ند و با آنان به گفت و گو پرداخت . در اين لحظات زينب مى ديد كه بزرگترين پناه آنان ، جد بزرگوارشان ، در حال پيوستن به لقاء الله است . سر مبارك ايشان روى سينه پدر بزرگوارش اميرالمؤ منين (ع ) قرار گرفته بود، گويا ودايع رسالت به سينه ولايت انتقال مى يافت . ملايكه نيز گروه گروه نازل مى گشتند و در عزاى شريف ترين خلق عالم امكان ، به اهل بيت ، به ويژه فاطمه زهرا(س ) تسليت مى گفتند.(54)
آرى ، عزاى زينب شروع شد و از آن پس مصايب و محنت هاى فراوانى را پذيرا گشت .(55)

زينب نظاره گر گريه پيامبر(ص )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
...پس عمه ام فرمود: بلى ، ام ايمن برايم نقل نمود كه رسول خدا (ص ) روزى از روزها به منزل حضرت فاطمه (س ) نزول اجلال فرمود و حضرت فاطمه (س ) براى آن جناب حريره درست كردند و حضرت على (ع ) طبقى نزد حضرت آوردند كه در آن خرما بود، سپس ام ايمن گفت : من نيز قدحى كه در آن شير و سرشير بود را خدمتشان آوردم ، رسول خدا (ص ) و اميرالمؤ منين (ع ) و فاطمه و حسنين - عليهم السلام - از آن حريره ميل كرده و سپس همگى آن شير را آشاميدند و پس از آن رسول خدا (ص ) و به دنبال آن حضرت ايشان از آن خرما و سرشير تناول نمودند و بعد رسول خدا (ص ) دست هاى مباركشان را شستند در حالى كه اميرالمؤ منين (ع ) آب روى دستهاى آن حضرت مى ريختند و پس از آن كه آن جناب از شستن دست ها فارغ شدند دست به پيشانى كشيده ، آن گاه به طرف على و فاطمه و حسن و حسين - عليهم السلام - نظرى كه حاكى از سرور و نشاط بود نموده ، سپس با گوشه چشم به جانب آسمان نگريست بعد صورت مبارك به طرف قبله كرده و دست ها را گشاد و دعا نمود.
و پس از آن ، با حالت گريه به سجده رفتند و با صداى بلند مى گريستند، و اشك هايشان جارى بود. سپس سر از سجده برداشته و به راه افتادند در حالى كه اشك هاى آن حضرت قطره قطره مى ريخت ، گويا باران در حال باريدن بود، از اين صحنه حضرت فاطمه و على و حسن و حسين (ع ) محزون شده و من نيز متاءثر گشته و اندوهگين شدم ، ولى همگى از سؤ ال نمودن پرهيز كرده و از آن حضرت نپرسيديم كه سبب اين گريه چيست ، تا گريستن آن جناب به درازا كشيد. در اين هنگام على و فاطمه - عليهماالسلام - پرسيدند: چه چيز شما را گريانده يا رسول الله ! خدا هرگز چشمان شما را نگرياند، قلب ما از اين حال شما جريحه دار گرديده ؟! حضرت فرمودند: اى برادر من ، به واسطه شما مسرور گشتم ...
مزاحم بن عبدالوارث در حديث خود به اينجا كه مى رسد مى گويد:
نقل است كه پيامبر اكرم (ص ) در جواب اميرالمؤ منين (ع ) فرمودند: اى حبيب من ! به واسطه شما چنان مسرور و شادمان شدم كه تاكنون اين طور خوشحال نشده بودم و به شما نگريستم و خدا را بر نعمت شما كه به من داده حمد و سپاس نمودم ، در اين هنگام جبرئيل (ع ) بر من فرود آمد و گفت : اى محمد! خداوند متعال بر آنچه در نهان تو است اطلاع داشته و مى داند كه سرور و شادى تو به واسطه برادر و دختر و دو سبط تو مى باشد پس نعمتش را بر تو كامل كرده و عطيه اش را بر تو گوارا نمود يعنى ايشان و ذريه آنها و دوستداران و شيعيانشان را در بهشت با تو همسايه نمود، بين تو و ايشان تفرقه و جدايى نمى اندازد، ايشان را عطاء بدون منت او منتفع شده همان طورى كه به تو عطاء مى گردد تا آنجايى كه راضى و خشنود شده بلكه فوق رضايت ايشان و به تو حق تعالى عنايت مى فرمايد و اين لطف و عنايت در مقابل آزمايش و ابتلائات بسيارى است كه در دنيا متوجه ايشان شده و ناملايماتى كه به وسيله مردم و آنهايى كه از ملت و كيش تو مى باشند و خود را از امت تو پنداشته ، در حالى كه از خدا و از تو بسيار دور هستند به ايشان مى رسد. گاهى ضربه هاى شديد و غير قابل تحمل از ناحيه اين گروه متوجه ايشان شده و زمانى با قتل و كشتار ايشان مواجه گردند. قتلگاه هاى ايشان مختلف و پراكنده و قبورشان از يكديگر دور مى باشد. خير جويى نما از خداوند براى ايشان و براى خودت ، حمد و سپاس خداى عزوجل و آنها بر خيرش و راضى شو به قضاى او، پس حمد خداى به جا آورده و راضى شدم به قضايش به آنچه براى شما اختيار فرموده .(56)

حنوط جدم را بياور!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مجلسى در جلد نهم بحار الانوار در شهادت على (ع ) چنين نقل مى كند:
حسن (ع ) خواهرش زينب (س ) را صدا زده گفت : اى ام كلثوم ، حنوط جدم رسول خدا را بياور! زينب (س ) فورا حنوط را آورد وقتى سر آن را گشود بوى خوش آن تمام خانه و شهر كوفه و خيابانها و كوچه هاى آن را پر كرد.(57)

زينب (س ) در سوگ مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نابكاران و كوردلانى كه مى خواستند على (ع ) را به بيعت با خليفه وادارند، آمده بودند تا او را به زور از خانه اش بيرون ببرند. على بيرون نرفت ، زهرا پيش آمد و با ضربات ((مغيره )) و ((قنفذ)) نقش زمين گشت و با بدنى مجروح در بستر بيمارى قرار گرفت . و سرانجام زينب به سوگ مادر نشست .(58)
زهرا (س ) چون در بستر مرگ قرار گرفت ، به دختر پنج ساله اش ‍ وصيت كرد: ((هرگز از دو برادرت جدا مشو. پيوسته با آنان باش ‍ و از آنان نگهدارى كن . براى آنها به جاى من مادر باش .))(59)
زينب به چشم خود ديد كه چگونه پدرش جسم پاك مادر را غسل داده و چگونه اشك مى ريزد، چه سان ناتوان شده و از خدا صبر و بردبارى مى طلبد؟!
هنگام دفن مادر، كه به نظر مى رسد در خانه انجام گرفت ، با چشم تيزبين مى ديد كه كه زهرا را زير خاكها پنهان مى كنند، و با ياد نمودن رسول خدا از ستم امت و ستمگران رياست طلب شكوه مى كنند.(60)
زينب با ديدن چنين مناظرى رو به سوى قبر پيامبر كرد و گفت : با مرگ مادر جاى خالى تو براى ما محقق شد، و ديگر ديدار ممكن نيست .(61)

عزادارى براى فاطمه زهرا(س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
آن روز، چهار ساله گلستان عصمت و عفاف در كنار بستر مظلومه تاريخ (فاطمه زهرا) همراه اسماء بنت عميس زانوى غم را بغل گرفته و خيره خيره بر چهره تكيده مادر نگاه مى كرد.
مادر از او خواست كه نزديك بستر آيد. سپس به او دو امانت گرانبها سپرد و فرمود: ((دخترم زينب ! دو بقچه اى كه به تو مى سپارم ، يكى از آنها متعلق به دختر ابوذر غفارى و ديگرى مال خودت مى باشد، كه در آن پيراهنى است كه مال حسين مى باشد. اما بدان هر گاه كه او، اين پيراهن را از تو طلب نمايد، وقت وصل و همراهى شما سر رسيده و حسين براى شهادت مهيا مى گردد.))
فاطمه (س ) رو به اسماء نمود و فرمود: ((من اندكى به خواب مى روم . لحظاتى بعد سراغم بيا و مرا صدا نما. اگر جواب تو را ندادم ، برو على و اولادم را مطلع كن كه زهرا از دنيا رخت بربسته است .))
سپس مشغول خواندن سوره يس گشت : ((يس ، و القرآن الحكيم ...)).
اسماء لحظاتى بعد زهرا (س ) را صدا مى زند، اما چيزى نمى شنود و در مى يابد كه دختر پيغمبر از دنيا چشم فرو بسته است .
زينب بعد از سكوت مادر با حالت صيحه و گريه خود را بر بدن مطهر او مى اندازد و صدا مى زند و مى گويد: ((مادر! سلام ما را به جدمان رسول خدا برسان . مادر! گويى ما امروز رسول خدا را از دست داديم . مادر!...))(62)

هنگام رحلت مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْ