 آسمان خون نمي‏بارد و زمين اهل خود را فرونمي‏برد! پرسيدم: براي چه؟ مگر چه‏شده است؟ گفتند: اين سر حسين بن‏علي است که براي يزيد مي‏آورند...، تا آخر حديث. از کامل بهايي نقل شده است که خاندان پيغمبر را سه روز در خارج شهر شام نگه‏داشتند تا شهر را چراغان و زينت کنند، در اين سه روز شام را به نحوي بي سابقه تزيين‏ کردند آنگاه گروه بسياري حدود پانصد هزار نفر زن و مرد براي تماشا به استقبال کاروان اسيران، از شهر خارج شدند و اميران و سرکردگان نيز دف‏زنان و رقصکنان و پايکوبان حرکت کردند... اين روايت پس از تشريح وضع مردم و جشن و سرور آنهامي‏نويسد: در آن‏روز که چهارشنبه شانزدهم ربيع‏الاول بود، جمعيت در بيرون شهر به‏قدري زياد بود که روز محشر را در يادها زنده مي‏کرد. براي يزيد ابن‏معاويه سراپرده وسيع و تختي نصب و حاشيه آن‏را به انواع جواهر مرصع کرده و در اطراف آن کرسيهاي زرّين و سيمين نهاده بودند... به‏هر صورت از مجموع اين نقل‏ها معلوم مي‏شود چه تدارک عظيمي براي اين جشن شوم ديده و چه مراسمي برپا کرده بودند معلوم است که در چنين شرايطي برخاندان مظلوم و داغديده اهل‏بيت پيغمبر ، با ديدن آن مناظر و احوال چه گذشته است! از بانوي قهرمان ما در اين مراسم و اوضاع و احوال سخني نقل نشده است مگر پس از ورود به مجلس يزيد که ، آنجا چنان غرور و نخوت او را درهم شکست و او را چنان با چند جمله کوبنده و يک سخنراني پر مغز و فصيح رسوا مي‏کرد که مجال هرگونه عوامفريبي و عذر و بهانه را ازوي ، در اين جنايت هولناک گرفت، و او را به اشتباه و عذرخواهي واداشت، و چنان حساب شده و دقيق و با قدرت قلب، او را به محاکمه کشيد که عموم محدّثان ومورّخان شجاعت آن حضرت را در اين محاکمه کشيد که و گفت وگو ستوده اند.

از جمله ابن حجر عسقلاني است که در کتاب الاصابه زينب عليها  السلام مي‏نويسد(49): وَ حَضَرَتْ عِنْدَ يَزيدِ بنِ مُعاوية وَ کَلامُها لِيَزيدِ بنِ مُعاوِيَة حينَ طَلَب الشَّامي اُخْتَها فاطِمَة مَشْهُورٌ يَدُلُّ عَلي‏ عَقْلٍ وَ قُوَّةِ جَنان. [... و در مجلس يزيدبن معاويه حاضر شد و گفت وگوي وي با يزيد بن معاويه در وقتي که آن مرد شامي خواهرش فاطمه را مي‏خواست مشهور است و دليل بر خرد و عقل و شجاعت و قوت قلب اوست.]در بارگاه يزيد

در توصيف بارگاه افسانه‏اي يزيد در نوشته‏هاي تاريخي فراوان آمده است که شايد به‏نظر اغراق‏آميز بيايد، امّا با توجه به اينکه معاويه و يزيد در صرف بيت‏المال مسلمانان براي عياشي و حفظ مقام و موقعيت خود هيچ حدّ و مرز و حساب و کتابي قايل نبودند و نيز از اشعار کفرآميز و سخنان و اعمال و رفتارشان هم بخوبي معلوم مي‏شود که ايمان به خدا و روز جزا نداشته‏اند، چندان بعيد هم نيست اين نوشته‏هاي تاريخي درست باشند که اکنون جاي شرح و توضيح بيشتر اين موضوع در اين‏جا نيست. از جمله حوادث دردناک براي دختر اميرمؤمنانعليه السلام در آن بارگاه ومجلس شوم که از هرجهت آراسته بود و تماشاچيان و سرکردگان بني‏اميه و افسران و صاحب منصبان و حتي نمايندگان کشورهاي بيگانه در آن حضور داشتند ، داستاني است که در گفتار ابن‏حجر بدان اشاره شد و شيخ مفيدرحمه الله و ديگران آن را نقل کرده‏اند. شيخ در کتاب ارشاد از فاطمه دختر امام حسينعليه السلام اين ماجرا را چنين نقل مي‏کند: هنگامي که ما را در آن مجلس وارد کردند و پيش روي يزيد نشستيم مردي سرخ‏رو از اهالي شام چشمش به‏من افتاد و چون بهره‏اي از زيبايي داشتم رو به‏يزيد کرد و گفت: اي اميرمؤمنان! اين دخترک را به‏من ببخش من‏که اين سخن را از آن‏مرد شنيدم به‏خود لرزيدم و خيال کردم چنين چيزي ممکن‏است ومي‏توانند ما را به‏صورت کنيزي ببرند، از اين رو به جامه عمه‏ام در آويختم و به او چسبيدم ولي عمه‏ام مي‏دانست‏که اين‏کار نشدني است. رو به‏آن مرد کرد و گفت: نه به‏خدا سوگند دروغ گفتي و خود را پست و زبون کردي که چنين درخواستي نمودي، به‏خدا سوگند نه تو چنين کاري مي‏تواني انجام‏بدهي و نه يزيد! يزيد از اين سخن زينب بسختي خشمگين‏شد و گفت: تو دروغ گفتي؛ من چنين کاري مي‏توانم بکنم و اگر بخواهم انجام‏مي‏دهم! زينب فرمود: نه به‏خدا سوگند ، هرگز چنين کاري نمي‏تواني بکني مگرآنکه از دين ما بيرون بروي و دين و آيين ديگري اختيارکني‏ يزيد از فرط خشم به‏جوش آمد و با کمال بي‏شرمي و وقاحت گفت: آيا با من اين‏گونه گستاخانه سخن مي‏گويي؟ آن‏کس که از دين بيرون رفت پدر و برادرت بودند!

زينب در پاسخش فرمود: اگر تو مسلماني هم خودت و هم جدّ و پدرت جز به‏دين و آيين خدا و برادر من هدايت نيافته‏ايد. يزيد که سخت خشمناک و درمانده و مفتضح شده‏بود ديگر نمي‏فهميد چه مي‏گويد و زبان به‏دشنام بازکرد و به‏زينب گفت: دروغ گفتي اي دشمن خدا! زينب فرمود: اکنون که قدرت در دست توست ، به‏ستم برما دشنام مي‏دهي و به‏سلطنت خود برما مغرور هستي‏ يزيد سرافکنده و شرمنده ، خاموش شد و سخني نگفت، اما مردشامي دوباره سخن خود را تکرارکرد و گفت: اين دخترک را به‏من ببخش! يزيد که ريشه تمام رسوايي و شرمندگي خود را از همان درخواست مي‏ديد با تندي و ناراحتي به آن مرد گفت: دورشو! خدا به‏تو مرگ دهد بر اساس کتاب ملهوف اين ما جرا چنين نقل شده است که مردشامي پس از اين سؤال از يزيد پرسيد: مگر اين دخترک کيست؟ پاسخ شنيد: دختر حسين است. آن‏مرد پرسيد: حسين پسر فاطمه و علي بن‏ابي طالب؟ گفت: آري. مرد گفت: خدا تو را لعنت کند آيا عترت پيغمبر را مي‏کشي و خاندان و بچه‏هاي او را اسير مي‏کني؟ به‏خدا سوگند من خيال‏کردم اينها اسيران روم هستند. يزيد که با رسوايي تازه‏اي روبه‏رو شده‏بود بدو گفت: به‏خدا سوگند هم‏اکنون تو را هم به آن کشتگان ملحق‏ خواهم‏کرد و سپس دستورداد گردنش را بزنند.اشعار کفرآميز يزيد

 جانشين و فرزند خبيث معاويه براي به رخ کشيدن بيشتر قدرت خود به حاضران و افزودن سياهترين ورقها به‏پرونده تاريک و پراز جنايت و ظلم خود ، دستور داد سر مقدس امامعليه السلام را در طشتي نهاده پيش رويش بگذارند. بر اساس نقل سيدرحمه الله در کتاب ملهوف يزيد دستورداد چوب خيزراني برايش آوردند و با آن به دندانهاي پيشين امامعليه السلام مي‏زد و اين اشعار راکه بصراحت کفر او را آشکار مي‏ساخت ترّنم مي‏کرد: ليت أشياخي ببدرٍ شَهِدوا جزعَ الخزرجِ من وَقْع اِلأسَلْ(50) لأهلّوا و استهلّوا فرحاً ثُمّ قالوا يايزيدُ لاتُشَلْ(51) قَدْقَتَلْنا القَرْم من ساداتهِمْ‏ و عدَلْناه بِبَدْرٍ فاعتدَلْ(52) لعِبَتْ هاشمُ بالملکِ فلا خبرٌ جاءَ ولاوحي نَزَلْ(53) لستُ من خُنْدُفٌ ان لم انتقمْ‏ من بني‏أحمدَ ماکانَ فَعَلْ(54) اين منظره و اين اعمال ننگين به‏اندازه‏اي جنون‏آميز و شرم‏آور بود که حاضران مجلس را متأثر و ناراحت‏کرد و صداي اعتراض از گوشه و کنار برخاست. ابوبرزه اسلمي يکي از حاضران به‏سخن آمد و گفت: واي بر تو اي يزيد! آيا چوبدستي خود 