د از درجه شناخت و معرفت آن بزرگ زن تاريخ جهان ، حكايت مى كند.
نـمـونـه ديگر از عظمت مقام آن نادره زمان و اسوه صبر و بردبارى و شجاعت ، اين است كه وقـتـى در روز عـاشـورا، آن هـمـه مـصـايـب سـنـگـيـن و شـكـنـنـده را تحمل مى كند، دليرانه فرمانده سپاه دشمن ، ((عمرسعد)) را مورد سرزنش قرار داده و بى هيچ واهمه اى بر او پرخاش مى كند.
((طـبرى )) از قول ((حجاج بن عبداللّه )) نقل مى كند كه :((در ميدان نبرد، نيروهاى پياده از سـمـت راسـت و چـپ بـه امـام حـسين عليه السّلام حمله بردند، او به ميمنه سپاه حمله برد تا پـراكـنـده شـدنـد، بـه مـيـسـره نيز حمله كرد و آنان را هم پراكنده نمود .... به خدا قسم ! هرگز شكسته اى را نديده بودم كه فرزندان و كسان و يارانش ‍ كشته شده باشند و مانند او ، با دلى محكم و استوار و خاطرى آرام و دلير بر پيشروى باشد. به خدا قسم ! پيش از او و پس از او، كسى را همانندش نديدم . وقتى حمله برد، پيادگان از راست و چپ او مانند بـزغـاله هـا فـرار مى كردند. در اين هنگام ، عمرسعد نزديك امام حسين عليه السّلام رسيد، زيـنـب عليهاالسّلام به او گفت :((اى عمر سعد! ابوعبداللّه را مى كشند و تو نگاه مى كنى )). عـمـر از زيـنـب روى بـرگردانيد ولى از سخن قاطع او سخت متاءثر شد)). (25)
((وقـتـى امـام حـسين عليه السّلام به شهادت رسيد، لشگر بنى اميه مانند حيواناتِ وحشى بـه سـوى خـيـمـه هـا روى آوردنـد و بـه آتـش ‍ زدن خـيـمـه هـا و غـارت اموال و لوازم آنان ، مشغول شدند)). (26)
از حـضـرت زيـنب عليهاالسّلام روايت كرده اند كه فرموده :((وقتى عمر بن سعد به نهب و غـارت اهـل بـيـت فـرمـان داد، من بر دَرِ خيمه ايستاده بودم ، مردى چشم كبود درآمد و آنچه در خيمه بود برگرفت ، نمطى را كه زير بدن مبارك امام زين العابدين عليه السّلام قرار داشت به گونه اى كشيد كه او را به زمين افكند لكن گريه مى كرد.
گفتم : اين گريه براى چيست ؟!
گفت بر شما اهل بيت گريه مى كنم كه در چنين مهلكه اى افتاده ايد. سپس اضافه مى كند كه : زينب عليهاالسّلام را از كردار و گفتار او خشم آمد، فرمود:
((قـطـع اللّه يـديـك و رجـليـك و احـرقـك بـنـار الدنـيـا قبل نار الا خرة )).
يـعـنـى :((خـداونـد دسـت و پـايـت را قـطـع كـنـد و پـيـش از آتش آخرت ، تو را درآتش دنيا بسوزاند)).
دعـاى آن حـضـرت اجـابـت شـد و آن مـلعون به دست ((مختار)) به كيفر رسيد)). (27)
وقـتـى حضرت زينب عليهاالسّلام به جسد مطهر امام حسين عليه السّلام مى رسد، به خاطر ايـنـكه آبروى بنى اميه و طرفداران آنان را ببرد و به لشگريان ابن سعد بفهماند كه چـه جـنـايـت بـزرگـى را مـرتـكـب شـده انـد، بـا كـمـال وقـار و مـتـانـت ، در عـيـن حال كوبنده و رسا، انقلابى و افشاگرانه ، چنين ندبه مى كند:
((وا محمداه !
آفريننده آسمان بر تو رحمت كند،
اين حسين تو است كه با اعضاى پاره پاره در خون خويش آغشته است .
و اين دختران تو مى باشند كه اسير شده اند.
و اين حسين است كه حرامزاده ها او را به قتل رساندند.
پدر و مادرم فداى آن كس باد كه سراپرده اش را سرنگون ساختند!
پدر و مادرم فداى آن كس باد كه جدش رسول خدا و فرزند نبى هدى بود!
پدر و مادرم فداى محمد مصطفى
و جانم فداى خديجه كبرى و على مرتضى و فاطمه زهرا باد!
جانم فداى آن كس باد كه آفتاب به خاطر او بازگشت تا او نماز بخواند)).
وقـتـى حـضـرت زيـنب كبرى عليهاالسّلام اين كلمات هشدار دهنده را بر زبان آورد، دوست و دشمن از سخنان او بناليدند و زار، زار بگريستند. (28)
امـام زيـن العـابـديـن عليه السّلام مى فرمايد وقتى در كربلا به ما رسيد، آنچه رسيد و پـدرم و يـاران و فـرزنـدان و بـرادران و كـسـان او بـه درجـه شـهـادت نـايـل آمـدند و حرم محترم و زنان او را بر جهاز شتران برنشاندند و مى خواستند ما را به سـوى كـوفـه كوچ دهند، چون ديدم كه اجساد تمامى شهدا در خاك و خون افتاده و مدفون و پـوشـيـده نـيستند، بارى گران در سينه ام احساس كردم و افسردگى شديدى به من دست داد، ايـن حـالت غـم و افـسـردگـى من بر عمّه ام جناب زينب كبرى دختر على مرتضى آشكار شد، گفت :
((اى يادگار جد و پدر و برادرم ! چه شده ؟ كه تو را چنين افسرده مى بينم )).
گفتم :
((چگونه ناراحت نباشم ؟
بـا اينكه پدر بزرگوارم و سيد و تبار خويش و برادران و عموها و عموزادگان و كسانم را
در ميان خاك و خون مى نگرم كه در اين بيابان ،
ايشان را افكنده اند و جامه از تن ايشان بيرون كرده اند،
نه كسى را به سوى ايشان نظرى و نه كسى را به كوى ايشان گذرى است .
گويا ايشان را از كفار ترك و ديلم مى شمارند؟!)).
حضرت زينب گفت
((از آنچه مى بينى نگران نباش ،
بـه خـدا قـسـم ! ايـن عهد و پيمانى است كه از رسول خدا به جد تو و پدر تو و عمّ تو، استوار افتاده است
و خداى تعالى ، گروهى از همين مردمان را
(كـه فـراعـنـه زمـيـن ايـشـان را نـمـى شـنـاسـنـد و اهـل آسـمـان بـه حال آنان آگاهند
و دستشان به خون اين شهدا آلوده نيست ) عهد و ميثاق گرفته
تا اين اعضاى پراكنده و اجساد پاره پاره را گردآورى كنند و به خاك بسپارند
و بر قبر و ضريح مقدس سيدالشهداءِ عليه السّلام نشانى و گنبدى برخواهند كشيد
كه با گذشت زمان و گردش ايام و دهور، هرگز كهنه و فرسوده نگردد،
هرچند روزگاران دراز و زمانهاى طولانى بر آن بگذرد،
آثارش محو نگردد و هرگز نشانش از بين نرود.
هرچند پيشوايان كفر و گمراهى ، در محو آن بكوشند،
ظهورش بيشتر و نمايشش فزونتر و رفعتش برتر گردد)).
امام زين العابدين عليه السّلام پرسيدند: اين خبر از كيست ؟
حـضـرت زيـنـب پـاسـخ داد: ايـن را ((ام ايـمـن ))، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برايم نقل كرده است : (29)
در كربلا، به سيد سجاد، عمّه ، گفت
بيند جهـان ، شكـوه نمايـان كـربـلا
اين شعـله را زبانـه بـود در زمانـه ها
بى انتهاست چشمـه جوشـان كـربـلا
سـپـس حـضـرت زيـنـب ، حـديـث را بـه تـفـصـيـل نقل مى كند كه به واسطه طولانى بودن ، از آوردن آن خوددارى مى شود.
آنـچـه ايـنـجـا ذكـرش ضرورى مى نمايد اين است كه مردان و زنان طايفه ((بنى اسد)) در سـومـيـن روز شـهادت پاكبازان وادى عشق ، اقدام به خاك سپردن بدنهاى پاك آن شهدا مى كنند و صدق گفتار عقيله بنى هاشم به زودى آشكار مى شود و هرچه زمان پيشتر مى رود، حـقـايـق ديـگـرى از سـخـنـان دُرر بـار زينب كبرى روشن و هويدا مى گردد و روز به روز بيشتر از روز قبل ، عظمت مقام والاى شهداى كربلا بر جهانيان آشكارا مى گردد.
ايـنـجـاسـت كـه آدمـى درمـى يـابـد كه چرا حضرت امام حسين عليه السّلام در آخرين ساعات زنـدگـى خـويـش ، اسرارى از رازهاى پس ‍ پرده امامت را درگوش خواهرش زمزمه و به او وصيت مى كند. (30)
و بـى سـبـب نـيست هرگاه حضرت زينب به ديدارش مى رفت ، او تمام قد پيش پاى خواهر برمى خاست و احترام مى كرد. (31)
و ايـن احـتـرام ، تـنـهـا بـه دوران سـالمندى جناب زينب منحصر نمى شد، كه از همان دوران نوجوانى و حتى خردسالى نيز بين آنان وجود داشته كه امام حسن و امام حسين 