داوندي که آفريدگان را به‏قدرت خود آفريد و مردم را برانگيخت، و او يگانه بي‏همتاست. [خواهر جان] جدّ من [رسول خدا] از من بهتر بود و مادرم از من بهتر بود و پدرم از من بهتر بود و برادرم به از من بود [که همه از اين‏جهان رفتند] و من و هر مسلماني بايد به‏رسول خدا تأسّي کنيم.] حسين عليه السلام با اين سخنان زينب را آرام کرد و به دنبال آن ، زينب را سوگند داد که خواهرم! نبايد در کشته شدن من گريبان چاک زني و روي خود را بخراشي و در اين باره سفارشي در اين‏باره به زينب کرد که شاعر پارسي زبان مرحوم عمّان ساماني آن را اين‏گونه به‏نظم درآورده است:

جان خواهر! در غمم زاري مکن‏
با صدا بهرم عزاداري مکن‏
هرچه باشد تو علي را دختري‏
عصمت‏اللهي و زهرا پروري‏
معجر از سرپرده ، ازرخ وامکن‏
آفتاب و ماه را رسوا مکن‏
خانه‏سوزان را تو صاحبخانه‏باش‏
با زنان در همرهي ، مردانه‏باش‏
باتو هستم جان خواهر همسفر
توبه‏پا اين راه پويي من به سر

امامعليه السلام مانند اين‏که با اين سخنان ضمن سفارش خواهر به صبر و سکون و بردباري ونوعي تصرّف تکويني در دل زينب ، او را براي روبه‏رو شدن با مصايب دشوار بعدي آماده کرد، زيرا وضع دختر فاطمه عليها السلام از آن ساعت به بعد تغيير کرد و ديگر از آن گونه بي‏تابي‏ها از او ديده نشد. در روز عاشورا

شاهد گفتار بالا رفتار دختر شجاع عليعليه السلام در روز عاشوراست، زيرا همان زينب که با شنيدن چند شعر که حکايت از مرگ برادر مي‏کرد آن‏گونه بيتاب مي‏شود در فرداي همان مي‏کوشد برادر بزرگوارش را در برابر کشته جوان عزيزش دلداري دهد و فکر او را به‏خود متوجه سازد همان بانوي محترمي که آن شب از خبر شهادت و کشته‏شدن برادر بيهوش مي‏شود ، روزهاي بعد از آن ، در چند مورد با متانت و شکيبايي خود سبب شد تا جان برادرزاده‏اش حضرت علي‏بن الحسين عليه السلام امام وقت را از مرگ حفظ کند. و در متون تاريخي مربوط به ماجراي غم‏انگيز روز عاشورا چند جا نام زينب عليها  السلام مذکور است يکي در هنگام به زمين افتادن علي اکبر حسين عليه السلام که پدر را به‏بالين خود طلبيد ، نقل شده است که زينب خود را به‏ميدان رسانيد و روي کشته علي‏اکبر انداخت و صدا را به يا اُخَيّاهُ، وَ يَا ابْنَ اُخَيَّاهُ، وَ وامُهْجَةَ قَلْباه و امثال اين جملات بلند کرد. همان طور که اشاره‏شد به گفته برخي از اهل دانش ، اين‏کار زينب ، به خاطر جلب توجه برادرش حسين عليه السلام به‏خود و کاستن از شدت اندوهي بود که با ديدن پيکر آغشته به خون و قطعه‏قطعه علي‏اکبر به آن‏حضرت دست داده بود. در موقعيتهاي ديگر روز عاشوراء هم نام بانوي بزرگوار ما ذکر شده است. او همه جا به‏عنوان کمک کاري از جان گذشته و حامي و ياوري سربرکف نهاده از هدف مقدس برادرش حمايت مي کرد و چهره مجاهد فداکاري را داشت که يکسره مصيبتهاي سهمگين بر خودرا به ديار فراموشي مي‏سپرد و داغ آن همه کشتگان و عزيزان و نوجوانان سرواندام و زيباي خود را از ياد مي‏برد و خود را براي انجام فرمان امامعليه السلام و مأموريتهاي خطرناکي که به‏نام او صادر مي‏شد مهيا مي‏کرد. يک‏جا مي‏بينيم عبداللَّه فرزند کوچک امام حسنعليه السلام که با ديدن عموي عزيزش که روي خاک افتاده و ددمنشان کوفه‏ و شام اطراف بدن مطهرش را گرفته‏اند و هرکدام مي‏خواهند خون پاک آن حضرت را بريزند، از خيمه بيرون مي‏دود تا خود را به عمو برساند شايد بتواند آن پليدان را از پيرامون بدن آن حضرت پراکنده کند، در اينجا امامعليه السلام خواهر را مخاطب مي‏ساز دو صدا مي‏زند: يا اُخْتاهُ اِحْبِسيهِ ! [ خواهر جان! اين کودک را نگهدار.] زينب فوراً مي‏دود و عبداللَّه را مي‏گيرد، اما آن کودک معصوم دست خود را از دست عمه مي‏کشد و بالاخره خود را به عمو مي‏رساند و روي بدن نازنين آن حضرت به دست آن سنگدلان شربت شهادت مي‏نوشد. در جاي ديگر مشاهده مي‏کنيم، در آخرين لحظات که امامعليه السلام براي وداع و خداحافظي به‏نزد زنها مي‏آيد باز زينب را مخاطب مي‏سازد و مي‏گويد: ناوِليني وَلَديَ الصَّغيرَ حَتَّي اُوَدِّعَهُ ! [ خواهرم فرزند! کوچکم را بياور تا با او وداع کنم.] چون زينب ، علي‏اصغر را به‏دست آن‏حضرت مي‏دهد حرملة بن کاهل تيري به گلوي نازک آن طفل مي‏زند و آن کودک معصوم را در بغل پدر شهيد مي‏کند و امامعليه السلام بدن خون آلود آن طفل را به زينب مي‏سپارد. هچنين در تاريخ مي‏نويسند: امامعليه السلام هنگامي که به‏نزد بانوان حرم مي‏آيد محرم اسرار خود زينب را مي‏طلبد و از او جامه کهنه‏اي مي‏خواهد تا زير لباسهاي خود بپوشد و به‏ خواهر عزيز خود مي‏گويد: يا اُخْتاهُ اِيتيني بِثَوْبٍ عَتيقٍ لا يَرْغَبُ اَحَدٌ فيهِ مِنَ القَوْمِ اَجْعَلْهُ تَحْتَ ثِيابي لِئَلاَّ اُجَرَّدَ مِنْهُ بَعْدَ قَتلي ! [ خواهرم! جامه کهنه‏اي برايم بياور تا آن را زير لباسهايم بپوشم که احدي از اين مردم در آن طمع نکند شايد پس از کشته شدن بدنم را برهنه نکنند!] زينب نيز چنين جامه‏اي مي‏آورد و به‏دست برادر مي‏دهد و روي همان نشانه صبح روز بعد به سراغ بدن مطهر برادر مي‏رود اما بدن را برهنه مي‏بيند و آن جامه کهنه را هم در تن آن حضرت مشاهده نمي‏کند. خلاصه ، زينب عليها السلام همه‏جا همچون کوهي استوار خود را آماده مي‏کرد تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بي‏دريغ در راه اطاعت او فرمانبرداري کند، خدا مي‏داند آن لحظه آخري که برادر را براي رفتن به ميدان شهادت بدرقه مي‏کرد با چه نيروي شگفتي خود را نگه مي‏داشت، و چگونه چنان استقامت و بردباري از خود نشان داد که امامعليه السلام اسراري به او مي‏گويد و وصايايي به او مي‏کند و بهتر است اين ماجراي غم‏انگيز را از زبان شاعر خوش قريحه و دلسوخته پارسي زبان عمّان ساماني بازگو کنيم:

خواهرش برسينه و برسرزنان‏
رفت تا گيرد برادر را عنان‏
سيل اشکش بست بر شه ، راه را
دود آهش کرد حيران ، شاه را
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشه چشمي بدانسوکرد باز
ديد مشکين مويي از جنس زنان‏
بر فلک دستي و دستي بر عنان‏
زن مگو ، مرد آفرين روزگار
زن مگو ، بنت الجلال ، اخت الوقار
زن مگو ، خاک درش نقش جبين‏
زن مگو ، دست خدا در آستين‏
از قفاي شاه رفتي هر زمان‏
بانگ مهلاً مهلاًش بر آسمان‏
کي سوار سرگران! کم کن شتاب‏
جان من! لختي سبکتر زن رکاب‏
تا ببويم آن شکنج موي تو
تا ببوسم آن رخ دلجوي تو
پس زجان برخواهر استقبال کرد
تا رخش بوسد الف را دال کرد
شد پياده بر زمين زانو نهاد
برسر زانو سربانو نهاد
همچو جان ، خود را در آغوشش کشيد
اين سخن آهسته در گوشش دميد
کي عنان گير من آيا زينبي‏
يا که آه دردمندان درشبي‏
پيش پاي شوق زنجيري مکن‏
راه عشق است اين ، عنان‏گيري مکن‏
در فراقت از تو جانم عذر خواه‏
رو که رفتم، حق تو را پشت و پناه‏
رو يتيمان مرا غمخوار باش‏
در بلا و درشدايد يارباش‏
رو که هستم من به هرجا همرهت‏
آگهم از حال قلبِ آ