هى به عراق بروى. مـن از ايـن رفـتـن بـر تـو بـيـمـناكم . تو به شهرى مى روى كهكـارگـزاران و امـيـرانـش در آن حـاضـرنـد و بـيـتالمـال را در اخـتـيـار دارند، مردم نيز بنده درهم و دينارند! من بيم آندارم ، هـمـانـهـايـى كـه بـه تـو وعده يارى داده اند و كسانى كه ازدشمنت نزد آنها محبوب ترى با تو به جنگ درآيند!
حسين (ع ) فرمود: اى پسر عمو، خدا به تو پاداش خير دهاد! به خداسـوگـنـد مـى دانـم كـه تـو بـراى خـيـرخواهى گام برداشته اى وخـردمـندانه سخن مى گويى ، هر چه مقدر باشد همان مى شود، خواهبـه نظرت رفتار بكنم يا رفتار نكنم ؛ و تو نزد من ستوده ترينمشاور و خيرخواه ترين خيرخواهانى !)).(511)
درنگ و نگرش
1ـ ايـن گـفـت و گـو نـمـايـانـگـر مـنزلت نيكوى عمر بن عبدالرحمنمـخـزومـى نـزد امـام حـسـيـن (ع ) اسـت . زيرا وى را به نيكى ستود وفرمود: ((بگو، از نظر من تو نه كژانديشى و نه اين كار (مشورت) زشـت است !)) در تعبير ديگرى آمده است ((تو نه نيرنگ بازى نهمـتـهـم ، پـس بـگـو!))(512) در تـعـبيرى ديگر آمده است :((بگو، به خدا سوگند من تو را نه فريبكار مى دانم و نه دربارهات گـمـان هـواپـرسـتـى دارم !)).(513) در پايان گفت وگـو نـيـز بـه او فـرمـود: ((تـو در نـزد مـن ، ستوده ترين مشاور وخيرخواه ترين خيرخواهانى !)) و در تعبيرى ديگر: ((و از سر هواىنـفـس سـخـن نـمـى گـويـى !)).(514) هـمـه ايـن سخنان وتعابير كاشف از وقار، راستى و درستى مخزومى نسبت به امام حسين(ع ) است .
از ايـن عـمـر بن عبدالرحمن مخزومى در كتاب هاى رجالى ما نامى بهميان نيامده است ؛ ولى او از رجال صحاح ششگانه و يكى از فقيهانهـفـتـگـانـه مـديـنـه اسـت . وى از عـمـار يـاسـر، امّ سـلمـه ، عـايشه ،ابـوهـريـره و مـروان نـقـل روايـت كـرده اسـت . در جـنـگجـمـل بـه دليـل خردسالى بازگردانده شد. ابن سعد گويد: او دردوران خـلافـت عـمـر بـه دنـيـا آمـد و درسال فقيهان و به قولى سال 59 ه‍ درگذشت .(515)
چـون نـماز بسيار مى گزارد به او راهب قريش مى گفتند. او نابينابود؛ و از بزرگان قريش ‍ است .(516)
2ـ پـيـشـنـهـادى كـه عـمـر بـن عـبـدالرحـمن مطرح كرد، درست مشابهپيشنهاد ابن عباس (517) و پيشنهاد عمرو بن لوذان در اينباره است .(518) خلاصه اين پيشنهادها اين است كه درستاين است كه نخست پيش از رفتن امام نزد مردم كوفه ، آنها در اقدامىعملى عليه حاكم شهر شورش كنند و كارگزاران و طرفداران يزيدرا بيرون برانند. و اوضاع را به دست بگيرند. آنگاه امام (ع ) نزدآنان برود. نظر درست از ديدگاه آنها اين بود. ولى اين نظر، برپـايـه مـنـطـق پـيروزىِ نزديك و ظاهرى و به دست گرفتن حكومت ،مبتنى بود. از اين رو مى بينيم كه امام (ع ) اين پيشنهادها را نادرستنـمـى دانـد و پـيـشـنـهاد دهندگان را مى ستايد. با وجود اين با آنهامـخـالفـت مـى كـنـد و به كار نمى بندد؛ زيرا امام بر پايه منطقىديـگـر يـعنى منطق ((پيروزى با شهادت ))، پيروزى آشكار، عميق ،فـراگـيـر و پـيـوسته اى كه تا روز قيامت اسلام ناب محمدى را ازهمه شائبه ها نگه دارد، حركت مى كند.
3ـ شـايـد گـفـتـه شـود كـه آنـچـه در مـتـن ايـن خـبـر ازقول مخزومى آمده است ـ ((هنگامى كه حسين آماده حركت به سوى عراقشـد...)) ـ ضـرورتـا نـشان نمى دهد كه اين ديدار در مكه انجام شدهبـاشـد، زيرا روايت هاى ديگرى نيز از برخى ديدارها با امام وجوددارد كـه در بـردارنده چنين نكته هايى هست ، امّا تاءكيد شده كه آنهادر مـديـنـه انجام شده است ؛ مثل ديدار امام (ع ) با اُم سلمه (رضى )،بـنابر اين آيا دليل ديگرى وجود دارد مبنى بر اينكه ديدار امام بامخزومى در مكّه صورت پذيرفته باشد؟
در پـاسـخ بـه ايـن پرسش بايد گفت : خبر عزم امام بر رفتن بهعـراق در اواخـر دوره تـوقف ايشان در مكه مكرمه منتشر گرديد؛ و درهـنـگـام حـضور ايشان در مدينه منوره هيچ كس از نيّت ايشان در رفتنبـه عـراق خـبـر نـداشـت ، مـگـر چـنـد تـن از خـاصـان وىمـثـل مـحـمدحنفيه (رضى ) و ام سلمه (رضى ). ولى به كسان ديگر،جـز ايـنـان ، اغلب امام (ع ) اشاره مى كرد كه اينك به مكه مى رود وسـپـس در كـار خويش از خداوند طلب خير مى كند. بنابر اين كسانىمـانـنـد مـخـزومـى ، در آغـاز حركت امام از نيّت ايشان براى رفتن بهعراق ، بى اطلاع بودند.
از ايـن گـذشـتـه ايـن خـبـر تـتـمـه دارد كـه طـبـرى آن را ازقول مخزومى نقل مى كند كه گفت : ((آنگاه از نزدش بازگشتم و برحارث بن خالد بن عاص (519) ـ والى مكه ـ وارد شدم . اواز من پرسيد: آيا با حسين ديدار كردى ؟ گفتم : آرى . سپس گفت : اوبـه تـو چـه گـفـت و تـو بـه او چه گفتى ؟ گويد: من چنين و چنانگـفـتـم و او بـه مـن چـنـيـن و چـنـان گـفت . سپس گفت : به خداى مروهخـاكـسترى سوگند، نسبت به او خيرخواهى كردى ! به پروردگارسـوگـنـد، نـظـر هـمـانـى اسـت كـه تـو داده اى خـواه بـپـذيـرد يـاوابگذارد)).(520)
اين روايت دلالت كافى دارد بر اينكه اين ديدار در مكه مكرّمه انجامشده است .ديدار جابر بن عبدالله انصارى با امام (ع )
ابن كثير خبرى مرسلنـقـل كـرده اسـت كـه جـابـر بـن عـبـدالله انـصـارى (رضـى)(521) بـا امـام (ع ) ديـدار كـرد و بـا او سـخن گفت ، تاشـايـد بـتواند نظر او را از قيام و خروج بر يزيد، باز گرداند:جابر بن عبدالله گفته است : ((با حسين سخن گفتم و اظهار داشتم :از خـدا بـترس و مردم را به جان هم مينداز. به خدا سوگند، بر اينكردار، شما را نخواهند ستود. ولى او با من مخالفت كرد!)).
بـر كـسـانى كه اندك شناختى نسبت به جابر بن عبدالله انصارىدارنـد پـوشـيـده نـيـسـت كـه اگـر اصـل ايـن ديـدارمـحـتمل باشد، هيچ راهى براى پذيرش محتواى آن وجود ندارد. زيراايـن بـسيار بعيد است كه صحابى اى چنين بلند مرتبه و آگاه بهمقام اهل بيت اينگونه بى ادبانه سخن بگويد.
گـمـان بـسـيار قوى مى رود كه محتواى اين خبر از ساخته هاى جيرهخواران اموى و براى بدگويى و تخطئه قيام حسينى بوده باشد.
آنچه جعلى بودن اين خبر را تاءييد مى كند اين است كه ابن كثير آنرا به طور مرسل و بدون ذكر هيچ سلسله سندى ذكر كرده است .
آرى ، عـمـادالديـن ابـوجـعـفر محمد بن على طوسى (522)مـعـروف بـه ابـن حـمـزه در كـتـاب ((الثاقب فى المناقب )) خويش ،خبرى درباره ديدار جابر بن عبدالله انصارى (رضى ) با امام (ع )نقل كرده است كه بُوى حسن ادب در گفت و گوى با امام و معرفت بهحـق اهـل بـيـت (ع ) و راسـتـى در دوسـتـى و مـحبت و پيروى از آنان درسرتاسر آن به مشام مى رسد.
جابر بن عبدالله انصارى گويد: چون حسين بن على (ع ) آهنگ رفتنبـه عـراق كـرد، نزد وى رفتم و گفتم : تو فرزند پيامبر(ص ) ويكى از دو سبط او هستى . من نظرى جز اين ندارم كه تو نيز همانندبرادرت حسن صلح كنى ؛ چرا كه او موفق و راه يافته بود.
فرمود: اى جابر برادرم اين كار را به فرمان خدا و پيامبرش (ص) كـرد. مـن نيز اين كار را به فرمان خدا و پيامبرش (ص ) مى كنم .آيـا دوست مى دارى كه هم اينك رسول خدا(ص ) و على و برادرم حسن(ع ) را برايت گواه بياورم !
بـنـاگـاه 