يطالب ، عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى عـليـهاالسّلام خشمگين ازجا برخاست و به گونه پدرش على عليه السّلام بار دگر لب به سخن گشود و چنين گفت :
((سپاس خداوند جهانيان را و درود بر پيامبرش و خاندان پيامبر او باد و چه نيكو فرمايد حقتعالى آنجا كه مى فرمايد:
كسانى كه كار زشت كردند و مرتكب جنايات شدند،
عـاقبت كارشان بدانجا رسيد كه آيات خداى را دروغ شمردند و آن را به مسخره گرفتند.
اى يـزيـد! آيـا پـنـداشـتـى چـون زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند اسيران كـشـانـيـدى ، مـا نـزد خـداونـد، خوار شديم و تو بزرگوار شدى ؟ و گمان كردى كه اين پـيـامدها از مقام بلند تو است ؟ لذا بدين جهت بر خود مى بالى و ناز مى كنى و شادمانى كه دنيايت آبادشد و كارها بر مراد دل تو است و آنچه از آن ماست از آن تو شد آرام باش ، دست نگهدار مگر سخن خداى را فراموش كردى كه مى فرمايد:
گمان نكنند آنانكه به راه كفر روند،
اين چند روزه مهلتى كه به آنان داده ايم مقدمه سعادت آنان است ، نه ،
بلكه اين فرصت براى آن است كه بر گناهانشان بيفزايند،
و ايشان را عذابى خواركننده در پيش است .
اى پـسـر آزاد شدگان (59) ! آيا اين از دادگرى است كه زنان و كنيزان خويش رادر پـس پـرده جـاى دهـى و دخـتران پيامبر را با چهره هاى گشاده ، بدون پوشش و چادر، بـه هـمـراه دشمنانشان ، شهر به شهر بگردانى و مردم ، آنان را ببينند و دور و نزديك و پـسـت و شـريـف بـر آنـان بنگرند، در صورتى كه از مردان و حمايت كنندگان آنان كسى باقى نمانده است ! چگونه اميد رحم و مهربانى باشد از كسى كه جگر پاكان را در دهان بگزد و بيرون اندازد و گوشتش از خون شهيدان برويد.
و چـرا در دشـمنى ما كوتاهى كند كسى كه همواره با چشم عداوت و كينه به ما مى نگرد! و سـپـس بـدون آنـكـه احساس گناهى كرده باشد مى گويد: اى كاش بزرگانم كه در بدر كـشـته شدند مى بودند تا شادى از سر و رويشان مى باريد و مى گفتند يزيد دستت درد نكند!!
اى يـزيـد! در حـالى ايـن سـخنان را بر زبان مى رانى كه با چوب خيزران بر دندانهاى ابـى عـبـداللّه ،سـيـدجـوانان اهل بهشت مى زنى . چرا اين سخن را نگويى ؟!! و اين شعر را نـخوانى ؟در صورتى كه دستت به خون فرزندان محمد صلّى اللّه عليه و آله غشته است و ستارگان درخشان زمين را كه از دودمان عبدالمطلب بودند، خاموش كردى .
اكـنـون هـم پـيـران طـايفه خود را صدا مى زنى و مى پندارى كه به تو جواب خواهند داد، ولى بـه همين زودى تو نيز به آنان ملحق خواهى شد، آن وقت آرزو خواهى كرد كه اى كاش ! دستهايت شكسته و زبانت لال مى بود تا نمى گفتى آنچه به زبان آوردى و نمى كردى آنچه انجام دادى )).
در ايـنـجـا زينب كبرى عليهاالسّلام لحظاتى چند مكث كرد و سپس ‍ با خداى خويش چنين گفت :((اى خـداونـد بـزرگ ! انـتـقـام مـا را از كـسـانـى كه در حق مان ظلم روا داشتند بگير و بر آنانكه خون ما را ريختند و حاميان ما را كشتند، غضب نما)).
آنگاه خطاب به يزيد ادامه داد:((اى يزيد! با اين كارهايت نكندى جز پوست خود را و پاره نكردى مگر گوشت خويش را. و ديرى نخواهد گذشت كه با اين بار سنگينى كه از ريختن خـون فـرزنـدان پـيـغـمـبـر و هـتـك حـرمـت اهـل بـيـت او بـر گـردن گـرفـتـه اى ، بـر رسـول خـدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شوى . در آن روز خداوند پراكندگى آنان را جمع كـنـد و حـقـشـان را بـگيرد. هرگز مپنداريد آنانكه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگار خود روزى مى خورند.
و بـراى تـو كـافـى اسـت آن هنگامى كه داور، خداوند باشد و محمد دشمن تو در حالى كه جـبـرائيل پشتيبان محمد صلّى اللّه عليه و آله باشد. چه نزديك است بفهمند آن كسانى كه تو را بر اين مسند و بر گردنهاى مسلمانان سوار كردند، چه نكوهيده بدلى از ستمكاران انتخاب كرده اند.
و خـواهـنـد دانـسـت كداميك از شما بدبخت تر است و سپاهش ‍ ضعيف تر و ناتوانتر. اگرچه روزگـار، مـرا به سخن گفتن با تو وادار كرد، ولى من تو را ناچيزتر از آن مى دانم كه بـا تـو سـخـن بـگويم ، در حالى كه سرزنش تو بزرگ است و توبيخ تو بسيار. لكن چـشـمـهـا اشك مى ريزد و سينه ها از آتش غمها مى سوزد. آه ! چه امر شگفت انگيزى است كه نـجـبـاى حـزب خـدا بـه دسـت حزب شيطانِ آزاد شده ، كشته شوند، خون ما از اين دستها مى ريـزد و گـوشـت ما در اين دهانها جويده مى شود! و آن بدنهاى پاك و پاكيزه در روى زمين مـانـده و اسـارت مـا را غـنـيـمـت شـمـرده اى ، زود اسـت كـه غـرامـت اعـمـال نـاپـسـنـد خـود راخـواهـى پـرداخـت در حـالى كـه چيزى نداشته باشى مگر آنچه از قبل فرستاده اى و پروردگار تو به بندگان خود ستم نخواهد كرد و ما شكايت خويش را بـدو مى بريم و به او پناه مى جوييم . و تو اى يزيد! آنچه در توان دارى انجام بده و نيرنگ و فريب خويش را به كار گير، در اين مورد نهايت سعى و كوشش خود را بنما ولى بـه خدا سوگند! كه هرگز نخواهى توانست نام ما را محو و پرتو وحى ما را بميرانى و بـه مـنـتـهـاى مقام ما برسى و ننگ عار جنايات خويش را از دامان آلوده ات بشويى . و چقدر خِرَد تو ضعيف است و زندگانى تو اندك و جمع تو پراكنده . فرا خواهد رسيد روزى كه منادى ، فرياد برآورد كه : لعنت خداوند بر ستمگران باد.
سـپـاس خدايى را كه آغاز كار ما را به سعادت و مغفرت و پايان آن را به شهادت و رحمت خـتـم نـمـود. از خـداونـد مـى خـواهـيـم كـه نـعـمـت خـود را بـر شـهـيـدان مـا كـامـل كـنـد و بـر اجر و مزد آنان بيفزايد و ما را به جانشينان شايسته مفتخر دارد؛ زيرا او خداى بخشنده و مهربان است و خداوند ما را كافى است و چه نيكو وكيلى است )). (60)
پس از شنيدن اين خطبه آتشين ، يزيد در نهايت خشم به اطرافيان خود به مشورت پرداخت و گـفـت : بـا ايـن اسـيـران چـگـونـه رفـتـار كـنـم ؟ آنـان بـه كـشـتـن اهـل بـيـت راءى دادنـد! ولى ((نـعـمـان بـن بـشـيـر)) گـفـت : بـنـگـر كـه رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله بـا اسـيـران ، چـگـونـه رفـتـارى داشت ، تو نيز به همانگونه رفتار كن . (61) يزيد سعى مى كند جنايت را به گـردن ابن زيـاد بيندازد
هـرچـه از حضور اسرا در مجلس يزيد بيشتر مى گذشت و هر اتفاق جديدى كه رخ مى داد، بـيـشـتر از پيش ، باعث ريختن آبروى يزيد و اثبات حقانيت سيدالشهداء عليه السّلام مى شد. يزيد هرگز تصور نمى كرد مساءله اى پيش بيايد كه به ضرر او و حكومتش تمام شـود و گرنه هيچ وقت حدود چهارصد نفر از سران شام يا افراد خارجى را به اين مجلس دعـوت نـمـى كـرد. امـا اتـفـاقـات غـافـلگـيـر كـنـنـده اى كـه بـه دنبال هم به وقوع پيوست ، اساس حكومت پوشالى بنى اميه را زير و رو كرد.
مـردى شامى ابتدا تصور مى كرد اسرا غيرمسلمانند اما همينكه از حسب و نسب آنان آگاه شد، بـه كـشندگان حسين عليه السّلام نفرين كرد و به دستور يزيد كشته شد. سر مطهر امام حسين عليه السّلام را چون پيش يزيد قرار دادند و او با چوب به لب و دندان امام نواخت و مورد اعتراض ((ابوبرزه اسلمى )) قرار گر