ام بيزارى از مخالفان اين بيعت ، خاندانش را نيز ازمخالفت با آن نهى مى كند!
تاريخ مى نويسد: هنگامى كه مردم مدينه بيعت با يزيد را شكستند((ابـن عـمـر پسران و خانواده اش را گرد آورد و پس از گواهى بهيـگـانـگـى خدا و رسالت پيامبر(ص ) گفت : اما بعد، ما با اين مرد،بـر بـيـعـت خـدا و رسـول او بـيـعـت كـرديـم و مـن ازرسـول خـدا(ص ) شـنـيـدم كـه فـرمود: در قيامت براى خائن پرچمىنـصـب مـى كـنند و مى گويند: اين به فلان كس ‍ خيانت كرد. بزرگتـريـن خيانت ـ پس از شرك به خداوند ـ اين است كه مردى با مردىديـگـر بـيـعـت كـنـد بـر بـيعت خدا و رسول او و سپس بيعت خويش رابشكند. هيچ كدامتان حق شكستن بيعت و زياده روى در اين كار را ندارد؛كـه مـوجـب جـدايـى مـن از او خـواهـد شـد.)) ايـن روايـت را مـسـلمنقل كرده و ترمذى آن را صحيح خوانده است .(502)
آيـا مـعـقـول است كه بيعت با مردى ستمگر و تبهكار كه نزد خداوندبهره اى ندارد، بيعت با خدا و رسول او باشد!؟
مـگـر نـه ايـن اسـت كـه هـمـه امـّت اجـمـاع دارنـد بر اينكه عدالت ازشرايط امامت است ؟(503)
خـائنـى كـه روز قـيامت برايش پرچم نصب مى كنند كيست ؟ كسى كهبـا اطـلاع قـبـلى بـر فـسـق فـاسـق بـا او بـيـعـت مـى كـنـد ـمثل ابن عمر ـ يا مردم مدينه كه پس از آگاهى و يقين بر فسق يزيدبر ضد او شوريدند و بيعتش را شكستند!؟
چرا ابن عمر طلحه و زبير و همراهانشان را خائن هايى كه روز قيامتبـرايـشـان پرچم نصب مى شود نمى داند؟ كه اينها بيعتشان را باالگـوى عـدالت ، امـيرالمؤ منين على (ع ) شكستند! يا اينكه ابن عمردر اينجا نيز درنگ مى كند و مغالطه ديگرى از مغالطه هاى بزرگ وفراوان خويش را ابداع مى كند!؟
عـبـدالله بـن عـمر يكى از زبان هايى بود كه به حكومت اموى خدمتكـردنـد، بـلكـه شـيـپـورى اموى بود كه اصرار داشت تا در سرودمخالفت ، نغمه اى جدا ساز كند! و مى كوشيد تا مخالفت را از درونخـُرد كند. اينكه برخى مورخان پنداشته اند ابن عمر يكى از سرانمـخـالف بود، سخن در خور توجهى نيست . زيرا دقت در اين موضوعهـيـچ حـضـورى در هـيچ موضع مخالف و جدى براى او به چشم نمىخورد، بلكه او از صحنه همه مخالفت هاى راستين غايب بوده است .
تـاءمـل جـدى انديشه و ران نشان مى دهد كه عبدالله بن عمر از همانآغاز ـ از روى اصرار و عناد ـ به حركت نفاق به رهبرى حزب سلطهوابـسـتـه بود و سپس در دوره هاى بعد كه رهبرى آن به حزب اموىبـه رهبرى معاويه و سپس يزيد سپرده شد نيز در آن حزب خدمت مىكرد.
مـاهـيـت واقـعـى ابـن عـمـر، هـمـيـن است ؛ هر چند كه در ظاهر با سرانشـورش و بـه ويـژه امام حسين (ع ) نيز روابط حسنه برقرار كردهباشد.
ايـن حـقيقتِ [روحى ] ابن عمر را، معاويه در وصيت به پسرش يزيد،بـدون پـرده پوشى آشكار مى سازد، آنجا كه مى گويد: ((اما ابنعمر با تو است ! ملازم او باش و او را رها مكن !))(504)اوزاعى و نهى از حركت به سوى عراق !
ابـن رسـتـم طـبـرى در كـتـاب ((دلائل الامـامـة )) چـنـيـننـقـل مى كند: ((حديث كرد ما را يزيد بن مسروق و گفت : حديث كرد مارا عـبـدالله بـن مـكحول از اوزاعى كه گفت : شنيدم كه حسين بن علىبن ابى طالب (ع ) آهنگ رفتن به عراق را دارد، به مكه رفتم و بهاو بـرخـوردم . چـون مـرا ديـد، بـه مـن خـوش آمد گفت و فرمود: ((اىاوزاعى خوش آمدى ، آمده اى كه مرا از حركت نهى كنى ، در حالى كهخـداى عـزوجـل جـز اين را نخواسته است . من از امروز تا روز دوشنبهكـشـتـه خـواهـم شـد (بـرانـگـيـخـتـه خواهم شد) من شب بيدار ماندم وشـمـارش روزهـا را نـگـه داشـتـم . هـمـان طـورى بود كه آن حضرتفرمود!))(505)
بايد ديد اين اوزاعى چه كسى بود كه كار امام حسين (ع ) برايش آنقـدر مـهـم بود كه به مكه آمد تا حضرت را از رفتن به عراق نهىكـنـد؟ از اين كار چه انگيزه اى داشت ؟ و معناى اين سخن امام چيست كهفـرمـود: از امـروز تـا دوشـنـبـه كشته خواهم شد (برانگيخته خواهمشد).
اوزاعـى يـاد شـده كـيـسـت ؟ مـردان چـنـدى بـه ايـن لقـبمـشـهـورنـد.(506) ولى بـهاحـتـمـال قـوى ، مـقـصـود از ايـن اوزاعـى ، ابـوايوب ، مغيث بن سمّىاوزاعـى اسـت كـه گـفـتـه مـى شـود نـزديك به هزار تن از اصحابپيامبر(ص ) را ديد.(507)
وى از ابـن زبـيـر، ابـن عـمـر، ابـن مـسـعود، كعب الاحبار و ابوهريرهنـقـل روايـت كـرده اسـت . او از طـبـقـه دوم تـابـعـيـاناهـل شـام اسـت و ابن حبّان ، ابوداود و يعقوب بن سفيان او را توثيقكـرده انـد.(508) ولى تـا آنـجا كه ما تحقيق كرده ايم دركتاب هاى رجالى ما از او يادى نشده است .
اما اينكه انگيزه وى از آمدن به مكه به منظور نهى امام حسين (ع ) ازرفـتـن بـه عـراق چـه بـوده اسـت . از مـتن روايت چيزى را نمى توانتـعـيـيـن كـرد ـ بـه تـاريخ زندگى او هم كه ما آشنا نيستيم . ولىاسـتـقـبال امام از وى نشان مى دهد كه اوزاعى مى ترسيد كه امام بهعـراق برود و كشته شود. هر چند از ظاهر روايت به صراحت بر مىآيد كه او ناهى بود نه ناصح !
حـال بـبينيم مقصود امام (ع ) از اين سخن كه فرمود: ((من از امروز تادوشـنـبـه كـشـتـه خـواهـم شـد)) چـه بـود؟ بـر دانـايـاناهل تاءمل پوشيده نيست كه اين عبارت پيچيده و متشابه است . آيا امام(ع ) مـى خـواسـت بـه اوزاعـى بگويد كه تو بايد از اين ساعت تاروز دوشـنبه كه من در آن كشته مى شوم حساب را نگه دارى ؟ از اينرو اوزاعـى مـى گـويد: ((همان طور كه فرموده بود براى شمارشروزهـا، شـب هـا را بـيـدار ماندم )). بنابر اين امام (ع ) بايد در روزدوشـنـبـه كـشـتـه شـده بـاشـد! و ايـن چـيـزى است كه با روايت هاىمـشـهـورى كـه مـى گويد روز عاشورا، جمعه يا شنبه بود، توافقندارد.(509)
يا اينكه امام (ع ) مى خواست به اوزاعى بگويد: من تا روز دوشنبهدر مـكـه هـسـتـم و پـس از آن (يعنى روز سه شنبه ) روز سفر من بهعراق است !؟
مـى بـيـنـيـم كـه قـوى تـرين احتمال همين است . چرا كه امام (ع ) بهدليـل سـخـن خـودشـان در آخـريـن نـامـه اى كـه هـمـراه قيس بن مسهرصـيـداوى به كوفه فرستاد، روز سه شنبه از مكه بيرون آمد. درآن نامه آمده است : ((... من روز سه شنبه هشت روز گذشته از ذى حجه، روز تـرويـه ، از مـكـه بـه سـوى شـمـا حـركـت كـردم...)).(510)
بـر اسـاس ايـن تـقـويـم ، اگـر مـاه ذى حـجه 29 روز بوده باشد،عـاشـورا جـمـعـه مـى شـود؛ و اگـر سى روز بوده باشد، شنبه مىشـود؛ و ايـن بـا آنـچـه دربـاره روز عـاشـورانقل شده است سازگار مى باشد.عمر بن عبدالرحمن مخزومى و نصايح صائب !
طـبـرى از عـمـر بـن عـبـدالرحـمـن بـن حـارث بـن هـشـام مـخـزومـىنـقـل مـى كـنـد كـه گفت : ((هنگامى كه حسين (ع ) آماده رفتن به عراقشـد، نـزد او رفـتـم و بر او وارد شدم . پس از حمد خدا و ستايش آنحضرت گفتم : اما بعد، اى پسرعمو، من براى حاجتى نزد شما آمده امكه مى خواهم خيرخواهانه آن را بگويم . اگر مرا خيرخواه خويش مىدانى مى گويم وگرنه دَم فرو مى بندم !
حسين (ع ) فرمود: بگو، از نظر من تو نه كژانديشى و نه اين كار(مشورت ) زشت است . گفت : شنيده ام كه مى خوا