ه. فرمود: من يکي از مهمانان تو هستم که در فلان روز به خيمه تو آمديم و از ما پذيرايي کردي. پيرزن آن حضرت را شناخت و گفت: آري پدر و مادرم به قربانت! امامعليه السلام دستور داد هزار رأس گوسفند براي او خريداري کنند و هزار درهم نيز پول به او داد. سپس او را به نزد برادرش امام حسين عليه السلام فرستاد و آن حضرت نيز به‏همان مقدار گوسفند و پول به پيرزن عطا فرمود و او را به همراه غلام خود نزد عبداللَّه فرستاد و عبداللَّه پرسيد: امام حسن و امام حسين چه اندازه به‏تو عطا کردند؟ و چون مقدار آن‏را دانست به‏مقدار عطاي هر دوي آنها به پير زن بخشيد و پير زن با شوهر خود با چهار هزار گوسفند و چهار هزار درهم پول به باديه بازگشتند.(7)

روزي عبداللَّه بن جعفر براي سرکشي به مزرعه‏اش از خانه بيرون رفت. در راه از نخلستاني عبور کرد که غلام سياهي در آنجا به ديده‏باني مشغول بود. عبداللَّه ديد که سه قرص نان براي غلام آوردند و در همان حال سگي پيش غلام آمد، غلام يک قرص نان را به نزد آن سگ انداخت. سگ آن را خورد و دوباره و سه‏باره آمد و غلام هر سه قرص نانش را نزد آن سگ انداخت. عبداللَّه که اين منظره را ديد، از غلام پرسيد: جيره غذايي روزانه تو چقدر است؟ گفت: همين که ديدي. پرسيد: پس چرا همه را به اين سگ دادي و او را بر خود مقدّم داشتي؟ جواب داد: چون در اين منطقه سگي وجود ندارد. احتمال مي‏دهم اين سگ از راه دور آمده و گرسنه است و من خوش نداشتم او را رد کنم! عبداللَّه پرسيد: خوب حالا امروز چه کار مي‏کني؟ پاسخ‏داد: امروز را تا فردا به گرسنگي بسر مي‏برم! عبداللَّه گفت: براستي که اين غلام از من سخاوتمندتر و کريمتر است. آنگاه نخلستان را از صاحبش خريداري کرد و آن غلام را نيز آزاد کرد و نخلستان را به‏وي بخشيد.(8)

در کتاب اغاني آمده است که مردم مدينه عادت کرده بودند از يکديگر پول قرض کنند و براي بازپرداخت آن‏ وعده عطاي عبداللَّه بن‏جعفر را بدهند. روزي مردي مقدار زيادي شکر به مدينه آورد تا بفروشد ولي به کسادي بازار برخورد و نمي‏دانست چه بايد بکند، تا اينکه شخصي به او گفت: اگر به‏نزد عبداللَّه بن جعفر بروي، او اين شکرها را از تو خواهد خريد. شکرفروش نزد عبداللَّه آمد و حال خود را به او گفت. عبداللَّه دستور داد شکرها را بياورند. آنگاه دستور داد چادري بگسترانند و کيسه‏هاي شکر را روي آن بريزند و به مردم نيز گفت: هرکه مي‏خواهد از اين شکرها ببرد! مردم هجوم آوردند و هرکس هرچه مي‏توانست برد. وقتي چنان ديد به عبداللَّه گفت: خودم هم چيزي بردارم؟ گفت: آري. او هم شروع کرد شکرها را در کيسه‏ها ريخت، و چون تمام شد عبداللَّه پرسيد: قيمت شکرها چقدر بود؟ گفت: چهار هزار درهم! و عبداللَّه تمام آن چهار هزار درهم را به وي داد.(9)

زينب دختر اميرالمؤمنين عليه السلام در خانه چنين مردي که دنيا در نظرش ارزشي نداشت و دارايي خود را براي رفع نيازمنديهاي مردم مي‏خواست و بزرگترين لذت و خوشي زندگي خود را در اين مي‏ديد که با ثروت زيادي که خدا به او عنايت کرده بتواند دل مستمند و مسکيني را به‏دست آورد و از نيازمندي رفع نياز و حاجت کند، زندگي را آغاز کرد.

چنين مرداني اگر انبارهاي طلا و نقره و گنج‏هاي زيادي نيز در اختيارشان باشد بااين بخشش و کرم فوق‏العاده همه را خرج مي‏کنند و چيزي براي خود باقي نمي‏گذارند. لذا مي‏نويسند: عبداللَّه در آخر عمر تنگدست شد. روزي شخصي نزد او آمد و چيزي از او خواست و چون عبداللَّه چيزي نداشت رداي خود را از تن بيرون آورد و به او داد و سرخود را به‏سوي آسمان بلند کرده و گفت: پروردگارا ! ديگر مرگ مرا برسان و آن‏را پوشش من گردان که پس از چند روز بيمار شد و چشم از اين جهان فروبست. تاريخ وفات او را سال 80 هجري نوشته‏اند. با اين حساب عمر وي در هنگام مرگ نزديک به نود سال بود. برخي هم وفات او را در سال 90 هجري دانسته‏اند. وفات او در مدينه و قبرش نيز در بقيع است. ابن حجر در کتاب تهذيب التهذيب مي‏نويسد: عبداللَّه از کساني است که از پيغمبرصلي الله عليه وآله و عمويش علي‏بن‏ابي‏طالب عليه السلام و مادرش اسماء حديث نقل کرده است و جمع زيادي مانند حضرت ابوجعفر محمد بن‏علي ابن‏الحسين عليه السلام، حسن بن‏حسن بن‏علي، قاسم بن‏محمد ابن‏ابي‏بکر، عبداللَّه بن‏حسن، عروة بن‏زبير و ديگران نيز از او حديث نقل کرده‏اند. ابن ابي‏الحديد و ديگران داستانهايي از او نقل کرده‏اند به ويژه دفاعي که عبداللَّه در حضور معاويه از علي ابن‏ابي‏طالب عليه السلام و خاندان بزرگوار پيغمبر کرده و عمرو ابن‏عاص و ديگران را رسوا ساخته است.(10) مرحوم مامقاني در کتاب رجال خود، او را مردي جليل‏القدر و بزرگوار توصيف کرده است و پس از نقل داستاني از مدائني مي‏نويسد: شبهه‏اي در وثاقت او از نظر روايت نيست.(11) بنابراين آنچه در پاره‏اي از کتابها مانند کتاب اغاني و غيره نقل‏شده که عبداللَّه بن‏جعفر اهل سماع و غنا بوده، اصل و اعتباري ندارد و يا مربوط به شخص ديگري همنام اوست که به خاطر شهرت عبداللَّه بن‏جعفر در تاريخ به نام وي ثبت شده است و يا چنانکه برخي احتمال داده‏اند از حديث‏هاي مجعول و اتهاماتي سرچشمه مي‏گيرد که دستگاه وسيع تبليغاتي بني‏اميه عليه خاندان ابي‏طالب و اميرالمؤمنين و نزديکان آن حضرت انجام مي‏دادند و مي‏خواستند به هر وسيله اين خانواده بزرگوار را نزد مردم بي‏قدر و ارزش جلوه دهند.(12) مانند روايات ديگري که درباره خود علي بن‏ابي‏طالب و حسنينعليهم السلام و ديگران جعل کردند و با صرف صدها هزار دينار پول بيت‏المال مسلمانان و اجير کردن افرادي مانند سمرة بن‏جندب ها و ابوهريره ها دروغهايي را به خدا و پيغمبر بستند!در کوفه‏

چنانکه مي‏دانيم علي‏بن‏ابي‏طالب عليه السلام نزديک چهارسال‏ از پايان عمر خود را در کوفه گذرانيد و اين هم به خاطر آن بود که بيشتر هواخواهان آن‏حضرت در کوفه بودند و با معاويه که در شام سکونت داشت و خوارج که در نهروان بودند در حال جنگ بود و کوفه از اين‏جهت نزديکتر و آماده‏تر از مدينه بود که در جاي خود توضيح داده خواهد شد. مورخان نوشته‏اند: زماني که اميرالمؤمنين عليه السلام مرکز خلافت خود را از مدينه به کوفه منتقل کرد، زينب نيز با شوهرش عبداللَّه بن جعفر به کوفه آمد و در آنجا ساکن شدند. عبداللَّه‏بن‏جعفر در جنگ صفين جزو لشکريان عليعليه السلام بود و فرماندهي گروهي از سربازان آن حضرت را به عهده داشت. در اين مدت دختر بزرگوار آن حضرت يعني زينب نيز به ارشاد و تعليم زنان کوفه اشتغال داشت. از خصائص زينبيه جزايري(13) نقل شده است که زينب عليها السلام در کوفه مجلس درسي براي زنها تشکيل داد و براي آنها قرآن را تفسير مي‏کرد. و در يکي از روزها به تفسير سوره کهيعص مشغول بود که اميرمؤمنانعليه السلام از در وارد شد و از دخترش پرسيد: کهيعص را تفسير مي‏کني؟ عرض‏کرد: آري. عليعليه السلام فرمود: اي نور ديده! اين حر