ر بهعراق رفت )) بسيار شگفت زده مى شود.
ابن ابى الحديد مى نويسد: ((حسين (ع ) در مكه درباره خروج از آنشـهـر بـا عـبـدالله زبـيـر مشورت كرد؛ و به گمان اينكه عبداللهخيرخواه او هست رهسپار عراق گشت . عبدالله به امام خيانت كرد و گفت: در مـكـه نـمـان زيـرا در ايـن شهر كسى نيست كه با تو بيعت كند.ولى به عراق برو؛ زيرا هرگاه كه تو را ببينند هيچ كدامشان بهتـو پـشـت نـخواهد كرد. در نتيجه حسين (ع ) به عراق رفت تا آنكهكارش همان شد كه ديديم !))(496)
سـخـيـف تر از سخن ابن ابى الحديد، گفته محمد الغزالى در دفاعاز پـسر زبير و بعيد شمردن اينكه او براى راحت شدن از دست امامبـه حـضـرت پـيـشـنـهاد رفتن به عراق را داده باشد، است . وى مىگـويـد: ((عـبـدالله زبير پارساتر و ديندارتر از آن است كه بهاين فرومايگى تن داده باشد!)).(497)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:107.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:108.txt">پيشگفتار</a><a class="text" href="w:text:109.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:110.txt">داستان 1 الی 5</a><a class="text" href="w:text:111.txt">داستان 6 الی 10</a><a class="text" href="w:text:112.txt">داستان 11 الی 15</a><a class="text" href="w:text:113.txt">داستان 16 الی 20</a><a class="text" href="w:text:114.txt">داستان 21 الی 25</a><a class="text" href="w:text:115.txt">داستان 26 الی 30</a><a class="text" href="w:text:116.txt">داستان 31 الی 35</a><a class="text" href="w:text:117.txt">داستان 36 الی 40</a><a class="text" href="w:text:118.txt">داستان 41 الی 46</a><a class="text" href="w:text:119.txt">پاورقی</a></body></html>عبدالله بن عمر و مشورت مغرضانه
مـوضـع گيرى عبدالله عمر با همه بزرگان و سرانى كه با امامحـسـين (ع ) در مكه ديدار و گفت و گو كرده پيشنهاد دادند و رايزنىكـردنـد تـفـاوت دارد. زيـرا وى بـا اصل قيام امام مخالف بود؛ و ازحـضـرتـش مـى خواست كه به مردم بپيوندد و با يزيد بيعت كند! وبر اين كار همانند دوران معاويه شكيبايى ورزد.
ايـن نـهـى از قـيـام و خـروج و دعـوت به بيعت يزيد و وارد شدن درآنـچـه مـردم وارد شـده انـد، مـوضع ثابت ابن عمر در ديدارهاى سهگانه با امام حسين از آغاز نهضت مبارك آن حضرت بود.
در دوران مـكـى قـيـام حسينى ، تاريخ درباره موضع ابن عمر، بجزديـدگـاه هـا و مـشـورت هـايـى كـه در ديـدار سـه جـانـبـه اش(498) بـا امـام حـسـيـن و ابـن عـبـاس ابـراز داشـت چـيـزىنقل نشده است .
مـا اين گفت و گو را هنگام بحث درباره تحرك ابن عباس ، با تكيهبـر مـتـن گـفـت و گـوى مـيـان امـام (ع ) و ابـن عـبـاس ،نـقـل كـرديـم و در ايـنـجا آن را با تكيه بر گفت و گوى ميان امام وعبدالله بن عمر نقل مى كنيم .
در تـاريـخ آمـده اسـت : حـسـيـن (ع )، بـاقـيـمـانده ماه شعبان و ماه هاىرمـضـان ، شـوال و ذى قـعـده را در مـكه ماند. در آن روز، عبدالله بنعـباس و عبدالله بن عمر در مكه بودند. آنان كه قصد بازگشت بهمدينه را داشتند نزد حضرت شرفياب گشتند.
ابن عمر گفت : اباعبدالله ، خدايت رحمت كند. از خدايى كه بازگشتتـو بـه سـوى او اسـت پـروا كـن ! تـو نسبت به دشمنى و ستم اينخـانـدان بـر خودتان آگاهى . مردم ، اين مرد ـ يزيد بن معاويه ـ رابـه حكومت برگزيده اند. من ايمن نيستم از اينكه مردم به خاطر اينزرد و سـفـيـدها [زر و سيم ] به او بگروند و تو را بكشند و شماربـسـيـارى در راه تـو، بـه هـلاكـت بـرسـنـد. مـن ازرسول خدا(ص ) شنيدم كه فرمود: ((حسين كشته مى شود، چنانچه اورا بـكشند و از او دست بكشند و يارى اش ندهند، خداوند نيز تا روزقـيـامـت آنان را رها خواهد كرد)). من به شما پيشنهاد مى كنم كه شمانـيـز هـمـانـند مردم با او صلح كنيد و همانند دوران معاويه شكيبايىبورزيد؛ باشد كه خداوند ميان شما و قوم ستمگر قضاوت كند!
حـسـيـن (ع ) گـفت : اباعبدالرحمن ، آيا من با يزيد بيعت مى كنم و درصـلح بـا او وارد مـى شـوم ، در حـالى كـهرسول خدا(ص ) درباره او و پدرش ، گفت آنچه را كه گفت !؟
در ايـنـجـا ابن عباس ، براى تاءييد سخن امام (ع )، وارد گفت و گومى شود و از رسول خدا(ص ) نقل مى كند كه فرمود: ((مرا با يزيدچـه كـار! خداوند در يزيد مباركى قرار مدهاد! او فرزندم و فرزنددخـتـرم ، حسين ، را مى كشد. به آن كه جانم به دست اوست سوگند،فرزندم در نزد هيچ قومى كشته نمى شود كه از كشتن او جلوگيرىنكنند، مگر آنكه خداوند دل ها و زبان هاشان را دوگانه خواهد ساخت.)) سـپـس ابـن عـبـاس مـى گـريـد و امـام نـيز با او مى گريد و مىپـرسـد آيـا آنـان نـمـى دانـنـد كـه او پـسـر دخـتـررسول خدا(ص ) است !؟ سپس ابن عباس بر اين امر گواهى مى دهد وتـاءكـيـد مـى كـند كه يارى امام (ع )، همانند نماز و روزه بر اين امتواجب است !
سـپـس امـام (ع ) نـظـر او را دربـاره امـوى هـا مـى پرسد، همان ها كهحضرت را از حرم جدش (ص ) بيرون رانده اند و بدون آنكه مرتكبجـنـايـتـى شده باشد مى خواهند او را بكشند! و ابن عباس پاسخ مىدهـد كـه اينان مردمى هستند كه به خدا و رسولش كفر ورزيده اند وبـر چـنـيـن كـسـانـى مـصـيـبـتـى بزرگ وارد مى آيد. آنگاه ابن عباسگـواهـى مـى دهـد كـه هـر كـس در جـنـگ بـا امـام (ع ) ورسول خدا(ص ) طمع بندد، [زندگى اش ] پايان خوشى ندارد! درايـنـجـا امـام (ع ) مى فرمايد: ((بار پروردگارا تو گواه باش !))ابن عباس در مى يابد كه قصد كمك گرفتن از او و ابن عمر را دارد!از اين رو پيش دستى مى كند و آمادگى خويش ‍ را براى يارى امام (ع) و جـهاد در ركاب آن حضرت اعلام مى دارد؛ و مى گويد با اين كاريك صدم حقش را هم ادا نمى كند!
در اينجا ابن عمر در تنگنا قرار مى گيرد، زيرا او نيز مورد خطابحـضـرت اسـت . از اين رو براى تغيير جهت سخن امام (ع ) دخالت مىكند و به ابن عباس مى گويد: اجازه بدهيد، از اين سخن درگذريم !
سـپـس ابـن عـمـر رو بـه حسين (ع ) كرد و گفت اباعبدالله ، از قصدخويش چشم بپوش و از همين جا به مدينه بازگرد و به صلح مردمدرآى ! از وطـن خـويـش و حـرم جـد خـويـش ‍رسول خدا(ص )، غايب مشو؛ و براى اين كسانى كه عاقبتى ندارند،بـر خـود حـجّت و راهى قرار مده ، اگر دوست دارى كه بيعت نكنى ،آزادى تـا در ايـن باره بينديشى ، شايد هم يزيد بن معاويه مدتىاندك زنده باشد و خداوند از كار او تو را كفايت كند!
حـسين (ع ) فرمود: اُف بر اين سخن ، تا آنگاه كه آسمان و زمين بهپـا اسـت ! اى عـبـدالله ! به حقِ خداوند از تو مى پرسم ! آيا من درنظر تو در اين كار خويش بر خطايم ؟ اگر از نظر تو من بر خطاهستم ، مرا بازگردان كه من تسليم ، فرمانبردار و مطيع هستم ! ابنعمر گفت : نه به خدا سوگند، خدا نكند كه پسر دختر پيامبر(ص )در خـطـا بـاشـد بـا وجـود پـاكيزه اى چون تو با اين نزديكى بهرسـول خـدا(ص )، كـسـى چـون يـزيـد بـن مـعـاويه چه جايى براىخلافت دارد؟ اما من بيم آن دارم كه بر اين سيماى زيبا شمشير بكشندو از ايـن امـت حركتى را ببينى كه دوست نمى دارى . با ما به مدينهبـازگـرد و اگر دوست ندارى كه بيعت كنى ، هرگز بيعت مكن و درخانه اى بنشين !
حـسين (ع ) فرمود: ((هيهات اى پسر عمر! اين مردم مرا رها نمى كنند،چـه بـر مـن دسـت بـيـابـنـد چـه دسـت نـيـابـنـد. آنـان مـرادنبال مى كنند 