ديـدم كـه درهـاى آسـمـان گـشـوده شـد ورسـول خـدا(ص )، عـلى (ع )، حـسـن (ع ) حـمـزه و جـعـفـر وزيـد(523) فـرود آمـدنـد تـا بر زمين استقرار يافتند. منسرآسيمه و وحشت زده به سوى آنان دويدم !
آنگاه رسول خدا(ص ) به من فرمود: ((اى جابر آيا درباره كار حسن، پيش از حسين نگفتم كه مؤ من نيستى مگر آنكه نسبت به امامان خويشتـسـليـم بـاشـى و به كارشان اعتراض ‍ نكنى ؟ آيا مى خواهى كهجـايـگـاه مـعـاويـه و جـايـگاه فرزندم حسين و جايگاه يزيد ملعون رانـشانت دهم . گفتم : بلى ، اى رسول خدا(ص ). آنگاه حضرت پايشرا بـر زمـيـن زد زمين شكافت و دريايى پديدار شد و شكافت . سپسپا بر زمين كوفت و همين طور شكافت تا هفت زمين و هفت دريا باز شددر زير همه اينها آتش را ديدم درون آن آتش ديدم كه وليد بن مغيره، ابـوجـهـل و مـعـاويـه سـركـش و يزيد در زنجير بسته اند و ديگرشـيـاطـيـن سـركـش نـيـز هـمـراهـشـان بـسـتـه انـد و از هـمـهاهل جهنم عذاب اينان بيشتر است .
سپس فرمود: سرت را بلند كن !
مـن سـرم را بـلند كردم و ديدم كه درهاى آسمان باز است و بهشت دربـالاى آن اسـت . آنـگـاه رسول خدا(ص ) و همراهانش به آسمان بالارفـتـنـد. چـون در هـوا قـرار گـرفت حسين (ع ) را صدا زد و فرمود:فرزندم به من بپيوند. حسين (ع ) به او پيوست و آن دو بالا رفتندتا در بالاترين جاى بهشت قرار گرفتند.
آنگاه رسول خدا(ص ) از آنجا به من نگريست و دست حسين را گرفتو فـرمـود: اى جـابـر، اين فرزندم در اينجا با من است . پس تسليمفرمان او باش و شك به دل راه مده تا مؤ من باشى . جابر گويد:چـشـمـانـم كـور بـاد اگـر آنـچـه را كـه ازرسول خدا(ص ) گفتم نديده باشم .))(524)
امام به دنبال كسب پاداش الهى
ابـن رسـتم طبرى از ابومحمد سفيان بن وكيع ، از پدرش وكيع ، ازاعـمـش نـقـل كـرد كـه گفت : ((ابومحمد واقدى و زرارة بن جلح به منگفتند: سه شب پيش از آنكه حسين بن على (ع ) به عراق برود او راديـديـم و از ضـعـف [ايـمـان ] مـردم كـوفـه و ايـنـكـهدل هاشان با او و شمشيرهاشان بر ضد او است ، به او خبر داديم .حـضـرت بـا دست به آسمان اشاره كرد. درهاى آسمان گشوده شد وشـمـارى از فـرشـتـگـان كـه انـدازه اش را خدا مى داند فرود آمدند.حـضـرت فـرمـود: اگـر نـزديـكى اشيا به يكديگر و از ميان رفتنپاداش نمى بود، به وسيله اينان با دشمن مى جنگيدم ، ولى من بهخـوبـى مـى دانـم كـه محل اوج گرفتن من آنجا است ، يارانم در آنجاكـشـتـه مى شوند و جز پسرم على (ع ) هيچ يك از آنها نجات نخواهديافت !)).(525)
درنگ و نگرش
1ـ واقدى در اين روايت كيست ؟ زراره چه كسى است ؟
واقـدى اگـر هـمـان مـحمد بن عمر بن واقد، ابوعبدالله اسلمى مدنىواقدى باشد؛ وى در سال 120 ه‍ به دنيا آمد و دوران امام حسين (ع )را درك نكرد!(526)
چنانچه واقدى ، واقد بن عبدالله تميمى حنظلى باشد، وى در دورانعـمـر بـن خـطـاب وفات يافت (527) و او نيز دوران قيامحسينى به سال شصت را درك نكرد!
زراره شـخـصـيـت نـاشـنـاخـته اى است ؛ خواه ابن خلج يا حلح (مطابقدلائل الامامة ) يا صالح باشد.
نمازى در مستدركات علم رجال مى نويسد: ابن خلج از ياران حسين (ع) اسـت و مـعـجـزاتـش را ديـد و خبر شهادت حسين (ع ) و يارانش را اززبان خود آن حضرت شنيد. ولى ابن صالح سه روز پيش از رفتنامام به عراق ، به ديدار آن حضرت مشرف شد.(528)
ولى نـمـازى (ره ) پـيـش از روايـت طـبـرى چـيـزىنـقل نكرده و زراره را به خوبى نشناسانده است ! شايد در اين سندحذف و گسستگى صورت پذيرفته باشد و آن كسانى كه با امام(ع ) ديـدار كـردنـد، كـسانى غير از واقدى و زراره بودند و نام هاىشان حذف شده است . والله العالم .
2ـ در متن اين روايت ، نمونه اى از نمونه هاى اراده و قدرت تكوينىديـده مـى شود كه امام معصوم (ع ) از آن برخوردار است و اين ريشهدر اعـتقادات ما دارد. اگر امام (ع ) به كوهى بفرمايد، از جا كنده مىشـود ـ آن طـور كـه در حـديـثـى از امـام صـادق (ع ) آمـده اسـت(529) ـ و هـسـتـى اعـم از عـالم بـالا و پـايـيـن ، با اجازهخـداونـد، در تـصـرف امـام (ع ) اسـت . ائمـه ،مـحـل آمـد و شـد مـلائكـه هـسـتـنـد كـه بـر آنـاننازل مى شوند و طوافشان مى كنند. در قيام حسينى نيز دسته هايىاز ملائكه در راه مدينه ـ مكه نزد ايشان آمدند و آمادگى خود را براىيارى آن حضرت و جنگ در ركاب وى اعلام داشتند.(530)
امـا مـقـصـود حضرت از ((تقارب اشياء)) در جمله ((اگر نبود تقارباشياء و از ميان رفتن پاداش )) اين باشد كه چنانچه بخواهد براىرسـيـدن بـه هـدف هـايـش از راه خـرق عـادت و مـعـجـزه و بـدونتـوسـل بـه عـوامـل طـبـيـعـى بـرسـد، ايـن كـار خيلى زود، آن هم بهنـيكوترين وجه محقق مى شود. ولى خواست خداوند جز اين است ؛ چراكـه مـى خـواهـد بـنـدگـان را از راه عـلل وعـوامـل طـبـيـعـى و عـادى امـتـحـان كـنـد، تـا هـركـس هـلاك مـى شود بادليـل هـلاك گـردد و هـر كـس هـم كـه زنـده مـى شـود بـادليـل زنـده گـردد و خـداونـد بـه طـوركـامـل حـجـت خـويـش را بـر بندگان كامل كرده باشد. ازاين گذشتهاعـمـال و رفـتـارهـاى بـزرگـى كـه هـمـه مـردم مـى توانند به آنهاتـاءسى بجويند، آن اعمال و دلاورى هايى است كه در چارچوب سنتهـاى طـبـيعى و مجارى عادىِ شناخته شده انجام مى گردد، نه كارهاىخارق العاده و معجزه ها ـ كه جز به حكم ضرورت مورد استفاده قرارنـمـى گيرد ـ براى همه مردم ممكن نيست ؛ و امتحان مردم ـ در چارچوبتاءسى به پيشوايان الهى ـ هنگامى درست است كه آزمون و تكليفبـه چـيزى باشد كه توانش را داشته باشند، نه به چيزى كه درتوانشان نباشد.
مـؤ يـد ايـن حقيقت سخن آن حضرت به مؤ منان جن است كه آمدند و بهحـضـرت عـرض ‍ كـردنـد: اى مولاى ما، ما شيعه و ياور شماييم ، هرفرمانى داريد بفرماييد. اگر فرمان بدهى كه همه دشمنانت را تاهـمـيـن جـا هـسـتى به قتل برسانيم ، چنين مى كنيم .(531)حـضـرت بـراى آنـان آرزوى پاداش نيك كرد و فرمود: ((اگر من درجاى خويش مى ماندم ، اين مردمِ تيره بخت چگونه امتحان و آزمايش مىشـدنـد؟ و چـه كـسـى در قـبـر بـه جـاى مـن مـى خـوابـيـد؟ وحال آنكه مكان بارگاه مرا خداوند در روز گستردن زمين برگزيد وآن را پـنـاهـگـاه شـيـعـيـان و دوسـتـان مـا قـرار داد. در ايـن مـكـاناعـمـال و نـمـازهـاشـان قـبـول مـى شـود و دعـايشان اجابت مى گردد.شـيعيان ما در اين مكان سكونت مى گزينند و در دنيا و آخرت مايه امنو امانشان است .))(532)
مقصود حضرت از ((از ميان رفتن پاداش )) اين است كه بدون ترديدپاداش هر كارى با نيت ، درجه مشقت و ميزان تاءثير آن مرتبط است .بدون شك كارى كه از راه معجزه و خرق عادت مى شود، از حيث مشقتىكـه دارد هـمانند كارى كه در چارچوب سنت هاى طبيعى انجام مى شودنـيـسـت ! هـمـان طـورى كـه تاءثير و پيروزى مترتب بر شهادت آنحـضـرت بـزرگ تـريـن تاءثير را نسبت به اسلام و امت اسلامى وانـسانيت به طور عام و انسان مسلمان به طور خاص دارا بود. شايدسـرّ گـفـتـار رسـول خدا(ص ) به آن حضرت كه فرمود: ((اى حسينب