ا به زور از من بيعت بگيرند يا آنكه مرا بكشند. اىعـبـدالله ، آيـا نـمـى دانى از نشانه هاى پستى دنيا نزد خداوند ايناست كه سر يحيى بن زكريا(ع ) را نزد بدكاره اى از بدكاره هاىبـنـى اسـرائيـل آوردنـد و آن سـر بـر ضدشان احتجاج مى كرد؟ اىابـاعـبـدالرحـمـن ، آيـا نـمـى دانـى كـه بـنـىاسـرائيـل از بـامـداد تـا شام هفتاد پيامبر را مى كشتند و سپس همه دربـازارهـاشـان مى نشستند و خريد و فروش ‍ مى كردند، گويى كههـيـچ كـارى انـجام نداده اند، و خداوند در عذابشان شتاب نورزيد؟))سرانجام آنان را مؤ اخذه كرد، مؤ اخذه عزتمندى مقتدر! اباعبدالرحمن، از خدا بترس و دست از يارى من برمدار و مرا در نماز خويش ياد كن! اى پـسـر عـمـر، اگـر خـروج بـا مـن بـرايت دشوار است و بر توگران مى آيد، بيشترين تقصير را دارى ، ولى پس از نمازت دعاىبـراى مـرا تـرك مـكـن . از ايـن مـردم كـناره بگير و در بيعت با آنانشتاب مكن ، تا آنكه بدانى كارها به كجا مى انجامد!
سپس امام (ع ) رو به ابن عباس (رضى ) كرد و بر او درود فرستادو اجـازه فرمود كه به مدينه برود و سفارش كرد كه اخبار آنجا رابـه وى گـزارش دهـد؛ و عنوان كرد تا هنگامى كه ساكنان مكه او رادوسـت بـدارنـد و يـارى كـنـنـد، در حـرم مـى مـانـد؛ و به سخنى كهابـراهـيـم هـنـگـامـى كـه در آتـش افـكـنـده شـد ((حـسـبـى الله ونـعـمالوكيل ))، چنگ مى زند كه در نتيجه آن آتش بر او سرد و سلامت مىشود.
سپس ابن عباس و ابن عمر به شدت گريستند. امام (ع ) نيز ساعتىبـا آنان گريست . سپس با آنان خداحافظى كرد؛ و آن دو به سوىمدينه راه افتادند.(499)
درنگ و نگرش
1ـ پـيـش از ايـن گـفتيم (500) كه ابن اعثم كوفى ، تنهاكسى است كه متن مفصل اين گفت و گو را در كتاب ((الفتوح )) خويش، بـه نـقـل از خـوارزمـى در كـتـاب ((مـقـتـل الحـسـيـن ))،نـقل كرده است . نكته درخور توجه ، اين كه متن ياد شده ، از سويىدر بـردارنـده عـبـاراتـى مـتعارض است و از سوى ديگر با ديدگاهاهـل بـيـت نـسـبـت بـه بـرخـى از اصـحـابرسـول خـدا(ص )، چـه در دوران زنـدگـى و چـه پـس از رحـلت آنحضرت ، سازگارى ندارد. نمونه گفته هاى متعارض ، آن سخن امام(ع ) بـه ابـن عـمـر اسـت كـه مـى فـرمـايـد: ((اباعبدالرحمن ، از خدابترس و دست از يارى من برمدار))؛ و پس از آن مى فرمايد: ((اگرخـروج بـا مـن برايت دشوار است و بر تو گران مى آيد، بيشترينعذر را دارى )). نمونه ديگر اين سخن حضرت است ((به آن كه جدم، محمد(ص )، را بشارت دهنده و بيم دهنده برانگيخت ، چنانچه پدرت!)) و ايـن سـخن ايشان ((مرا در نمازت ياد كن !)) و اين سخن حضرت((وليكن دعا براى من پس از هر نمازى را فراموش مكن )).
به گمان قوى عبارتى كه به پسر عمر اجازه يارى نكردن امام رامـى دهـد و او را بـسـيـار مـعـذور مـى دانـد؛ و نيز عبارتى كه برخىصـحـابـه را بـراى كارى كه انجام نداده اند، مى ستايد ـ در حالىكـه اسـنـاد تاريخى خلاف اين را ثابت مى كند ـ و نيز عبارتى كهمـدعـى اسـت ، امـام بـه نـمـاز يا به دعاى پسر عمر عنايت دارد ـ بهفـرض ايـنـكـه اصـل خـود روايـت درسـت بـاشـد ـ بـهاصـل متن افزوده شده و برخى از راويان يا نساخان براى نيك جلوهدادن چهره برخى بر زبان امام ، آن را در متن روايت گنجانده اند.
2ـ ابن عمر اعتراف دارد به اينكه يارى امام حسين و پيوستن به او،واجـب شـرعـى اسـت ؛ آنـجـا كـه مـى گـويـد، ازرسـول خـدا(ص ) شـنـيـده اسـت كـه فـرمود: ((حسين كشته مى شود وچـنـانـچـه او را بـكشند و از او دست بكشند و يارى اش ندهند، خداوندنيز تا روز قيامت آنان را رها خواهد كرد!)).
بـراى ابـن عـمـر، ايـن واجـب شـرعـى مـقـدس ، مورد تاءكيد قرار مىگـيـرد، زيـرا از ابـن عـبـاس نـيـز شـنـيـد كـه او ازرسـول خـدا(ص ) شنيده است كه فرمود: ((مرا با يزيد چه كار!؟ اوفـرزنـدم و فـرزنـد دخـتـرم را به قتل مى رساند. خداوند در يزيدمـبـاركـى قـرار مـدهـاد! بـه آن كـه جـانـم در دسـت او اسـت سـوگند،فـرزندم در حضور قومى كشته نمى شود كه او را يارى ندهند، جزاينكه خداوند ميان دل و زبانشان اختلاف مى اندازد!))
امـام (ع ) بـه طـور صـريـح و روشـن وكامل با ابن عمر احتجاج مى كند و به او مى گويد: ((اباعبدالرحمن ،از خدا بترس و دست از يارى ام برمدار!)).
بـا ايـن هـمه مى بينيم كه عبدالله عمر باز مى ايستد و از يارى امامحـسـيـن (ع ) بـه طـور عـمدى و بدون عذر دست مى كشد؛ و به اين همبـسـنـده نمى كند، بلكه با اصرار از امام مى خواهد كه دست از قيامبـردارد و بـه مـديـنـه بـازگردد و در صلح قوم وارد شود و وجوديزيد را تحمل كند!
3ـ همچنين ملاحظه مى كنيم كه ابن عمر ـ گويى كه سخنگوى رسمىامـوى هـا اسـت ـ مـى كوشد تا به امام تفهيم كند كه متاركه ميان او ويـزيـد امـر مـمـكـنـى اسـت ؛ و بـاكـى نـيست از اينكه امام دست از قيامبـردارد، هـر چـنـد كه بيعت هم نكند؛ و مى گويد: ((اگر دوست دارىكـه بـيـعت نكنى ، آزادى تا در اين باره بينديشى !))؛ و مى گويد:((اگـر دوسـت نـدارى كـه بـيـعـت كـنـى ، هرگز بيعت مكن و در خانهبنشين !)).
بـايـد ديـد كـه آيـا ابـن عـمـر بـه امـكـان چـنـيـن مـتـاركـه اى يـقـيـنكامل داشت !؟
چـگـونـه مـى تـوانـسـت يـقـيـن داشـتـه بـاشـد، وحـال آنـكـه خود او از رسول خدا(ص ) شنيده بود كه فرمود: ((حسينكـشـتـه مى شود!...)) و شنيد كه ابن عباس نيز روايت كرد كه يزيدقاتل حسين (ع ) است !؟
چـنـانـچـه بـه امـكان اين متاركه يقين نداشت ، چرا بر ادعاى امكان آنپـافـشـارى مـى كـنـد؛ چنانكه گويى از زبان حكومت اموى سخن مىگويد!؟
آيا ابن عمر نمى خواست كه ـ به زبان مشورت و خيرخواهى ـ پس ازفرو نشاندن شعله انقلاب ، امام را در دام يزيد بيندازد!؟
آيا هيچ انديشمندى چنين كارى را از ابن عمر بعيد مى شمارد!؟
شـايـد درنـگ در ابـعـاد آيـنده اين نگرش ، پاسخ را براى ما روشنسازد!
4ـ ابـن عـمـر در ايـن گـفـت و گو، بر اعتراف خود نسبت به دشمنىامويان با اهل بيت و ستم بر آن بزرگواران و نيز بر اينكه امويانو در راءسـشـان يـزيـد هـمان ((قوم ستمگر))اند و نزد خداوند ((بىبـهـره انـد))، تـاءكـيد مى ورزد، او همچنين تاءكيد كرد كه مردم بهطمع طلا و نقره (زرد و سفيد) به آنان بگروند.
ولى مـى بينيم كه همين ابن عمر از معاويه ((زرد و سفيد)) رشوه مىگـيـرد تـا مقدمات ولايتعهدى يزيد را فراهم آورد؛ و صد هزار درهمارسالى معاويه را مى پذيرد.(501)
مـى بـيـنـيم كه ابن عمر به بيعت با يزيد مبادرت ورزيد! با آنكهامـام (ع ) ـ حـداقل ـ در اين گفت و گو از وى خواسته بود كه پيش ازانـديـشيدن به چگونگى فرجام كار، در بيعت با يزيد شتاب نكند.ايـن در حـالى اسـت كـه ابـن عـمر اعتراف دارد به اينكه يزيد مردىستمگر است و نزد خداوند بهره اى نخواهد داشت ! باز مى بينيم كهابن عمر در دورانى كه امّت در مدينه بر يزيد شوريده و او را بهخـاطـر فـسـق و فـجورش خلع كرده است ، بر تمسك به بيعت يزيداصـرار مـى ورزد و مـدعـى اسـت كه اين بيعت ، بيعت با خدا و پيامبراسـت ! و با اع