ت كه يزيد دستور داد او را از مجلس بيرون انـداخـتـنـد، زينب كبرى عليهاالسّلام خطبه اى آتشين ايراد كرد كه شرح آن گذشت . و همين خـطـبـه لرزه بـر اركـان حـكـومت اموى انداخت . يزيد با اطرافيان خود راجع به سرنوشت اسرا مشورت كرد و آنان راءى به كشتن اسرا دادند، ولى ((نعمان بن بشير)) گفت : بنگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با اسيران چگونه رفتارى داشت ، تو نيز چنان كن .
حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـّلام كـه حـدود چـهـار سـال و چـند ماه از سن مباركش مى گذشت (62) ، نسبت به راءى اطرافيان يزيد اعـتـراض كـرد و فـرمـود:((اى يـزيد! اهل مجلس فرعون در مورد موسى و هارون به عدالت راءى دادنـد و اهـل مـجـلس تو برخلاف اهل مجلس فرعون رفتار كردند و اين بدان سبب است كـه آنـان حـلالزاده بـودنـد، ولى اطـرافـيـان تـو حـلالزاده نـيـسـتـنـد وگـرنـه بـه قتل فرزندان پيامبر راءى نمى دادند)). (63)
سـر مطهر امام حسين عليه السّلام در زير چوب خيزران با صداى بلند تلاوت قرآن نمود كـه بـاعـث شـگفتى بيشتر اهل مجلس شد. مرد شامى از يزيد خواست كه ((فاطمه حوريه )) دخـتـر امام حسين عليه السّلام را به عنوان كنيز به او ببخشد كه با اعتراض حضرت زينب كبرى عليهاالسّلام رو به رو شد و زينب عليهاالسّلام فرمود:((نه ، اين فاسق نمى تواند چنين كارى كند مگر اينكه از دين جدم خارج شود)). (64)
آن شامى از يزيد پرسيد اين زن كيست ؟ يزيد گفت : آن دختر فاطمه فرزند حسين بن على و اين زن زينب ، دختر على است .
شـامـى گـفـت : اى يـزيـد! لعـنـت خـدا بر تو باد! آيا تو فرزندان پيغمبر را مى كشى و اهـل بـيـتـش را اسـير مى كنى ؟ من فكر مى كردم اينان اسيران رومى هستند. يزيد برآشفت و دستور قتل آن مرد را صادر كرد. (65)
مـجـلس ، لحـظـه بـه لحظه بيشتر متشنج مى شد، با هر اتفاقى عده اى از خواب بيدار مى شـدنـد، سـفـير روم همينكه فهيمد يزيد پسر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ا شهيد كرده ، شـديـدا اعـتـراض كرد. يزيد دستور داد او را هم بكشند، آن نصرانى گفت : ديشب در خواب پـيـغـمـبـر اسـلام صـلّى اللّه عـليـه و آله ه مـن وعـده بهشت داد، من اكنون به وحدانيّت خدا و رسالت محمد صلّى اللّه عليه و آله شهادت مى دهم و از كشته شدن هم باكى ندارم . سپس سـر مـقـدس امـام حـسـين عليه السّلام را بوسه زد و در همان حالت او را شهيد كردند (66) .
بعيد نيست شهادت سفير روم در مجلسى غير اين مجلس اتفاق افتاده باشد؛ زيرا به طورى كـه از اسـناد و روايات فهميده مى شود، شهادت سفير روم چند روز بعد از ورود اسرا به دمـشـق بـوده اسـت . بـه هـرحـال ، يـزيـد از هـر تـلاشـى نـتـيجه عكس مى گرفت و اسيران اهل بيت از هر فرصتى استفاده كرده و حقانيّت خودشان را ثابت مى كردند.
يزيد دستور داد اهل بيت رسالت را به محلّى بردند و حضرت سجاد عليه السّلام راباخود به مسجد برد. در مسجد، يزيد خطيبى را بر بالاى منبر فرستاد و او نيز كه به برنامه خود آشنا بود، شروع به ناسزاگويى به على عليه السّلام امام حسين عليه السّلام نمود و به مدح معاويه و يزيد پرداخت كه در اين هنگام ، حضرت سجاد فرياد كشيد:
((واى بر تو اى خطيب ! كه به خاطر رضايت مخلوق ، خشم خدا را براى خويش خريدى ،
پس جاى خود را در آتش آماده ببين )).
آنـگـاه امـام از يزيد خواست تا اجازه دهد وى نيز به منبر رفته و خطبه اى ايراد كند، ولى يزيد اجازه نداد. سرانجام در اثر فشار حاضرين ، امام عليه السّلام به منبر رفت و چنان آبـرويـى از يزيد برد كه وى دستور داد مؤ ذن شروع به گفتن اذان نمايد تا بلكه امام سجاد را وادار به سكوت كند، اما همينكه مؤ ذن گفت :((اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُاللّهِ))، امام روى بـه يـزيـد كـرده پـرسـيـد:((يـزيـد! آيا اين ((محمد)) جد تو است يا جد من ؟)) (67) .و دراينجانيزيزيدازكارخود،نتيجه عكس گرفت . (68)
تاءثير مثبت رسانيدن پيام خون شهيدان كه رسالت آن به عهده كاروان اسيران بود، به قـدرى ثمربخش گرديد كه سرانجام ، يزيد علنا نسبت به آنچه در كربلا اتفاق افتاده بود، اظهار ندامت كرد و در برابر افكار عمومى ، سعى داشت خود را تبرئه كند و گناه آن را بـه گـردن ابـن زياد بيندازد! (69) لذا به اسرا اجازه داد براى شهيدان ، مـجـلس عـزادارى بـرقرار كنند و قول داد سه تقاضاى امام سجاد عليه السّلام را برآورده كـنـد، لذا به همين جهت ، امام اموال به غارت رفته خودشان را از يزيد مطالبه كرد كه از آن جـمـله اسـت ، بسيارى از دستبافته هاى حضرت فاطمه عليهاالسّلام كه به امام پس داده شد.
بـه نـقل بعضى از روايات ، سر مطهر امام حسين عليه السّلام را نيز امام زين العابدين از يـزيـد پـس گـرفـت و به كربلا برد و به پيكر مطهر،ملحق كرده ،به خاك سپرد. (70) آن مـكـانى كه چند صباح ، مقام سر مقدس حضرت امام حسين عليه السّلام بوده ، اكـنـون در كـنـار مـسـجـد امـوى داراى بـارگـاهـى اسـت و محل زيارت و راز و نياز مشتاقان حضرت است .
يـزيـد بـعـد از آنـكه سعى كرد جنايت واقعه كربلا را به پسر مرجانه نسبت دهد، اسراى اهـل بيت را آزاد و وسايل سفر آنان را فراهم كرد. كاروان پيام خون شهيدان بعد از آزادى ، از راه كـربـلا بـه جـانب مدينه روانه شد و بنا به بعضى روايات ، در روز اربعين وارد كـربـلا شـدنـد. آنـچـه مـعـروف اسـت اسـرا بـايـد در اربـعـيـن سـال اول بـه زيـارت مزار شهدا رفته باشند، بسيارى از منابع اين مطلب را تاءييد مى كـنـنـد كـه از آن جـمـله انـد:((لهـوف سـيـد بـن طـاووس ، المـصـبـاح كـفعمى و آثارالباقيه ابوريحان بيرونى )). (71)
بر اساس منطق ، بايد قبول كنيم كه اربعين اوّل از هر حيث ، منطقى تر مى نمايد، اگرچه بـسـيـارى از بـزرگـان در آن تـرديـد كـرده انـد؛ مـثـلاً يـكـى از دلايـلى كـه اربـعـيـن سـال دوّم را رد مـى كـنـد، اوضـاع سـيـاسـى ـ اجـتـمـاعـى مـديـنـه در سال بعد است .
يـكـى ديـگـر از دلايـل ايـن اسـت كـه كـتـب مـهـمـى مـانـنـد كـامـل بـهـائى ، آثارالباقيه بيرونى ، مصباح كفعمى ، تقويم الحسينى ، تصريح كرده انـد كه اسرا، روز اوّل ماه صفر از كوفه به دمشق رسيده اند و روز اربعين هم سرها را در كـربـلا بـه بـدنـهـا مـلحق كرده اند و در آنجا مراسم اربعين برپا داشته اند. (72)
هنگامى كه كاروان پيام رسان خون شهيدان به كربلا رسيد، ((جابر بن عبداللّه انصارى )) و جـمـعـى از بـنـى هـاشم را كه براى زيارت آمده بودند، در آنجا ملاقات كردند. (73)
در اينجا بايد به اين نكته توجه داشت كه راه بازگشت به كربلا خيلى كوتاهتر از راه رفـتـن مـى بـاشـد؛ زيـرا مـسـيـر كـوفـه به دمشق را عمدا طولانى انتخاب كرده بودند تا نمايشى داده باشند و بدان وسيله مردم را نيز مرعوب كنند. در آن مسير، اسرا در انتخاب راه و نـحـوه حـركـت ، هـيـچ گـونـه اخـتـيـارى از خـود نـداشـتـنـد و حـال آنـكـه در هـنـگـام بـازگـشـت ، كـامـلاً مـخـتـار بـودن ، لذا راه كـوتـاهـتـر را براى خود برگزيدند. و امكان دارد كه با سرعت بيشترى هم ح