى از خـواهـش نـفس خويش ، عمدا و بدون پيروى از هدايت حق ، سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به زير پا نهادى و سپس زياد را بر عراقين مسلط گـردانـيـدى تـا دسـت و پـاى مـسـلمـيـن را قـطـع كـنـد و بـه چـشـم آنـان ميل بكشد و ايشان را بر نخلستانها ميخ ‌كوب نمايد.
اى مـعـاويـه ! مگر تو قاتل ((حضرميان )) نيستى ؟ در پاسخ نامه پسر سميه كه به تو نـوشـتـه بـود: حـضـرمـيان بر دين على هستند، نوشتى :((كسانى را كه پيرو دين على مى بـاشـنـد، بـكـش )). (14) و زيـاد هـم آنـان را بـنـا بـه فـرمـان تـو بـه قتل رسانيد؟
بـه خـدا سـوگند! اين دين على عليه السّلام بود كه به تو و پدرت ، عزّت داد و تو را بـه مـقامى رسانيد كه اكنون قرار دارى . و اگر دين على عليه السّلام بود، شرف تو و پدرت همان مسافرتهاى تابستان و زمستان بود.
نـوشـتـه بـودى كه به خاطر خودت و دينت و امت محمد صلّى اللّه عليه و آله كوت كن و از ايـجـاد شكاف بين اين امت و بپا شدن فتنه ، جلوگيرى بنما. من براى اين امت ، فتنه اى را بـزرگتر از ولايت تو بر ايشان نمى شناسم و هيچ كارى را براى دينم و امت محمد صلّى اللّه عـليـه و آله پـرفـايـده تـر و افـضل بر اين نمى دانم كه بر ضد تو برخيزم . و اگر در برابر تو به جهاد قيام كنم فقط به خاطر نزديكى به خداست .
اى مـعـاويـه ! من در برابر اين فجايع ، آرام نشسته ام (15) ، ولى به درگاه خداوند از اين سكوت استغفار مى كنم و از او مى خواهم كه بر من ببخشايد. و بر تصميم من رشد و استوارى بخشد تا بر ضد تو برخيزم .
گـفـته بودى كه اگر از تو بيزارى جويم از من بيزارى خواهى جست و اگر بر ضد تو قـيـام كـنـم ، بر عليه من قيام خواهى كرد، هر مكر و حيله اى كه مى توانى در مورد من بكار بـنـد، امـيـدوارم كـه مـكر تو به من زيانى وارد نكند. و هيچ كس براى تو زيانبخش تر از خـودت نـمـى بـاشد؛ زيرا تو بر مركب نادانى خويش همى رانى و بر پيمان شكنى خود، حـرص مـى ورزى . تـو هـيـچگاه به پيمانى وفا نكردى مگر اينكه پيمان خود را با كشتن كسانى كه با آنان عهد بسته بودى ، نقض كردى . تو آنان را بعد از صلح و سوگند و عـهـدهـا و مـيـثـاقـها به قتل رسانيدى ، كشته شدند بدون آنكه كسى را كشته باشند. تنها گـنـاهـشـان ايـن بـود كه از فضايل و مناقب ما ياد مى كردند و به بزرگى مقام ما اعتراف داشـتـنـد. از تـرس آنـكـه بـا تـو بـه جـهـاد بـرخـيـزنـد، آنـان را كـُشـتـى . شـايـد قبل از آنكه دست به كارى مى زدند خود مى مردى و يا آنان وفات مى كردند.
مژده اى معاويه ! كه در روز قصاص ، به حساب تو رسيدگى خواهد شد و بدانكه خداوند تبارك و تعالى را نامه اى است كه خُرد و كلان همه چيز در آن ثبت و ضبط است . و خداوند فراموش نخواهد كرد كه تو مردم را با پندار مؤ اخذه مى كنى و اولياى او را به ناحق به قتل رسانيده اى و يا از خانه و كاشانه آنان را به ديار غربت تبعيد كرده اى . و اينكه هم اكـنون براى پسر ناسزاوارت كه شراب مى نوشد و سگبازى (16) مى كند، از مـردم بـيـعـت مـى گـيـرى و من مى دانم كه زيان اين كارها جز به تو، هيچ كس را نخواهد رسـيـد. از ديـن ، بيزارى جسته اى و بر امت اسلام ، حيله ورزيده اى و در امانت ، خيانت كرده اى و از سـبـك مـغـز نـادان ، سـخـن شنيده اى و پرهيزگاران پارسا را به خاطر آنان آزرده كرده اى ، والسلام )).
در سـال 60 هـجـرت ، مـعـاويـه از دنـيـا رفت و يزيد پليد جانشين او شد. يزيد با زور و فـشـار و تـهـديد، مى خواست از سيدالشهداء عليه السّلام بيعت بگيرد كه امام حسين عليه السـّلام قـيـام كرد و به عنوان اعتراض ، به مكه رفت و سپس از آنجا راهى عراق شد او در ايـن سـفـر پـرارزش و تـاريـخ ‌سـازِ خـويـش ، زن و فـرزنـد و اهـل بـيـت و نـزديـكـان خـود را هـمـراه بـرد، كـه از آن جـمـله اسـت خواهر والامقامش زينب كبرى عليهاالسّلام . (17)
هـنـگـامـى كه سرور آزادگانِ جهان حسين بن على عليهماالسّلام از مكه عازم عراق شد، همسر حـضـرت زيـنب ؛ يعنى ((عبداللّه بن جعفر طيار)) و برادر زاده على بن ابيطالب ، دو پسر خـويـش به نامهاى ((عون و محمد)) را به نزد امام حسين عليه السّلام فرستاد و در نامه اى از او خـواسـت كـه از رفـتـن بـه كـوفه منصرف شود. اين دو، خود را در وادى ((عقيق )) به قافله عشق و شهادت و كاروان سرنوشت ساز تاريخ ، سپاه حسين عليه السّلام رسانيدند. عـبـداللّه بـن جعفر نيز امان نامه اى از حاكم مدينه ((عمرو بن سعيد)) براى امام حسين عليه السـّلام گـرفـت و در وادى ((ذات عـرق )) خود را به امام عليه السّلام سانيد و از آن جناب خواست كه به مدينه برگردد.
امـا آن حـضـرت فـرمـود:((جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در خواب به من دستور داده راهـى را