 كـه در پيش گرفته ام ادامه دهم )) و سپس جواب نامه عمرو بن سعيد را نوشت . و بـه عـبـداللّه داد تـا به مدينه ببرد. عبداللّه به دو فرزند خود محمد و عون سفارش كرد كـه از حـضـرت امـام حـسـين عليه السّلام ست برندارند و آنگاه آن دو را به امام حسين عليه السـّلام سـپـرد و خـود هـمـراه نـامـه آن حـضرت به مدينه رفت . بنا به نوشته برخى از مـُورخـين ، ((عون )) فرزند حضرت زينب عليهاالسّلام و ((محمد)) از همسر ديگر عبداللّه بن جـعـفـر بـود و هردو در كربلا شهيد شدند (18) ، لكن مشهور آن است كه اين دو پسر، فرزندان حضرت زينب بوده اند.
كـاروان حـسـينى بعد از طى طريق و گذشتن از منازل مختلف ، در وادى طف و سرزمين كربلا فـرود آمـد و سـرانجام در روز عاشوراى سال 61 هجرى ، قهرمانان عاشق پيشه سپاه حسين عـليـه السـّلام عـلى رغـم تـعـداد انـدك خويش ، در برابر لشگريان ابن سعد، حماسه اى جـاويـد آفـريـدنـد و به جهانيان درس شهامت و از خودگذشتگى دادند. و به تمام نسلها و تمامى جهان اعلام كردند كه :((مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است )). و هنوز هم كه هنوز اسـت ، صـداى رسـا و جـانـبـخش حسين عليه السّلام در جهان طنين انداز است كه :((فرومايه پسر فرومايه ! (19) مرا در ميان مرگ و زندگى مخيّر كرده است ولى من مرگ بـا عـزت را بـر زنـدگى با ذلّت ترجيح مى دهم ، من مرگ را جز سعادت ، و زندگى با ستمگران را جز ذلّت و خوارى نمى بينم )).
بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است 	كه مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است
گروهى بر حسين عليه السّلام خرده مى گرفتند و مى گفتند در اين سفر كه سرانجام آن بـه جـنـگ و خـونـريـزى خـواهـد كـشـيـد، چـرا زن و فـرزنـد و اهـل بـيت خويش را به همراه مى برد؟ آنان نمى دانستند كه آن جناب با اين كار خويش ، مى خـواهـد عـمـلاً ثـابـت كـنـد كـه در يـك قـيـام اجـتـمـاعـى ، تـمـامـى بـافـتهاى جامعه از كودك خردسال تا پير كهنسال و زن و مرد، همه بايد حضور داشته باشند و هركدام را رسالتى است كه بر ديگرى نيست .
عـظـمـت ايـن كـار بزرگ آن حضرت ، وقتى آشكار شد كه نبرد عاشورا به پايان رسيد و اهـل بـيـت آن جـنـاب اسير شدند و با پايان يافتن جنگ مسلحانه در ميدان كربلا، رسالت و مسئوليت زينب كبرى عليهاالسّلام و ديگر اسيران ، شروع شد و حركت فرهنگى آنان عليه سپاه ظلمت ، آغاز گرديد. اينجا بود كه اهميت اقدام بسيار بجا و حساب شده امام حسين عليه السّلام اهر گشت .
اگـر حـسـيـن عليه السّلام تنها با گروهى از مردان جنگى قيام كرده بود و افراد خانواده اش را هـمـراه نـمـى برد، با پايان يافتن نبرد، همه چيز تمام مى شد و نهضت نجات دهنده اش نـمـى توانست آن اثر جدّى و سريع را داشته باشد و در تاريخ ، نقشى ابدى را به عـهـده گـيـرد. و بـا توجه به وسايل ارتباط جمعى آن روزگاران ، همه چيز به زودى در بـوته فراموشى قرار مى گرفت و جنگ سرنوشت ساز كربلا مانند هزاران صحنه نبرد ديـگر، در سينه تاريخ ، مدفون مى شد. و چه بسا تحريفگران دربارى ، آن را به نفع يزيد، ثبت مى كردند.
اما اگر قيام ارزنده حسينى همچنان در طول تاريخ براى هميشه تازه و سازنده باقى مانده اسـت ، يـكـى از عـوامل آن اين است كه امام عليه السّلام همه ابعاد آن را محاسبه كرده بود و كاروان اسيران ، همان نقشى را در به ثمر رسانيدن اين انقلاب عهده دار بودند كه گروه 145 نـفـرى شـهـيـدان (20) كـربـلا عـهـده دار آن بـودنـد. و عـظـمـت نـقـش زينب عـليـهـاالسـّلام در سـرپرستى گروه 84 نفرى اسرا به همان اندازه عظمت داشت كه عظمت رهـبـرى حـسـيـن عـليـه السـّلام ر قـيـام خـونين عاشورا از آن برخوردار بود. و اين دو نواده پيامبر، كارشان مكمل كار يكديگر بود.
به هرحال ، از غروب روز عاشوراى سال 61 هجرى ، زينب كبرى مسئوليتى را كه تاريخ بـه او واگذار كرده بود، عهده دار شد و در انجام اين وظيفه خطير، خاطرات تلخ و شيرين و تـجـربـيـاتـى را كـه از آغـاز زنـدگـى تـا سن 51 سالگى از گذشته داشت ، همه را مشعل راهگشاى خويش قرار داد. و اَلْحق ، چه نيكو ماءموريت خويش را انجام داد.
و چـون لب بـه سـخن گشود، خطبه هاى على عليه السّلام را با دنيايى از دانش و بينش و كـوهـى از درد و رنـج و مـصـايـب ، در خـاطـره هـا زنـده كـرد. و مـوجى پرخروش بود كه از اقيانوسى عظيم به حركت درآمده باشد. و كلامش همه رنجها و دردها و ناراحتيهاى زهرا، على ، حـسـن و حـسـيـن عـليـهـم السـّلام را بـازگو مى كرد و دنيايى از خاطرات تلخ و شيرين و جهانى از رسالت و احساس مسئوليت را در برداشت .
امـيـد اسـت در بـخـشـهـاى آينده ، بتوانيم گوشه اى از نقش پرارزش ‍ اين بزرگ زن جهان اسـلام را بـازگو كنيم كه چگونه بعد از شهادت برادر بزرگوارش حسين عليه السّلام در به ثمر رسانيدن نهضت نجات دهنده حسينى ، سازنده بود.زينب (س) در سرزمين كربـلا
از هـمـان نـخـسـتـيـن لحـظاتى كه سپاهيان امام حسين عليه السّلام در سرزمين ((طـف )) فرود آمـدنـد، رفـتـه رفته نقش حضرت زينب عليهاالسّلام بيش از پيش ، حسّاس و حساس تر مى شـد. امـام زيـن العابدين عليه السّلام مى فرمايد:((شبى كه فرداى آن ، پدرم شهيد شد، عمّه ام زينب از من پرستارى مى كرد)). (21)
آن طـور كـه از نوشته مورخين برمى آيد، شب عاشورا حضرت زينب كه گهگاهى به خيمه هـا سـركـشـى مـى كـرد، از نـحـوه راز و نـيـازهـاى امام حسين عليه السّلام دريافت كه امام و يارانش به شهادت نزديكند.
امام عليه السّلام به او فرمود:
((يا اختا تعزى بعزاءِ اللّه
فـان سـكـان السـمـاوات يـموتون واهل الارض لايبقون وجميع البرية يهلكون (22)
و ان كل شى ء هالك الاوجهه (به روايتى : الاوجه اللّه )
ابى ، خير منيّ وامّي ، خير منّي واخي ، خير منّي
ولى ولهم ولكل مسلم برسول اللّه اسوة ...)).
يـعـنـى :((خـواهـرم ! تـو بـه وعده هاى الهى ، دلگرم باش ؛ چرا كه ساكنين آسمانها همه فـانـى مـى گـردنـد و اهـل زمـيـن هـمـه مـى ميرند و همه مخلوقات جهان هستى ، راه نيستى مى پـيـمايند و جز خدا، همه چيز نابود مى شود، پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند، من و ايشان و هر مسلمانى بايد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيروى كنيم )). (23)
اين سخنانِ مقامِشامخ ‌ِامامت ،چنان دروجودمقدس حضرت زينب كبرى عليهاالسّلام كارگر افتاد كـه او را چـون كـوهـى محكم در برابر شدايد ثابت قدم و پابرجا و استوار قرار داد، تا آنـجـا كـه وقـتـى در گـودال قـتلگاه با شمر ستمگر رو به رو مى شود، چنان با متانت و وقار، خردمندانه و شكيبا، رفتار مى كند كه از حوصله بيان و قلم خارج است . آرى ، آرى ، اوسـت كـه مـتـيـن ، صـبـور و بـردبـار، گـلوى بريده برادر را مى بوسد و با شكيبايى زايـدالوصـفـى ، دسـت زيـر پـيـكـر صد چاك برادر برده ، او را قدرى بلند مى كند و در مـنـاجـات بـا خـداى خـويـش عـرض مـى كـنـد:((خـداونـدا! ايـن قـربـانـى را از آل مـحـمـد صـلّى اللّه عـليـه و آله قـبـول كـن ! (اللهـم تقبل منا هذاالقربان ))). (24)
ايـن سـخـن گـهـربار، خ