 اين كه خويشتن را هلاك و دينت را تباه ساخته اى و رعيت را ضايع گردانيده اى ، والسلام .(457)

ابـن قـتـيـبـه مـى نـويسد: گويند هنگامى كه مردم پاسخ مخالفت آميز خود را به معاويه درباره نافرمانى از او و ناخشنودى از بيعت يزيد نوشتند، او به سعيد بن عاص نوشت و دستور داد كه از مـردم مـدينه با زور بيعت بگيرد و هيچ يك از مهاجران و انصار و پسرانشان را نگذارد مگر آن كه از آنان بيعت بگيرد و دستور داد كه آن چند تن را تحريك نكند و آنان را نشوراند. چون نامه مـعـاويـه بـه او رسـيـد، بـا شـدت هـر چـه تمام آنان را وادار به بيعت كرد، ولى هيچ كدام بيعت نكردند. سعيد به معاويه نوشت كه هيچ كس با من بيعت نكرده است و مردم پيرو اين چند تن اند و اگر آن ها بيعت كنند همه مردم با تو بيعت خواهند كرد و يك تن از تو سر نخواهد پيچيد. معاويه بـه او نـوشـت كه هيچ كدامشان را تحريك نكند تا خود به مدينه بيايد. معاويه به عنوان سفر حـجّ بـه مدينه آمد. چون به شهر نزديك شد، مردم براى ديدارش بيرون رفتند و هنگامى كه در جـُرُفْ بـود حـسـيـن بـن عـلى و عـبـدالله عـبـاس بـا او ديـدار كـردند. معاويه گفت : اى پسر دختر رسـول خـدا و اى پسر هم سنگ پدرش ، خوش آمديد. آن گاه روبه مردم كرد و گفت : اينان دو تن از بزرگان عبد منافند. سپس رو به آنان كرد و به گفت و گو پرداخت و به آنان خوشامد گفت و آن هـا را بـه خـود نـزديـك كـرد. گاه رو سوى اين مى كرد و گاه با آن يكى مى خنديد تا به مـديـنـه درآمـد. در شـهـر پـيـاده هـا و زنـان و كـودكـان از او اسـتـقـبـال كـردنـد و بـه او سلام مى دادند و همراهش ‍ حركت مى كردند تا فرود آمد و حسين (ع) و عبدالله عباس نيز از نزد او رفتند.(458)

آن گـاه جـداگـانـه دنـبـال امـام حـسـيـن (ع)، عبدالله زبير، عبدالله عمر، عبدالرحمن بن ابوبكر فرستاد و آنان را به پذيرش بيعت يزيد فراخواند ولى به مقصود نرسيد...

در روز دوم در مـجـلس خويش نشست و به حاجبش دستور داد كه به هيچ كس اجازه ورود ندهد هر چند از نـزديـكـان بـاشد. سپس به دنبال حسين بن على و عبدالله بن عباس ‍ فرستاد. ابن عباس پيش تر آمد و چون وارد شد و بر معاويه سلام كرد او را روى فرش و در سمت چپ خود نشاند و مدتى با او سرگرم گفت و گو بود، تا آن كه حسين بن على (ع) آمد، معاويه چون او را ديد پشتى اى را كـه در سـمـت راستش بود برداشت ، حسين (ع) وارد شد و سلام كرد. معاويه اشاره كرد و او را در سـمـت راسـت خـود در جاى پشتى نشاند. سپس حال برادرزاده هايش فرزندان حسن (ع)، و سن و سالشان را پرسيد. امام (ع) پس از آگاه كردنش ساكت ماند.

گـويـد: آن گـاه مـعاويه آغاز به سخن كرد و گفت : اما بعد، سپاس خداى را كه صاحب نعمت ها و فـرو فـرستنده نقمت هاست . گواهى مى دهم كه خدايى جز الله نيست و او از آنچه ملحدان گويند بسيار برتر است . و گواهى مى دهم كه محمد(ص) بنده خاص اوست كه او را بر همه جنّ و انس مـبـعـوث كـرد تـا با قرآنى كه باطل از پس و پيش بدان راه ندارد ـ وحيى از سوى خداى حكيم و ستوده ـ آنان را بيم دهد. آن حضرت نيز وظيفه الهى اش را انجام داد و فرمان خدا را آشكار ساخت و در راه خـدا بـر آزار و اذيـت هـا شـكـيـبـايـى ورزيـد. تـا آن كـه ديـن خداوند را آشكار گردانيد، دوستانش را عزيز و مشركان را ريشه كن ساخت و فرمان خداوند آشكار شد، در حالى كه مشركان خوش نمى داشتند. آن حضرت ، كه درود خداوند بر او باد، در حالى از دنيا رفت كه آنچه به او بـخـشيده شده بود ترك گفت و از روى پارسايى آنچه را در اختيار داشت به خاطر خدا وانهاد و در انـتـخـاب آنـچـه دايـم و بـاقى است با اقتدار تمام شكيبايى ورزيد؛ و اين بود ويژگى هاى رسول خدا(ص).

پـس از وى دو مـرد كـه جـاى بـحـث دربـاره آنـان نـبـود و سـومـى كـه مـحـل نزاع بود به جاى او نشستند و در اين دوران گرفتارى هايى پيش آمد كه روزگارى با آن دست به گريبان و در ستيز بوديم و با همه وجود آن را لمس كرديم ؛ و آنچه من مى دانم بيش از دانسته هاى شماست .

كار يزيد همانى بود كه ديگران در جواز بيعت او بر شما پيشى گرفتند و خداوند از تلاشى كه من در ولايت براى امور رعيت مى كنم از قبيل مبارزه با نابسامانى ها و پر كردن شكاف ها آگاه است . تلاشى كه چشم را بيدار و عمل را ستوده مى گرداند. هدفم از رسيدن يزيد به ولايت نيز هـمـيـن اسـت . شـمـا دو تـن ، از فـضـيـلت خـويـشـاونـدى و عـلم و دانـش و كـمـال جـوانمردى بهره منديد. من با مناظره و گفت و گوهايى كه با يزيد داشتم همان چيزى كه در شما و ديگران وجود دارد در او نيز يافتم . او همچنين به سنّت و قراءت قرآن آگاه است و با بردبارى در دشوارى هاى بزرگ نيز فايق مى آيد.

شـمـا دو تـن مـى دانـيـد كـه رسـول خـدا كـه از عـصـمت رسالت برخوردار است ، در روز جنگ ذات السلاسل بر صديق و فارق و بزرگان صحابه و مهاجران نخستين پايين تر از آن ها كسى را فـرمـانـدهـى داد كه نه با آنان خويشاوند بود و نه در قرابت و نه در سنتى ذكر شده با آنان بـرابـرى مـى كـرد. آن مـرد بـا فـرمـانش آنان را رهبرى كرد و نمازشان را به جماعت گزارد و غـنـايـم شـان را نـگـه داشـت و هـر چـه گـفـت ، كـس در بـرابـر سـخـن او چـيـزى نـگـفـت ؛ و در رسول خدا(ص) اسوه اى است نيكو.

اى فرزندان عبدالمطلب دست بداريد كه ما و شما از يك ريشه ايم . من پيوسته از اجتماع شما دو تـن امـيـد انـصـاف داشـتـم و آنـچـه بر زبان مردم جارى است فضيلت شماست بنابر اين پاسخ خـويـشـاوند خود را چنان پسنديده بگوييد كه ستايش را در پى داشته باشد و از خداوند براى خودم و شما طلب بخشايش مى كنم .

گـويد: ابن عباس آماده سخن گفتن شد و دستش را براى گفت و گو بلند كرد. امام حسين (ع) به او اشاره كرد و فرمود: مهلت بده ، مقصودش من هستم و بهره من از اين تهمت بيش تر است !

ابـن عـباس چيزى نگفت و امام حسين (ع) برخاست و پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: اى معاويه ، گـويـنـدگـان هر چه در اوصاف پيامبر(ص) سخن بگويند، اندكى از بيش را نگفته اند. من اين صـفـات اجـمـالى و پـرهـيـز از تـلاش بـراى بـيـعـت را كـه بـر انـدام خـلفـاى پـس از رسول خدا پوشاندى دريافته ام .

اى مـعـاويـه ، هـيـهات ، هيهات ، روشنى صبح سياهى شب را آشكار ساخت و پرتو خورشيد، كور سوى چراغ را خيره كرد. تو به حد افراط در فضيلت خويش سخن گفتى و آنقدر خود را ستودى كـه اجـحـاف كـردى و گـفـتن از حق تا سر حد بخل پيش رفتى ، آن چنان ستم كردى كه پا از حد فـراتـر نـهـادى . حـق هيچ صاحب حقى را به كمال نداده اى تا اين كه [با اين كارها] بيش ترين بهره و كامل ترين سهم نصيب شيطان گرديد!

آنچه درباره كمالات و سياستمدارى يزيد براى امّت محمد گفتى دانستم . قصد دارى كه مردم را درباره يزيد به اشتباه بيندازى ، گويى كه ناشناخته اى را توصيف مى كنى يا غايبى را مى ستايى يا از كسى خبر مى دهى كه تنها تو از او باخبرى .

يـزيـد خود گوياى انديشه خويش است . او را به همان كارى كه خود سرگرم آن است وابگذار. بگذار تا سگ ها را به جان هم بيندازد و 