 و دشمنان امام هم تا اين پايه بي‏آبرو و رسوا نمي‏گشتند.

اين هم‏کار خدا بود که دشمن، خود با زور و جبر ، مبلّغان توانايي را به اسيري ببرد و در شهرها بگرداند و به آنها فرصت دهد که براي مردمي که بيشتر تماشاگر اين حادثه‏اند سخن بگويند و خود را به‏آنان معرفي کنند و همه‏جا رسول خدا را به‏عنوان پدر يا جد خود نام ببرند. نخستين فرصتي که به‏دست اهل‏بيت آمد و توانستند داد سخن بدهند روز دوازدهم محرم بود که آنها را وارد شهر کردند. ديدن شهر کوفه براي اهل‏بيت بسيار غم‏انگيز بود چه ، بيشتر مدت خلافت اميرالمؤمنانعليه السلام در اين شهر گذشته بود و دختران آن حضرت در سال 41 همراه برادرشان امام حسنعليه السلام از کوفه به‏مدينه رفته بودند و اکنون پس از بيست سال به‏صورت اسيري وارد شهري مي‏شدند که در حدود چهارسال در آنجا سلطنت کرده بودند و مردم عراق که در جنگ‏هاي جمل و صفين و نهروان ، اصحاب و ياران عليعليه السلام بوده‏اند اکنون فرزند وي را کشته‏اند و فرزندان ديگر او را اسير کرده‏اند، امّا سخنوران اهل‏بيت چنانکه گويي از مدينه و حجاز به‏کوفه و عراق آمده‏اند تا سخن بگويند و براي همين‏است که مردم در کوچه و بازار فراهم گشته‏اند، کارخود را از همان روز دوازدهم آغاز کردند و هرکدام به نسبت سخن گفتند و آنگاه که مجال سخن گفتن در بازار و دم دروازه را از دست دادند و ديگر جمعيتي جز در مجلس ابن‏زياد در اختيارشان نبود همانجا اگر چه به‏عنوان جواب دادن به سؤالهاي ابن‏زياد ، حرف خود را مي‏زدند و کار خود را مي‏کردند و آنگاه به‏زندان کوفه برمي‏گشتند. خطبه‏ها و سخنان اين گويندگان شجاع و بي‏نظير درسينه‏هاي مردم جا گرفت، دلها را تکان داد، تشخيص مردم را عوض کرد، اشکها را جاري ساخت و مردم را به‏اشتباه بزرگشان توجّه داد، احساسات مردم را برانگيخت، مردم را به ارزش اين قيام متوجه ساخت مجال تحريف اين حادثه را از دست دشمن گرفت، فاجعه کربلا را به‏همان صورتي که بوده است ثبت تاريخ کرد، تشنگيهاي اهل‏بيت را ثبت کرد، هرزگيهاي دشمن را ثبت کرد... . در اينجا ترجمه بخشي از گفتار يکي از نويسندگان اهل‏سنت مصري نيز در اين‏باره آورده مي‏شود. استاد توفيق ابوعلم رئيس هيأت مديره مسجد نفسيه خاتون و معاون اول وزارت دادگستري مصر، در کتاب فاطمه زهر درباره دخترش زينب مي‏نويسد: هرکس تاريخ زندگاني و مبارزات عقيله بني‏هاشم زينب را بدقت بررسي کند باما همعقيده خواهد شد که نهضتي که حسينعليه السلام عليه کفر و ارتداد برپا کرد ، اگر زينب نمي‏بود و وظايف سنگين خود را پس از شهادت برادر انجام نمي‏داد و زمام امر را در مراحل اسارت خانواده پيغمبر در دست نمي‏گرفت اين چنين سامان نمي‏يافت و آن رستاخيز خونين به چنين نتيجه مطلوب نمي‏رسيد. آري خلود و جاودانگي نهضت حسيني تنها در گرو همت‏عالي اين بانوي بزرگ است که در واقع حلقه اتصال و پيوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاي آينده شده است. يزيد امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود، او چنين وانمود مي‏کرد که لشکري که به کارزار کربلا اعزام داشته ، براي قلع و قمع گروهي از خوارج‏ عراق است و آن سرها که به حضورش آورده‏اند سرگردنکشان و شکنندگان عصاي مسلمين است، ليکن در همين اوضاع و احوال بود که زينب دهان خونين به سخن گشود و مردم کوفه و شام را از حقيقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام کرد که‏اينک خود و اين زناني را که از کربلا تا شام در اسارت آورده‏اند جز دختران و خاندان رسول خدا نيستند و با اين‏کار ننگ و رسوايي اين جرم فجيع را بردامان پليد يزيد و يارانش ثابت و جاودانه کرد. زينب ضمن سخنان بليغي که در کوفه و شام در مجلس يزيد ايراد کرد پرده از روي کار به يکسو زد و افکار خفته و بي‏خبر را بيداري و هوشياري داد و حقيقت امر را که يزيد و يارانش بيهوده مي‏کوشيدند تا از ديده و انديشه مسلمانان پنهان کنند و بر آن جنايت هولناک پرده اشتباه افکنند برمَلا و آشکار ساخت. آري زينب تنها کسي بود که مسؤوليت نگاهداري عيال و اولاد حسين و ياران او را به‏عهده گرفت، تا آن‏گاه که ايشان‏را از اين سفر پرمخاطره به‏مدينه بازگردانيد. مسير اهل‏بيت‏

باري خاندان بزرگوار پيغمبرصلي الله عليه وآله را به‏سوي شام حرکت دادند. مسيري که براي بردن آنها از کوفه تا شام انتخاب کرده بودند دوازده شهر يا قصبه و قريه بود که برخي نام آنها را به اين شرح نوشته‏اند: تکريت، لينا، جهينه، موصل، سينور، حماه، معرّه نعمان، کفر طاب، حمص، بعلبک، دير راهب و حرّان.

برخي ديگر از اين مناطق نيز نام برده‏اند: قادسيه، حرار، عروه، ارض صلينا، وادي نخله، ارمينا، کحيل، تل عفة، جبل سنجار، عين‏الورد، دعوات، قنّسرين و حلب. که جمعاً بيست و پنج منزل و جايگاه مي‏شود و برخي هم تا چهل مکان نام برده‏اند که در بيشتر اين شهرها يا قصبات وقتي مأموران پسرزيادو همراهان وارد مي‏شدند و مردم با آگاهي از ماجرا و وضع اسيران همراهشان ، و آنها را مي‏شناختند ، با عکس‏العمل شديد و تنفر و انزجار اهالي و ساکنان روبه‏رو مي‏شدند و بريزيد و کشندگان امامعليه السلام نفرين و لعنت مي‏فرستادند. حتّي در برخي از جاها برخوردهايي هم ميان آنان و مأموران رخ مي‏داد، در چند جا نيز آنها را به‏شهرها و قصبه‏ها راه ندادند. در کتابهاي معتبر تاريخي از بانوي بزرگوار ما حضرت زينب عليها  السلام ، در طول اين راه سخني و يا خطبه‏اي نقل نشده است. البته در پاره‏اي از نقلهاي غير معتبر آمده است که آن مکرمه در قادسيه چند شعر به‏صورت مرثيه خوانده است مانند: ماتَتْ رِجالي وَ أَفْنَي الدَّهْرُ ساداتي‏ وَزادَني حَسَراتٍ بَعْدَ لَوْعاتي‏ يُسَيِّروُنا عَلَي الاَقْتابِ عارِيَةً کَأنَّنا بَيْنَهُم بَعْضَ الغْنَيماتِ‏ عَزَّ عَلَيْکَ رَسُولَ‏اللَّهِ ماصَنَعُوا بِأَهْلِ بَيْتِکَ يا نُورَالبَرِيّاتِ‏ يزيد سرمست و مغرور و دارودسته او که شهادت‏ امامعليه السلام و ياران او را پيروزي بزرگي براي خود مي‏پنداشتند براي ورود خاندان آن‏حضرت به‏صورت اسيران جنگي جشن و چراغاني مفصلي ترتيب داده بودند و هرگوشه شهر را به نحوي آيين بسته و دسته‏هاي خواننده و نوازنده را در نقاط مختلف شهر مستقر ساخته و به شادي و پايکوبي واداشته بودند. از سهل بن سعد ساعدي نقل شده است که مي‏گويد آن‏روز من از شام مي‏گذشتم و مي‏خواستم به بيت‏المقدس بروم. با مشاهده آن منظره متحير شدم و هرچه فکر کردم که اين چه عيدي است که مردم اين‏گونه شادي مي‏کنند ومن از آن بي اطلاعم متوجه نشدم تا آنکه با جمعي روبه‏رو شدم که با هم گفت وگو مي‏کردند. از آنها پرسيدم: - آيا شما عيدي داريد که من نمي‏دانم؟! گفتند: اي پيرمرد! مثل اينکه در اين شهر غريب هستي؟ گفتم: من سهل بن‏سعد هستم که افتخار درک محضر رسول‏خدا محمدصلي الله عليه وآله را داشته و آن‏حضرت را ديده‏ام‏ گفتند: اي سهل! عجيب‏است که از