 رسيدن به اميال نفساني خود، به صغير و کبير و پيرزن و کودک خردسال و خلاصه به‏هيچ‏کس رحم نمي‏کند و هيچ منطقي او را آرام نمي‏سازد. باري به‏نقل ازبرخي. مقاتل، آن شب که شب دوازدهم محرم بود خاندان پيغمبر را در کنار شهرکوفه در بياباني فرود آوردند و صبح فرداي آن‏روز وارد شهر کردند، حالا خدا مي داند که آيا در آن شب کسي بود که براي اين کودکان معصوم و بي‏گناه خيمه‏اي بزند يا جامه مناسبي داشتند که آنها را از سرما حفظ کند و آيا آب و غذايي به‏آنها دادند و آيا خواب به‏چشم آنها رفت؟

در هر صورت فردا صبح پس از کنترل شهر کوفه وبر قراري عملي يک حکومت نظامي وگماشتن سربازان ومأموران مسلّح بر سرهر کوي و برزن و محله، مجلس پسر زياد را آراستند. نويسنده کتاب زينب بنت علي نوشته است: چهار هزار سرباز مسلح در شهر پراکنده شدند تا کوفه را زير کنترل شديد خود درآورند و همه اين‏کارها را از ترس شيعيان عليعليه السلام و طرفداران اهل‏بيت که در کوفه سکونت داشتند انجام‏دادند تا جلوي خطر و تهديد احتمالي را بگيرند. خاندان پيغمبر را در ميان اين مراقبتها وارد شهر کردند، سرهاي بر سرنيزه کشتگان نيز که شب و روز قبل - يعني شب و روز يازدهم - به‏کوفه رسيده بود را مقابل آنها گرفتند و اهل‏بيت را به‏صورت اسيران رومي و زنگي، به‏دنبال سرها سوار بر شتران و محمل‏هاي بي‏روپوش و جهاز کردند و اطراف آنها را سربازان مسلح گماشتند و از کوچه و بازار تا قصر حکومتي و دارالاماره عبور دادند. بيشتر مردم کوفه بجز همان سرکردگان وجنايتکاراني که اين جنايت هولناک و بي‏نظير تاريخي را انجام داده بودند و بجز افراد کمي از مردم شهر که از ماجرا مطلع بودند، نمي‏دانستند اين اسيران چه کساني هستند و از کجا مي‏آيند؟ نقل مي‏کنند زني از اهل کوفه سر خود را از پشت بام‏خانه بيرون آورد و از آنها پرسيد: مِنْ اَيِّ الاُساري‏ اَنتُنَّ؟ ؛ [شما از کدام اسيران و از چه شهر و دياري هستيد؟]

گفتند: نَحْنُ اُساري‏ آلِ مُحَمّد ! [ما اسيران از خاندان پيغمبريم!] آن زن که چنان ديد از بام خانه به‏زير آمد و مقداري جامه و لباس تهيه کرد و به‏نزد آنها آورد و به ايشان داد و آنها به‏وسيله آن جامه‏ها خود را پوشاندند(38). هچنين مي‏نويسند مردم کوفه از روي ترحم و دلسوزي نان و خرما به‏دست کودکاني که در ميان اسيران بودند مي‏دادند، و ام‏کلثوم آنها را مي‏گرفت و بر زمين مي‏افکند و فرياد مي‏زد: اي اهل کوفه! صدقه بر ما حرام است!(39) مردم، با اين گفت وگوها بتدريج دانستند که اينها خاندان امام‏حسينعليه السلام هستند و سرهاي بر نيزه هم سر آن‏حضرت و جوانان و ياران اوست. هياهو در شهر پيچيد و مردم گريه‏کنان و بسرعت، خود را به مسيري که آنان را به سوي دارالاماره مي‏بردند رساندند و مشغول تماشا شدند و آن مناظر رقّت بار و باور نکردني را از نزديک ديدند. يکي از شاعران پارسي زبان آن‏منظره را به‏نظم در آورده، و از زبان زينب چنين مي‏سرايد:

ديد چه زينب به‏کوفه غارت دين است‏
شور قيامت چه روز بازپسين است‏
شهر پرآشوب و مرد و زن به‏تماشا
برسرني شاهباز، صدرنشين است‏
خلق به‏انگشت مي‏کنند اشارت‏ برسر ني
کاين سر امام‏مبين است‏
کرد برون چه سر خود ز محمل عريان‏ گفت:
يا للعجب حسين من اين است‏
خواند هلالاً لَمَّا اسْتَتَمَّ کَمال (40)
ديد قمر منخسف در ابر نشين است‏
گفت که‏اي ماه‏من! چه‏وقت غروب‏است؟
رخ‏بنما دل ز فُرقت تو غمين است‏
نيزه بلند است و دست کوته و دل خون‏
صبرکنم دل مگر به‏بصر عجين است‏

در اين ميان دختر بزرگوار عليعليه السلام و قافله‏سالار اين زنان و بازماندگان داغديده و اسير، آن مناظر رقّت بار را مشاهده مي‏کند و آن صحنه‏هاي جانخراش را مي‏بيند، و جرعه‏هاي غم‏واندوه را فرومي دهد و در دل مي‏ريزد. از يکسو يادگار برادرش حضرت علي‏بن‏الحسين را دست‏بسته و سوار بر شتر برهنه به‏صورت يک اسير دستگيرشده در غل و زنجير مشاهده مي‏کند! و از سوي ديگر سر بريده برادر عزيز و محبوب خود را که عشق و علاقه به او، زينب را به‏اين سفر کشانده است، برفراز نيزه مي‏نگرد! خواهران و برادرزادگان و زنان ديگري را که آنها را با سروصورت باز و به شکل اسيران خارج از دين اسلام در آورده و در ميان آن‏مردمي که آن همه محبت و بزرگواري از پدرش عليعليه السلام ديده و نسبت بدو ارادت مي‏ورزيدند با آن‏وضع مي‏بيند! کودکان بي‏پناه و معصومي را که آن‏همه گرسنگي و تشنگي و رنج و تعب ديده و آن‏همه کتک از اين سربازان و مردم بي‏شرم خورده با قيافه‏هاي لاغر و رنگ‏هاي زرد و پريده نگاه مي‏کند! با اين همه دربرابر همه اين مناظر دلخراش و مصيبتهاي کمرشکن، رسالت تاريخي خود را به ياد دارد، همان رسالتي که خداي تعالي به‏دوشش نهاده و عشق به حق و ايمان به خدا وي را به‏قبول اين مسؤوليّت پرخطر واداشته، و براي رساندن اين بار سنگين کمر همت بسته و به‏همه اين مصيبت‏ها تن داده و در ميان اين درياي پرتلاطم و خروشان گام نهاده است؛ رسالت‏هايي چون بيدارکردن مردم فريب‏خورده، بيان مظالم و جنايتهاي دستگاه جبّار و طاغوتي يزيد بن‏معاويه، رساندن پيام امامعليه السلام به‏گوش مردم کوفه و شام، رسالت مبارزه با خودکامگي و ستم و بي‏عدالتي و فساد تا سرحد شهادت و اسارت و... باري انجام اين مسئوليّت‏ها، و انديشه به‏ثمر رساندن همين رسالت‏ها بود که زينب عليها  السلام را همچون کوهي محکم دربرابر آن حوادث دلخراش پابرجا نگاه داشت و دربرابر آن طوفانهاي سهمگين همانند سدّي آهنين به‏مقاومت واداشت و درصدد بهره‏برداري از اين اجتماع عظيم که بسرعت فراهم شده برآمد. اجتماع عظيم مردمي که با شناختن آن اسيران صداها را به گريه‏وزاري بلند کرده بودند.

او بي‏درنگ براي انجام اين منظور دست‏به‏کار شد. تنها وسيله‏اي که دراختيار داشت زبان‏گويا و بيان فصيح و بليغ و شجاعت و شهامت او بود که از پدرش اميرمؤمنانعليه السلام و مادرش فاطمهعليها  السلام به ارث برده بود و اکنون مي‏توانست با استفاده از آنها بهترين بهره‏برداري را از اين فرصت بکند و هدف مقدس برادر بزرگوارش را دنبال نمايد.خطبه آتشين زينب‏

سخنراني تاريخي و خطبه آتشين و انقلابي زينب عليها  السلام در کتابهاي چند تن از مورخان و اهل حديث مانند طبرسي و صاحب کتاب طراز المذهب و سيد در لهوف آمده است که ما در اينجا ابتدا متن آن‏را از روي کتاب احتجاج طبرسي نقل و سپس ترجمه مي‏کنيم: شخصي به‏نام حذام (41) روايت کرده مي‏گويد: هنگامي که حضرت علي بن‏الحسينعليه السلام را به همراه زنان از کربلا به‏کوفه آوردند، زنان کوفي (با ديدن آنها) بشدّت مي‏گريستند و گريبان‏ها چاک مي زدند و مردان نيز با آنها گريه مي‏کردند. زين‏العابدينعليه السلام که در آن زمان بيمار بود ، با صداي فرمود: اِنَّ هؤُلاءِ يَبْکُونَ فَمَنْ قَتَلَنا غَيْرُهُمْ ؟! [اينان برما مي‏گريند پس چه کسي جز اينها ما ر