ُ الْف اجِرُ وَهُوَ غَيْرُن ا؛
يعنى : فاسق ، رسوا مى شود و فاجر، دروغ مى گويد و آنان غير از ما هستند)).
پسر مرجانه گفت : چگونه ديدى آنچه خداوند با برادرت نمود؟
زينب عليهاالسّلام فرمود:
((جز نيكى ، چيزى نديدم ؛
زيرا خداوند بر آل پيغمبر، شهادت را مقرر كرده و ايشان به سوى خوابگاه هميشگى خود شتافتند.
ولى به همين زودى خداوند تو و ايشان را با هم براى حساب جمع مى كند،
در آن هنگام ، بنگر كه رستگارى از آن كيست ؟
اى پسر مرجانه ! مادرت به عزايت بنشيند)).
ايـنـجـا بـود كـه ابـن زيـاد از فـرط غـضـب ، ديـوانـه وار تـصـمـيـم بـه قتل زينب گرفت ، ولى او را منصرف كردند. (47)
بـعـد از ايـنكه ابن زياد را از كشتن حضرت زينب عليهاالسّلام منصرف كردند، او خشمگين و غضبناك گفت : خداى را شكر كه دل مرا با كشتن حسين آرام كرد و به مراد خود رسيدم !!
در اينجا زينب عليهاالسّلام مجددا به سخن آمد و گفت :
((اگـر شـفـاى دل تـو در ايـن اسـت البـتـه بـه مـراد دل خود رسيده اى )).
ابن زياد گفت : سخنان زينب نيز مانند كلام پدرش على عليه السّلام مسجع است .
زينب كبرى فرمود:((زن را با سجع و قافيه كارى نيست )).
پس از آن ، ابن زياد حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را در مجلس ديد و پرسيد اين جوان كيست ؟ گفتند:((على بن حسين )) است . پسر زياد گفت : مگر خدا على بن حسين را نكشت ؟ امـام زيـن العـابـدين عليه السّلام رمود:((مرا برادرى بود كه او را نيز على بن حسين مى ناميدند و مردم او را كشتند))
پسر زياد گفت : بلكه خداوند او را كشت .
امـام سـجـاد آيـه 43 از سـوره زمر را قرائت كرد و گفت :((خداوند هنگام مرگ ، نفسها را مى ميراند...)).
ابـن زيـاد گـفـت : در حـضـور مـن ، حـاضـر جـوابـى مى كنى ؟ دستور مى دهم تو را گردن بـزنـند. با شنيدن اين سخن ، حضرت زينب عليهاالسّلام شتابزده فرمود:((اى پسر زياد! ديـگـر تـو كـسـى از مـا بـاقـى نـگـذاشـتـى ، پـس حـكـم قتل مرا نيز صادر كن )).
امـام زيـن العـابدين عليه السّلام عمه خويش را به آرامش دعوت كرد و خطاب به ابن زياد فرمود:
((آيا مرا به كشتن تهديد مى كنى ؟
مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ماست و بزرگوارى ما در شهادت ماست ؟)). (48)
بـعـد از ايـن گـفـتـگـو، ابـن زيـاد دسـتـور داد اسرا را در خانه اى جنب مسجد جا دادند و خود بـرخـاسـت و بـه مـسـجد رفت و خطاب به مردم كوفه كه در آنجا گرد آمده بودند، گفت : شكر خداى را كه حق را آشكار نمود و اميرالمؤ منين يزيد! و گروهش را يارى كرد و دروغگو را با پيروانش به قتل رسانيد!!
هـمـيـنـكـه سـخن ابن زياد بدينجا رسيد، ((عبداللّه عفيف )) از بين جمعيّت با ناراحتى و خشم فرياد زد:
((اى پسر مرجانه !
آيـا كـار تـو بـه ايـن درجـه بـالا گـرفـتـه كـه فـرزنـد رسول خدا را شهيد كنى و بدو ناسزا گويى !
اى دشمن خدا و پيغمبر!
دروغـگـو تـو و پـدرت هـستيد و آن كسى كه تو را امير كرده خود و پدرش دروغگو است )). (49)
بـلى آثـار بـه ثـمـر رسـيدن قيام امام حسين عليه السّلام رفته رفته آشكار مى شد و در گـوشـه و كـنـار، بـه اَشـكـال مـخـتـلف نـسبت به يزيد و يزيديان ، اعتراض صورت مى گـرفـت ، و گـاه ايـن اعـتـراضـات بـدون بـه زبـان آوردن حـتـى يـك كـلمـه بـلكـه بـا عـمـل انـجـام مـى شـد از آن جمله است اقدام طايفه ((بنى اسد)) در روز دوازدهم ، شب سيزدهم محرم جهت به خاك سپردن اجساد شريف شهداى كربلا.
وقـتـى انـسـان ، اوضـاع و احـوال آن روز را مـورد بـررسـى و مـطـالعـه و تـجـزيـه و تحليل قرار دهد و درست در جزئيات حوادث آن روزگار دقت كند، خواهد ديد كه طايفه بنى اسـد بـا دسـت زدن بـه كـار دفن شهدا، عملاً نسبت به جنايات بنى اميه اعتراض نمودند و طـرفدارى خويش را از امام حسين عليه السّلام و قيام نجات دهنده او اعلام كردند. بنى اسد، با اقدام به دفن اجساد مطهر پاكبازان راه حق ، پرچم مخالفت خويش را بر ضد يزيد بپا داشـتـنـد و بـه هـمـه فـهـمـانـيدند كه اگرچه حسين عليه السّلام و يارانش شهيد شده اند، راهشان را دنبال خواهيم كرد و هدف حسين عليه السّلام هرگز نابود نخواهد شد و بر مسلمين است كه راه او را ادامه دهند.
و در هـمـان هـنـگام كه بنى اسد در سرزمين كربلا اقدام به دفن پيكرهاى پاك حسين عليه السّلام و ياران شريفش نمودند، بسيارى از مردم كوفه نيز به عناوين مختلف ، نسبت به آنـچـه در كـربـلا اتفاق افتاده بود، اعتراض مى كردند. بارزترين نمونه اين اعتراض ، اقـدام شـجـاعـانـه ((عبداللّه عفيف )) بود، مرد نابينايى كه دوچشم خود را هنگام جهاد در جنگ جـمـل و صـفـيـن از دسـت داده بـود و اكـنون با وجود نداشتن چشم ، با صداى بلند در نهايت عـصـبـانـيـت نـسـبـت بـه اعمال كارگزاران بنى اميه ، اعتراض مى كرد و بر ((عبيداللّه بن زياد)) پرخاش مى نمود و خطاب به مردم فرياد مى زد:
((اى مـسلمانان ! قيام كنيد، بپا خيزيد، انتقام خون حسين عليه السّلام را از اين ملعونان پست فطرت و دور از انسانيت بگيريد، بر طرفداران بنى سفيان شورش كنيد)).
((عـبـداللّه عـفـيـف )) بـا چـنان لحنى فرياد مى كشيد كه ابن زياد ناچار، در نهايت ترس و اضـطـراب از مـنـبـر بـه زيـر آمـد و بـانگ مى زد: ماءمورين انتظامى ! عبداللّه را بگيريد، دستگيرش كنيد، امانش ‍ ندهيد، زود، زود او را بگيريد.
عـده اى مـزدور بـه سـوى ((عـبـداللّه )) حـركـت كـردنـد، ولى قـبـل از آنـكـه مـوفق به دستگيرى او شوند، طرفداران خاندان على عليه السّلام وى را از چنگال خونريزان كوفه و پيروان يزيد نجات دادند و در محلى مخفى كردند.
ولى شـب هـنـگام ، مزدوران بنى اميه جهت دستگيرى او اقدام كردند، اما عبداللّه عفيف ، آن مرد شيعه مذهب متقى ، زاهد و پرهيزگار با همراهى گروهى از شيعيان كوفه مسلحانه قيام كرد و بـه خـونـخـواهـى شـهداى كربلا برخاست ، او و افرادش در آن شب چنان كار را بر ابن زيـاد تـنـگ كـردنـد كـه چـيزى نمانده بود تا كوفه را از لوث طرفداران بنى اميه پاك كنند. دخترش ((ام عامر)) نيز با رشادت بى نظيرى پدر نابيناى خويش را در حمله و نبرد، راهنمايى مى كرد. (50)
سـرانـجـام عـبـداللّه عـفيف و جمعى از اطرافيانش ، پس از ابراز شهامت و شجاعت و دلاورى ، شـربـت شـهادت نوشيدند. اما طرفداران بنى اميه دريافتند كه شيعيان خاندان على عليه السّلام راه حسين عليه السّلام را ادامه خواهند داد و هيچيك از جنايتكاران ، نخواهند توانست از انتقام ، مصون باشند.
عبيداللّه بن زياد بعد از اينكه با اعتراض عبداللّه عفيف رو به رو شد، بلافاصله دستور داد سر مطهر حضرت امام حسين عليه السّلام را بالاى نيزه كرده و جهت مرعوب كردن مردم ، در كـوچـه هاى كوفه بگردانند، ولى در همين قضيّه بود كه سر مطهر بالاى نى ، شروع بـه خـوانـدن قـرآن نـمود و جنايتكاران اموى را بيشتر از گذشته رسوا نمود. (51)
اسـراى اهـل بيت ، همچنان در كوفه زندانى بودند تا اينكه يزيد در پاسخ گزارش ابن زيـاد نـسـبت به شهادت امام حسين عليه السّلام دستور داد اسرا را به شام روانه كنند، ل