رت ناحيه مقدسه ، اين صحنه را متذكر مى گردد و مى فرمايد: اى جد بزرگوار! اين منظره را چگونه به ياد بياورم ، آن گاه كه بانوان حرم اسب تو را سرافكنده و مصيبت زده ديدند و زينش را واژگون يافته و از خيمه ها بيرون آمده و با ديدن آن منظره موها را پريشان نمودند و سيلى به صورت خود مى زدند و چهره هايشان آشكار شده و فريادشان بلند بود؛ زيرا عزت خود را از دست رفته مى ديدند: با اين حال به سوى قتلگاه شتافتند و ديدند شمر روى سينه ات نشسته و خنجرش را بر گلويت نهاده تا سرت را از بدن جدا نمايد!
زينب بر فراز تل زينبيه شاهد اين ظلم آشكار است و صحنه را با چشم سر و دل مشاهده مى كند. از دل سوخته خويش فرياد برآورد: ((يابن محمد المصطفى ! جواب خواهرت را بده ))
بار دوم فرمود: ((برادر! جواب مرا بده .))
بار سوم فرمود: ((الان تو را به كسى قسم مى دهم كه حتما جواب مرا بدهى . حسينم تو را به جان مادرمان زهرا جوابم را بده .))
امام در لحظات مرگ و زندگى سر خويش را بلند نمود و امر فرمود: ((از اين صحنه ، دور شويد.))
امر امام واجب است . زينب بچه ها را به سوى خيمه ها روانه نمود؛ اما مقاتل نويسان مى نويسند: زينب پشت به حسين ننمود؛ بلكه عقب عقب به طرف خيام مى رفت و چشم از چهره حسين بر نمى داشت .(95)

آيا در ميان شما مسلمانى نيست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حميد بن مسلم مى گويد: سوگند به خدا، هيچ مغلوبى را مانند حسين كه فرزندان و ياران و اهل بيتش را شهيد كرده باشند، پابر جاتر و قوى دل تر نديده بودم زيرا آن حضرت با اين همه گرفتارى كه ديده بود، باز هم هر گاه رجاله پسر سعد به وى حمله مى آوردند شمشير مى كشيد و آنها را مانند روباهان كه شير شرزه در ميانشان افتاده باشد از راست و چپ متفرق مى ساخت .
شمر كه ديد به سادگى نمى تواند بر حسين (ع ) دست پيدا كند سواره ها را به كمك خوانده و آنها را پشت سر پياده ها قرار داده و به تير اندازان دستور داد تا بدن شريف او را هدف تيرها ساختند و بالاخره آن قدر تير بر بدن آن حضرت وارد شد كه گويى از تير پر برآورده بود.
حسين (ع ) از زيادى خستگى و نوك پيكانهاى بيداد از كار ماند و دست از نبرد برداشت . لشكر هم در برابر او ايستادند. زينب كه برادر را از هر جهت بى يار و ياور ديد، پيش خيمه ها آمده عمر سعد را مخاطب ساخته و فرمود: اى پسر سعد! مى بينى زاده زهرا را مى كشند و تو همچنان ايستاده و تماشا مى كنى . پسر سعد پاسخى نداد و رو از آن جناب برگردانيد. زينب (س ) به لشكر توجه كرده گفت : آيا در ميان شما مسلمانى نيست ، باز هم پاسخى نشنيد. در اين وقت شمر سواره و پياده را مخاطب ساخته و گفت : واى بر شما! در انتظار چه هستيد؟ مادرتان به عزايتان بنشيند، چرا كار او را به پايان نمى رسانيد؟
لشكر كه خود را جيره خوار پسر زياد مى دانستند، ديدند از ادب دور است پاسخ او را هم ندهند، به همين مناسبت از هر طرف به او حمله آوردند(96)

زينب از خيمه بيرون آمد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
راوى مى گويد: چون بر اثر كثرت زخمها، ضعف بر حسين (ع ) غلبه كرد و تيرهاى دشمن در بدنش مانند خارهاى بدن خارپشت نمايان گرديد، صالح بن وهب مزنى ، نيزه اى بر پهلوى او زد كه از اسب بر زمين افتاد و نيمه طرف راست صورتش روى زمين قرار گرفت . در آن حال مى گفت ، ((بسم الله و بالله و على ملة رسول الله )). پس از آن از روى زمين برخاست .
در اين موقع حضرت زينب كبرى (س ) از در خيمه بيرون آمد و با صداى بلند فرياد مى زد: ((برادرم ! سرورم ! سرپرست خانواده ام !))
و مى گفت : ((اى كاش آسمان بر سر زمين خراب مى شد واى كاش ‍ كوها از هم مى پاشيد و بر روى زمين مى ريخت .))(97)دوم محرم
روز پنج شنبه دوم ماه محرم سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد و گفت :
اءللهمّ انّى اءعوذبك من الكرب و البلاء؛
پروردگارا از كرب و بلا و محنت و اندوه به تو پناه مى برم .
فرداى آن روز، يعنى سوم محرم ، عمر بن سعد ملعون با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام عليه السلام قرار گرفت .(661)
عمربن سعد كسى را نزد امام عليه السلام فرستاد كه چرا به عراق آمده ايد؟
امام عليه السلام در جواب فرمود: عراقيان مرا با نوشتن نامه دعوت كرده اند، اكنون اگر خوش نداريد به همان حجاز برمى گردم .
ابن سعد ملعون نامه اى به ابن زياد پليد نوشت و گزارش فرمايش امام عليه السلام را به او داد، ابن زياد گفت :
((اكنون چنگالهاى ما به سوى او بند شده است ، اميد نجات و بازگشتن به حجاز دارد، ديگر گذشت و راهى براى او باقى نمانده است .))
آنگاه به ابن سعد نوشت : نامه ات را خواندم و آنچه را نوشته بودى فهميدم ، از حسين بن على بخواهد كه خود و همه همراهانش با يزيد بيعت كنند و آنگاه كه بيعت به انجام رسيد ما هم هر چه خواسته ايشان باشد انجام خواهيم داد.
عبيدالله پس از نامه اول نامه ديگرى نوشت كه آب را بر روى امام حسين عليه السلام و ياران وى ببندد تا قطره اى از آن را ننوشند. ابن سعد همه بى درنگ عمرو بن حجاج را به فرماندهى چهارهزار سرباز فرستاد كه ميان امام حسين عليه السلام و آب فرات حايل شدند و راه آب را بر امام و اصحابش بستند و اين رويداد سه روز پيش از شهادت امام عليه السلام بود.
امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند. آن دو شبانه در ميان دو سپاه با يكديگر ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند و چون عمر سعد به اردوگاه خويش بازگشت نامه اى به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد، ما با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد. اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برگردد يا به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود. و آنگاه جمله اى را هم به عنوان دروغ مصلحت آميز، براى رام كردن ابن زياد ملعون نوشت . با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاءثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت ؛ اما شمر بن ذى الجوشن كه حاضر بود گفت : اشتباه مى كنى اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على ، كه اكنون به او دست يافته اى ، برندار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد.
ابن زياد گفت : راست مى گويى پس خودت رهسپار كربلا شو و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بايد بودن شرط تسليم شوند و آنگاه ايشان را به كوفه فرستد و در غير اين صورت با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على جنگ كند تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست .
آنگاه به ابن سعد نوشت : من تو را نفرستاده ام تا با حسين بن على مدارا كنى و نزد من از او شفاعت كنى و راه سلامت و زندگى او را هموار سازى ، اكنون ببين اگر خود و يارانش تسليم شدند آنها را نزد من بفرست و اگر خوددارى كردند بر آنها حمله كن تا آنان را بكشى و بدن هايشان را قطعه قطعه كنى و پس از كشته شدن ، پايمال اسب كنى و اگر به اين كارها تن ندادى از كار ما و سپاه ما بركنار باش و لشكريان را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه ما به وى دستور داده ايم .
شمر ملعون به كربلا رسيد و نامه را به عمر سعد س