يـرون رو. چـرا كـه خـداونـد اراده كـرده اسـت كـه تـو را كـشـتـهبـبـيـنـد)).(533) و اينكه فرمود: ((تو در بهشت درجاتىدارى كـه جـز بـا شـهـادت به آنها نمى رسى .))،(534)همين باشد.رايزنى ابوسعيد خدرى
ابن كثير نقل مى كند كه ابوسعيد خدرى با امام حسين (ع ) ديدار كردو حـضـرت را از رفـتـن بـه كـوفـه بـرحـذر داشـت ، او مى نويسد:((ابـوسـعـيد خدرى آمد و گفت : اى اباعبدالله ، من خيرخواه و دلسوزشـمـايـم . شـنـيـده ام كـه گـروهـى از شـيعيان كوفه به شما نامهنـوشـتـه اند و خواسته اند كه نزد آنها بروى . نزد آنان مرو! چراكـه مـن از پدرت شنيدم كه در كوفه مى فرمود: به خدا سوگند مناز آنـان بـه سـتـوه آمده ام و از ايشان ناراحتم و ايشان نيز از من بهسـتـوه آمـده انـد و از من ناراحتند. اينان هرگز وفا نمى كنند و كسىكه از اينان رستگارى بجويد، از تير نوميدى رستگارى جسته است! بـه خـدا ايـنـان مـردمـانـى بـى اراده انـد و تـاب شـمـشـيـر راندارند!)).(535)
ابـن كـثـيـر هـمـچـنـيـن سـخـن ديـگـرى را از زبـان ابـوسـعـيـد خدرىنقل كرده است كه گفت :
((حسين در خروج بر من غلبه كرد و من به او گفتم : بر جان خويشاز خـدا بـتـرس ! و در خـانـه ات بـنـشـيـن و بر امام خويش خروج مكن!)).(536)
درنگ و نگرش
1 ـ در تـاريـخ شـيعه از اين دو متن هيچ اثرى ديده نمى شود و منبعهـر دوى آنـها سنّى است . پذيرش متن نخست با وجود ضعف هايى كهدارد چندان دشوار نيست .
امـا انـسـان در بـرابـر مـتن دوم حيران و سرگردان مى ماند. چرا كهمحتواى آن به طور كامل ـ از حيث جسارت و بى ادبى در گفت و گوىبـا امـام (ع ) ـ به گفتار كسانى مى ماند كه براى كشتن آن حضرتدر كربلا لشكر كشيدند؛ امثال شمر، عزرة بن قيس ؛ همان مسخ شدههـاى ايـن امـت كـه امـام (ع ) را به خروج بر امامشان يعنى يزيد متهمساختند.
بنابر اين انسان دقيق و منصف و آگاه هيچ ترديد ندارد ـ بلكه يقيندارد ـ كـه مـتـن دوم ، از دروغ هـاى مزدوران تبليغاتى اموى و دشمناناهل بيت است كه مى خواهند براى افراد ساده لوح امت چنين وانمود كنندكه در ميان اصحاب بزرگ رسول خدا(ص ) نيز كسانى بودند كهخـروج و قـيـام امـام حسين (ع ) را ناپسند مى دانستند و حضرت را بهايـجـاد اختلاف و پراكنده سازى امت متهم مى ساختند. بنابراين ، اينروايت نيز به دروغ به ابوسعيد خدرى نسبت داده شده است . پيش ازاين ديديم كه چنين متن دروغى را به جابر بن عبدالله انصارى نسبتداده بودند و نمونه هاى آن فراوان است .
2ـ بـراى آنـكـه خـوانـنـده اطـمـيـنـان كـامـلحـاصـل كـنـد كه اين متن به دروغ به ابوسعيد خدرى نسبت داده شدهاسـت ، شايسته است زندگى نامه مختصر اين صحابى بلندمرتبهو آگـاه به اهل بيت را، كه در محضر همه آنان ادب را رعايت مى كرد،در ايـنـجـا ارائه دهـيـم : سـعد بن مالك بن سنان خزرجى ، از مشاهيراصـحاب رسول خدا(ص ) و از بزرگان و علماى انصار است . او دردوازده غـزوه هـمراه رسول خدا(ص ) شركت جست كه نخستين آنها غزوهخندق بود. وى به سال 64 يا 74 درگذشت .(537)
دوسـتـى وى نـسبت به اميرالمؤ منين ، على (ع )، مشهور است و از پيشكـسـوتـانـى اسـت كـه بـه آن حـضـرتمتوسل شدند. روايت هاى وى در فضايل على (ع ) و نيز رواياتى كهدر فـضـايـل و نـام هـاى ائمـه دوازده گـانـهنقل كرده است ، فراوانند.(538)
از امـام صـادق (ع ) در تـمجيد وى نقل شده است : ((امر ولايت نصيب اوگشته بود و او با استقامت بود.))(539)
امـام رضـا(ع ) نـيـز وى را در شـمـار كـسـانـى آورده اسـت كه تغييرمـوضـع نـدادنـد و عـوض ‍ نشدند.(540) بنابر اين او ازكسانى است كه دوستى شان واجب است و از اينجا درستى و جلالت اواسـتـفـاده مـى شـود. عـالمان رجال و زندگى نامه نويسان نيز او راستوده اند.
شيخ عباس قمى در ستايش او مى نويسد: ((او از نخستين كسانى بودكـه بـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) مـراجـعـه كـردنـد. وى از اصـحـابرسول خدا(ص ) و پابرجا بود)).(541)
آقاى خويى يادآور مى شود كه همه رجاليون وى را ستوده اند و هيچانتقاد و نكوهشى از وى نكرده اند!(542)
مـسـعـودى وى را در شمار كسانى آورده كه از بيعت اميرالمؤ منين (ع )سرباز زدند، ولى شوشترى به دفاع از او برخاسته مى گويد:((چـاره اى نداريم جز اينكه پس از اتفاق اخبار ما بر پابرجايى واعتقاد وى به اميرالمؤ منين (ع )، باور كنيم كه او بعدا متوجه [اشتباهخـود] شـده [و بـازگشته ] است و يا اينكه مسعودى اشتباه كرده و بامـشـاهـده سـرپـيـچـى سـعـد بـن مـالك ـ سـعد بن ابى وقاص ـ ، بهدليـل تـشابه اسمى آن دو ـ نام هر دو سعد بن مالك است ـ پنداشتهاست كه او همان خدرى است .(543)
2ـ مـمـكن است اين پرسش به ذهن خواننده خطور كند كه راز نپيوستنابـو سـعـيـد خـدرى بـه امـام (ع )، بـا وجـود مـعـرفـت وى بـه حـقاهل بيت و دوستى نسبت به آنان ، چه بوده است ؟
آيـا مى توان گفت كه اين كار به [سابقه ] نيكى و پابرجايى اوزيان نمى رساند!؟
نمازى مى گويد: ((دليل عدم حضور وى براى يارى حسين (ع ) برمـا پـوشـيـده اسـت و ايـن بـه خـوبـى و پابرجايى او زيانى نمىرساند.))(544)
مامقانى گويد: ((بعضى از علماى متاءخر درباره حُسن عاقبت اين مرداشـكـال كـرده انـد، چـرا كه در كربلا با حسين (ع ) حاضر نشد؛ باآنـكـه از رسـول خـدا(ص ) شـنـيـده بـود كـه فرمود: ((حسن و حسين ،سـرور جـوانـان بـهـشتند)). اين اشكال سست و ضعيف است . زيرا كهرفـتـن امـام (ع ) بـه كـربلا براى او محرز نشده بود و اگر هم مىدانـسـتـه معلوم نيست كه عذرى نداشته است . اين طور هم نيست كه هركـس بـا آن حـضـرت شركت نكرده باشد هلاك شده است . آرى البتهبه درجات والاى آن حضرت نمى رسد؛ و ما در فوائد مقدمه به اينموضوع پرداخته ايم ))(545)گفتار مامقانى در فايده بيست و ششم
خوب است كه در اينجا گفتار مامقانى در فايده بيست و ششم را موردمطالعه قرار دهيم . او مى نويسد: ((آنگاه كه حُسن وضعيت شخص ياعدالت و وثاقتش ثابت شد، نمى توان به [حسن سابقه و پيشينه ]زنـدگـى او در روزگـار واقـعه كربلا و خوددارى از حضور براىيـارى سـيـد مـظـلومـان (ع ) خـدشـه وارد سـاخـت . بـه حكم اينكه عدمحـضـور، فـعـل مـجـمـل اسـت و حـمـل بـر فـسـادعمل نمى شود، مگر آنكه جهت فساد در آن محرز گردد.
سـبـب حـمل بر صحت در اينجا واضح و پيدا است . زيرا اگر شخصكـوفـى بـوده اسـت ، [مى دانيم ] كه ابن زياد 450 تن از شيعيان ودوستداران [اهل بيت ] را زندانى كرد تا نتوانند در يارى حسين شركتجويند! و شايد ابوسعيد نيز در ميان آنها بوده است .
او همچنين راه را بست تا كسى به كربلا نرسد!
حـاضـران در كـربـلا نـيـز دو دسـتـه بـودنـد: يـك دسته با خود آنحـضـرت بـودند و دسته ديگر با لشكر عمر سعد آمدند و چون بهكربلا رسيدند به حسين (ع ) پيوستند.
شـايـد كـسـانـى كـه نپيوستند، به امكان چنين نيرنگ خوبى ، يعنىبـيـرون آمـدن بـه عـنـوان لشـكـر ابـن سـعد و پيوستن به حسين دركربلا، پى نبرده بودند.
اگـر شـخـص از اهـل كـوفـه نـبوده است ، علاوه بر مراقبت از راه ها،قـضـيـه طـولى نـكـشـيـد و ابـن زيـاد 