گهت‏
چون شوي بر ناقه عريان سوار
در به‏در گردي به‏هر شهر و ديار
نيستم غافل دمي از حال تو
آيم از سر هرکجا همراه تو
رو که سوي شام خواهي شد روان‏
با علي آن قبله گاه عارفان‏

و شاعر ديگر، محزون رشتي دراين‏باره گفته است:

خواهرا! ناموس حقّ داوري‏
بر يتيمانم تو جاي مادري‏
زينبا! غارت شود چون خيمه‏ها
جمع کن اطفال حيران مرا
پيکرم بيني چو اندر خاک و خون‏
پامنه از نقطه طاقت برون‏
خواهرا! در ماتمم افغان مکن‏
موي سراندر غمم افشان مکن‏
خواهرا! چون برسنان بيني سرم‏
بردباري کن به حق مادرم‏ 

در تاريخ آمده است که چون زينب مشاهده کرد امامعليه السلام روي زمين افتاد و لشکر بي‏شرم و مأموران ننگين پسر مرجانه و يزيد اطراف بدن مطهرش را براي به شهادت رساندن آن‏حضرت گرفته‏اند از خيمه بيرون آمد و خطاب به پسر سعد با سرزنش و ملامت و به‏صورتي تحقيرآميز فرمود: يَا ابْنَ‏سَعْد! اَيُقْتَلُ اَبُوعَبْدِاللَّهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُاِلَيهِ ؟  [ اي پسر سعد! آيا ابوعبداللَّه الحسين کشته مي‏شود و تو مي‏نگري؟] يعني چگونه تن به اين ننگ و پستي مي‏دهي که فرزند عزيز فاطمه و پسر پيغمبر خدا را در پيش روي تو بکشند و تو که ادعاي مسلماني مي‏کني و خود را يک انسان مي‏داني و از نظر قرابت و ارتباط با آن‏حضرت نيز هر دو از تيره قريش و هر دو از شهر مکه و اهل حجاز هستيد هيچ‏گونه دفاعي از او نمي‏کني و اين‏گونه بي‏تفاوت هستي؟ ابن سعد که تا به آن ساعت سرمست پيروزي و مغرور امارت و رياست برلشکر پسر زياد بود و جز تملق و چاپلوسي و اظهار ذلت و خواري چيزي نديده بود، و در فکر بود تا غائلة هر چه زودتر پايان پذيرد و او به حکومت ري - که همه اين ننگها را براي رسيدن به آن برخود خريده بود - برسد و پيوسته خوابهاي طلايي رفتن به استان ري و تکيه زدن بر تخت حکومت و فرمانروايي آن خطّه را مي‏ديد، چنان از اين جمله کوتاه که در آن موقع حساس از دهان دختر شجاع اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شد يکّه خورد و چنان اين جمله کوتاه چون پتک محکم و آهنين بر مغز او کوبيده شد و افکار طلايي و پايه‏هاي کاخ غرور او را در هم فروريخت که بي‏خود و بي‏اختيار شروع به‏گريه کرد و سيلاب اشک از ديدگانش فرو ريخت و برريشهايش سرازير شد و براي تيره روزي و بدبختي فراواني که براي خود خريده بود زار زار گريستن آغاز کرد ، اما صورت خود را از بانوي قهرمان کربلا برگرداند تا زينب آثار شکست را در چهره‏اش نبيند و احياناً هدف جملات ديگري از سخنان کوبنده و ملامت‏آميز دختر فداکار و باشهامت زهراعليها  السلام که نقش تيرهاي کاري را داشت قرار نگيرد! با اين حال دختر علي از پاي ننشست و نگاهي به سمت آن قوم بي‏شرم کرد و صدا زد: اَما فيکُم مُسْلِم [ آيا در ميان شما يک نفر مسلمان نيست؟] باري زينب عليها  السلام با همين يکي دو جمله کوتاه چنان تزلزلي در ارکان لشکر دشمن و روحيه آنها افکند که تا پايان عمر ننگينشان اثر گذارد. حتّي برخي از تواريخ نقل کرده‏اند که از همانجا گروهي را به فکر قيام بر ضدّ بني‏اميه و حکومت دست نشانده آنها در کوفه انداخت و خود را از معرکه کنار کشيدند و بعدها به توّابين معروف شدند و به‏دستياري مختار حکومت عبيداللَّه بن زياد را در کوفه‏ سرنگون کردند. حتي مي‏توان گفت مرثيه‏هاي زينب بربالين برادرش ، رو کردن به سوي مدينه و سخن گفتن با جدّ و مادرش ، رفتار و کردارش در عصر روز عاشورا و صبح روز بعد جنبه تبليغي داشته و کاملاً حساب شده و دقيق بوده است و به وسيله همان سخنان و اعمال خود ، زمينه انقلاب برضدّ ستمگران را در ميان مردم فراهم‏کرده و از فرصت که پيش آمده حدّ اکثر استفاده را براي به ثمر رساندن قيام مقدس امامعليه السلام کرده است، چنانکه مادرش فاطمهعليها  السلام نيز گاهي از چنين فرصتها و وسايلي استفاده مي‏کرد و انحرافات پيش آمده و ظلمهايي را که به او شده بود به گوش فريب خوردگان مي‏رسانيد.

براي نمونه برخي از مرثيه‏هاي نقل شده در تاريخ را ذکر مي‏کنيم. مرحوم سيدرحمه الله در کتاب لهوف از حميد بن مسلم چنين روايت مي‏کند: عصر عاشورا زنان را از خيمه‏ها بيرون ريختند و آن خيمه‏ها را آتش‏زدند، در اين وقت زنان صيحه مي‏زدند و چون چشمشان به کشتگان افتاد لطمه به‏صورت زدند. راوي مي‏گويد: به خدا سوگند دختر عليعليه السلام را فراموش نمي‏کنم که در مرثيه برادرش حسينعليه السلام با صوتي حزين و دلي غمگين مي‏گفت: وا مُحَمّداه! صَلّي عَلَيْکَ مَليکُ السَّماءِ، هذا حُسَينٌ‏ بالعراءِ، مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُ الاَعْضاءِ، واثَکْلاهُ وَ بَناتُکَ سَبايا، اِلَي اللَّهِ المُشْتَکي، وَ اِلي‏ مُحَمَّدِ المُصْطَفي‏، وَ اِلي‏ عَلِيّ المُرْتَضي، وَ اِلي‏ فاطِمَةَ البَتُولِ، وَ اِلي‏ حَمْزَةَ سَيّدِالشُهَداءِ. وا مُحَمَّداهُ! وهذا حُسَينٌ بِالعَراءِ تسْفي عَلَيهِ ريحُ الصَّباءِ، قَتيلُ اَوْلادِ البَغايا! واُحزْناه وَ اکُرْباه! عليکَ يا أباعبدِاللَّهِ! اَليَوْم ماتَ جَدّي رَسُولُ‏اللَّهِ، يا اَصْحابَ مُحَمَّداه، هؤُلاءِ ذُرَيّةُ المُصْطَفي يُساقُونَ سَوْقَ السَباي (30)! [اي محمد! درود فرستند بر تو فرشتگان آسمان، اين که به خون آغشته و اعضاي بدنش از هم جدا، و دخترانت اسير شده‏اند حسين است، شکوه ما به درگاه خداست و به پيشگاه محمد مصطفي و علي مرتضي و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء. اي محمد! اين حسين است که در اين دشت روي زمين افتاده و بادصبا بر پيکر او گرد و غبار مي‏افشاند، يعني کشته دست اولاد زنا!. اي دريغا! و اي افسوس که امروز (براستي) جدّم رسول خدا کشته شد! اي اصحاب و ياران محمد! آخر اينان فرزندان حضرت مصطفي هستند که همچون اسيران آنان را مي‏برند!]

با دقّت و تأمّل در همين چند جمله کوتاه شکوه آميزبانوي شجاع و قهرمان کربلا در آن صحنه پر از رعب و وحشت و پيش روي سربازان بي فضيلت عمر ابن سعد و سرلشکران مغرور و سرمست، او بخوبي مي‏توان احساس کرد که دختر اميرالمؤمنينعليه السلام با چه شجاعت و شهامتي جنايات آنها را افشا و اعمال وحشيانه آنان را محکوم مي‏کند و چه بذري براي انقلابهاي آينده در دل آنها و ديگراني که آن سخنان به گوششان مي‏رسيد مي‏پاشد و چگونه ضد اسلام بودن حکومت و عمّال جنايتکار او را به گوش لشکرياني که هر گروه آنها از شهر و دياري جداگانه بودند مي‏رساند! تا آنجا که مي‏فرمايد امروز جدم رسول خداصلي الله عليه وآله کشته شد... ! گويا مي‏خواهد بگويد: امروز با کشتن حسين عليه السلام در حقيقت پيغمبر را کشتيد! قرآن و احکام‏وشريعت مقدس‏او راکشتيد!زحمات ورنجهاي چندين ساله او را از بين برديد! و...چرا که حسينعليه السلام در اين قيام و نهضت ، هدفي جز احياي احکام اسلام و شريعت مقدّس جدّش نداشت در حقيقت حسينعليه السلام براي دفاع از حريم اسلام کشته شد. سپس آن حضرت خطاب به اصحاب پيغمبر مي‏فرمايد: اي اصحاب محمد... ! با اينکه معلوم نيست حتي يکي 